تازهترین قسمتها
بازنشر پست برای دوستان و معرفی پادکست عضویت در صفحه گذاشتن کامنت و اعلام نظر جهت بهتر شدن پستها✨️💖
۱ مهر ۱۴۰۵ · ۲ دقیقه
راه های حمایت از "پادکست رادیو شعر پارسی " به پاس گسترش میراث فرهنگی ادبیات که با ابزار شعر آدمیان را به آدمیت دعوت می کند : عضویت در کانال تلگرام: #radioshereparsi ● بازنشر پست برای دوستان و معرفی پادکست✨️ ● زدن روی لینک و فالو کردن صفحه و دسترسی به صدها ساعت دکلمه اشعار فاخر ●گذاشتن کامنت و اعلام نظر جهت بهتر شدن پستها✨️ https://castbox.fm/va/2728449 ✨️💖
برای افزودن برچسب وارد شویدانسان در جستجوی معنا ✨️💖 ویکتور فرانکل
۱ مهر ۱۴۰۵ · ۲ ساعت و ۵۰ دقیقه
معرفی کتاب انسان در جستجوی معنا کتاب انسان در جستجوی معنا با عنوان انگلیسی Man's Search for Meaning، اثری نوشتهی ویکتور فرانکل، روانپزشک و پایهگذار مکتب روانشناسی معنادرمانی یا لوگوتراپی است. ویکتور فرانکل که خود یکی از بازماندگان اردوگاههای کار اجباری نازی است در بخش اول این کتاب از خاطرات اسارت خود صحبت میکند و سپس تعریف میکند که این تجربیات وحشتناک چگونه مسیر زندگیاش را تغییر دادهاند. فرانکل در نیمهی دوم این کتاب از نوعی رواندرمانی معناگرا سخن میگوید که در سختترین شرایط به کمک انسان میآید و به او یاری میرساند تا از بند مشکلات خلاص شود. #ویکتور_فرانکل راه های حمایت از "پادکست رادیو شعر پارسی " به پاس گسترش میراث فرهنگی ادبیات که با ابزار شعر آدمیان را به آدمیت دعوت می کند : عضویت در کانال تلگرام: #radioshereparsi ● بازنشر پست برای دوستان و معرفی پادکست✨️ ● زدن روی لینک و فالو کردن صفحه و دسترسی به صدها ساعت دکلمه اشعار فاخر ●گذاشتن کامنت و اعلام نظر جهت بهتر شدن پستها✨️ https://castbox.fm/va/2728449 ✨️💖
برای افزودن برچسب وارد شویداگر باشی محبت روزگاری تازه خواهد یافت جهان در گردشش با تو مداری تازه خواهد یافت ✨️💖 حسین منزوی
۲۹ شهریور ۱۴۰۵ · ۱۷ دقیقه
اگر باشی محبت روزگاری تازه خواهد یافت زمین در گردشش با تو مداری تازه خواهد یافت دل من نیز با تو بعد از آن پاییز طولانی دوباره چون گذشته نوبهاری تازه خواهد یافت درخت یادگاری باز هم بالنده خواهد شد که عشق از کُندهٔ ما یادگاری تازه خواهد یافت دهانت جوجههایش را پریدن گر بیاموزد کلام از لهجهٔ تو اعتباری تازه خواهد یافت بدین سان که من و تو از تفاهم عشق میسازیم از این پس عشقورزی هم، قراری تازه خواهد یافت من و تو عشق را گستردهتر خواهیم کرد، آری که نوع عاشقان از ما تباری تازه خواهد یافت تو خوب مطلقی، من خوبها را با تو میسنجم بدین سان بعد از این خوبی، عیاری تازه خواهد یافت جهان پیر ـ این دلگیر هم، با تو، کنار تو به چشم خستهام، نقش و نگاری تازه خواهد یافت #منزوی https://t.me/radioshereparsi/2162 راه های حمایت از "پادکست رادیو شعر پارسی " به پاس گسترش میراث فرهنگی ادبیات که با ابزار شعر آدمیان را به آدمیت دعوت می کند : عضویت در کانال تلگرام: #radioshereparsi ● بازنشر پست برای دوستان و معرفی پادکست✨️ ● زدن روی لینک و فالو کردن صفحه و دسترسی به صدها ساعت دکلمه اشعار فاخر ●گذاشتن کامنت و اعلام نظر جهت بهتر شدن پستها✨️ https://castbox.fm/va/2728449 ✨️💖
برای افزودن برچسب وارد شویددلم میخواست دنیا خانه مهر و محبت بود دلم میخواست مردم در همه احوال با هم آشتی ...✨️💖 #فریدون_مشیری
۲۶ شهریور ۱۴۰۵ · ۵ دقیقه
همراه حافظ درون معبد هستی بشر در گوشه محراب خواهش های جان افروز نشسته در پس خوشه سجاده صد نقش حسرتهای هستی سوز به دستش خوشه پر بار تسبیح تمناهای رنگارنگ نگاهی می کند سوی خدا از آرزو لبریز به زاری از ته دل یک دلم میخواست میگوید شب و روزش دریغ رفته و ایکاش آینده است من امشب هفت شهر آرزوهایم چراغان است زمین و آسمانم نورباران است کبوترهای رنگین بال خواهش ها بهشت پر گل اندیشه ام را زیر پر دارند صفای معبد هستی تماشایی است ز هر سو نوشخند اختران در چلچراغ ماه میریزد جهان در خواب تنها من در این معبد در این محراب دلم میخواست بند از پای جانم باز می کردند که من تا روی بام ابرها پرواز می کردم از آنجا با کمند کهکشان تا آستان عرش می رفتم در آن درگاه درد خویش را فریاد میکردم که کاخ صد ستون کبریا لرزد مگر یک شب ازین شبها ی بی فرجام ز یک فریاد بی هنگام به روی پرنیان آسمانها خواب در چشم خدا لرزد دلم میخواست دنیا رنگ دیگر بود خدا با بنده هایش مهربان تر بود ازین بیچاره مردم یاد می فرمود دلم میخواست زنجیری گران از بارگاه خویش می آویخت که مظلومان خدا را پای آن زنجیر ز درد خویشتن آگاه می کردند چه شیرین است وقتی بیگناهی داد خود را از خدای خویش می گیرد چه شیرین است اما من دلم میخواست اهل زور و زر ناگاه ز هر سو راه مردمرا نمی بستند و زنجیر خدا را برنمی چیدند دلم میخواست دنیا خانه مهر و محبت بود دلم میخواست مردم در همه احوال با هم آشتی بودند طمع در مال یکدیگر نمی بستند مراد خویش را در نامرادی های یکدیگر نمی جستند ازین خون ریختن ها فتنه ها پرهیز می کردند چو کفتاران خون آشام کمتر چنگ و دندان تیز می کردند چه شیریناست وقتی سینه ها از م هر آکنده است چه شیرین است وقتی آفتاب دوستی در آسمان دهر تابنده است چه شیرین است وقتی زندگی خالی ز نیرنگ است دلم میخواست دست مرگ را از دامن امید ما کوتاه می کردند در این دنیای بی آغاز و بی پایان در این صحرا که جز گرد و غبار از ما نمیماند خدا زین تلخکامی های بی هنگام بس میکرد نمی گویم پرستوی زمان را در قفس میکرد نمی گویم به هر کس عیش و نوش رایگان می داد همین ده روز هستی را امان می داد دلش را ناله تلخ سیه روزان تکان میداد دام میخواست عشقم را نمی کشتند صفای آرزویم را که چون خورشید تابان بود میدیدند چنین از شاخسار هستیم آسان نمی چیدند گل عشقی چنان شاداب را پرپر نمی کردند به باد نامرادی ها نمی دادند به صد یاری نمی خواندند به صد خواری نمی راندند چنین تنها به صحراهای بی پایان اندوهم نمی بردند دلم میخواست یک بار دگر او را کنار خویشتن می دیدم به یاد اولین دیدار در چشم سیاهش خیره می ماندم دلم یک بار دیگر همچو دیدار نخستین پیش پایش دست و پا میزد شراب اولین لبخند در جام وجودم های و هو میکرد غم گرمش نهانگاه دلم را جستجو می کرد دلم میخواست دست عشق چون روز نخستین هستی ام را زیر و رو میکرد دلم میخواست سقف معبد هستی فرو میریخت پلیدی ها و زشتی ها به زیر خاک میماندند بهاری جاودان آغوش وا میکرد جهان در موجی از زیبایی و خوبی شنا میکرد بهشت عشق می خندید به روی آسمان آبی آرام پرستو های مهر و دوستی پرواز میکردند به روی بامها ناقوس آزادی صدا میکرد مگو این آرزو خام است مگو روح بشر همواره سرگردان و ناکام است اگر این کهکشان از هم نمی پاشد وگر این آسمان در هم نمیریزد بیا تا ما فلک را سقف بشکافیم و طرحی نو در اندازیم به شادی گل برافشانیم و می در ساغر اندازیم #فریدون_مشیری ✨️💖 راه های حمایت از "پادکست رادیو شعر پارسی " به پاس گسترش میراث فرهنگی ادبیات که با ابزار شعر آدمیان را به آدمیت دعوت می کند : عضویت در کانال تلگرام: #radioshereparsi ● بازنشر پست برای دوستان و معرفی پادکست✨️ ● زدن روی لینک و فالو کردن صفحه و دسترسی به صدها ساعت دکلمه اشعار فاخر ●گذاشتن کامنت و اعلام نظر جهت بهتر شدن پستها✨️ https://castbox.fm/va/2728449 ✨️💖
برای افزودن برچسب وارد شویدقسمتی که به دنبالش بودید
دعایت می کنم ، عاشق شوی روزی بفهمی زندگی ، بی عشق نازیباست✨️💖 کیوان شاهبداغی✨️💖خوانش محمد مصدق
۲۲ شهریور ۱۴۰۵ · ۶ دقیقه
گاهی دعایم کن دعایت می کنم ، عاشق شوی روزی بفهمی زندگی ، بی عشق نازیباست دعایت می کنم ، با این نگاه خسته ، گاهی مهربان باشی به لبخندی ، تبسم را به لب های عزیزی ، هدیه فرمایی بیابی ، کهکشانی را ، درون آسمان تیره شب ها بخوانی نغمه ای با مهر دعایت می کنم ، در آسمان سینه ات خورشید مهری ، رخ بتاباند دعایت می کنم ، روزی زلال قطره اشکی بیابد راه چشمت را سلامی از لبان بسته ات ، جاری شود با مهر دعایت می کنم ، یک شب تو راه خانه خود ، گم کنی با دل بکوبی ، کوبه مهمانسرای خالق خود را دعایت می کنم ، روزی بفهمی با خدا تنها به قدر یک رگ گردن ، و حتی کمتر از آن فاصله داری و هنگامیکه ابری ، آسمان را با زمین ، پیوند خواهد داد مپوشانی تنت را ، از نوازش های بارانی دعایت می کنم روزی بفهمی ، گرچه دوری از خدا اما خدایت با تو نزدیک است دعایت می کنم ، روزی دلت بی کینه باشد ، بی حسد با عشق بدانی جای او در سینه های پاک ما پیداست شبانگاهی ، تو هم با عشق با نجوا بخوانی خالق خود را اذان صبحگاهی ، سینه ات را پر کند از نور ببوسی سجده گاه خالق خود را دعایت می کنم ، روزی خودت را گم کنی پیدا شوی در او دو دست خالیت را پر کنی از حاجت و با او بگویی : بی تو این معنای بودن ، سخت بی معناست دعایت می کنم روزی نسیمی ، خوشه اندیشه ات را گرد و خاک غم ، بروباند کلام گرم محبوبی تو را عاشق کند بر نور دعایت می کنم وقتی به دریا می رسی با موج ها ی آبی دریا ، برقص آیی و از جنگل ، تو درس سبزی و رویش ، بیاموزی بسان قاصدک ها ، با پیامی ، نور امیدی بتابانی لباس مهربانی ، بر تن عریان مسکینی ، بپوشانی به کام پر عطش ، یک جرعه آبی ، بنوشانی دعایت می کنم روزی بفهمی ، در میان هستی بی انتها ، باید تو می بودی بیابی جای خود را ، در میان نقشه دنیا برایت آرزو دارم که یک شب ، یک نفر با عشق در گوش تو اسم رمز بگذشتن ز شب ، دیدار فردا را ، بیادآرد دعایت می کنم عاشق شوی روزی بگیرد آن زبانت دست و پایت گم شود رخساره ات گلگون شود آهسته زیر لب بگویی ، آمدم به هنگام سلام گرم محبوبت و هنگامیکه می پرسد ز تو ، نام و نشانت را ندانی کیستی معشوق عاشق ؟ عاشق معشوق ؟ آری ، بگویی هیچکس دعایت می کنم روزی بفمهمی ای مسافر ، رفتنی هستی ببندی کوله بارت را ترا در لحظه های روشن با او دعایت می کنم ای مهربان همراه تو هم ، ای خوب من گاهی دعایم کن #کیوان_شاهبداغی راه های حمایت از "پادکست رادیو شعر پارسی " به پاس گسترش میراث فرهنگی ادبیات که با ابزار شعر آدمیان را به آدمیت دعوت می کند : عضویت در کانال تلگرام: #radioshereparsi ● بازنشر پست برای دوستان و معرفی پادکست✨️ ● زدن روی لینک و فالو کردن صفحه و دسترسی به صدها ساعت دکلمه اشعار فاخر ●گذاشتن کامنت و اعلام نظر جهت بهتر شدن پستها✨️ https://castbox.fm/va/2728449 ✨️💖 ✨️💖
برای افزودن برچسب وارد شویدمثنوی : قسمت دوم حکایت وکیل صدر جهان که متهم شد و از بخارا گریخت 💖✨️ایرج شهبازی
۲۱ شهریور ۱۴۰۵
حکایت وکیل صدر جهان که متهم شد و از بخارا گریخت در شهر بخارا وکیل صدرِ جهان به جرمی متهم شد و از صدرِ جهان کناره گرفت و مدّتِ ده سال آوارۀ شهرها شد . پس از ده سال از فرطِ عشق و اشتیاقی که بدو داشت با خود عزم می کند که به دیدار او شتابد و به این هجران پایان دهد . وکیلِ عاشق ، کوی به کوی حرکت می کند تا به بارگاهِ صدر جهان راه یابد . در این اثنا ناصحی بدو می گوید : مگر دیوانه شده ای ؟ مگر نمی خواهی زنده بمانی ؟ چرا نزدِ او می روی ؟ زیرا صدرِ جهان پادشاهی زودخشم و سخت کُش است . وکیل عاشق به ناصح می گوید : خموش باش که زنجیر عشق ، استوارتر از آن است که با تیغ اندرز تو گسسته شود . وکیل این را گفت و به راهِ خود اامه داد . پس از سپری شدن روزان و شبان بالاخره به بخارا رسید . همینکه دوستانش او را دیدند وحشت کردند و از سرِ دلسوزی بدو گفتند : زود پنهان شو که صدرِ جهان به قتلِ تو کمر بسته است . وکیل می گوید : مرا از کشته شدن مهراسانید که خود ، طالبِ آنم . این سخن را گفت و به جانبِ شاه حرکت کرد . اهالی شهر جملگی هراسان شدند و صحنۀ قتلِ فجیعِ او را در خیال می پروردند . وکیل بالاخره به اقامتگاهِ صدرِ جهان قدم می گذارد و همینکه او را می بیند مدهوش بر زمین می افتد . اطرافیان شاه می دوند ظرفِ آب و گلاب می آورند و به صورتِ او می زنند تا بهوش آید . امّا گویی که پرندۀ روح از قفسِ خاکی او پَر گشوده است . آنان نمی دانستند که بیهوشی او از عشق است نه چیز دیگر . صدرِ جهان که متوجه این لطیفه بود بدانست که بازگرداندن صحو و هشیاری بدو تنها با اکسیر عشق و محبت صورت بندد . پس او را بنواخت و به هوشیاری اش آورد . راه های حمایت از "پادکست رادیو شعر پارسی " به پاس گسترش میراث فرهنگی ادبیات که با ابزار شعر آدمیان را به آدمیت دعوت می کند : عضویت در کانال تلگرام: #radioshereparsi ● بازنشر پست برای دوستان و معرفی پادکست✨️ ● زدن روی لینک و فالو کردن صفحه و دسترسی به صدها ساعت دکلمه اشعار فاخر ●گذاشتن کامنت و اعلام نظر جهت بهتر شدن پستها✨️ https://castbox.fm/va/2728449 ✨️💖
برای افزودن برچسب وارد شویدمثنوی دفتر سوم 💖✨️ ساعد باقری 💖✨️گفت ای موسی ز من میجو پناه با دهانی که نکردی تو گناه 💖✨️
۱۸ شهریور ۱۴۰۵
راه های حمایت از "پادکست رادیو شعر پارسی " به پاس گسترش میراث فرهنگی ادبیات که با ابزار شعر آدمیان را به آدمیت دعوت می کند : عضویت در کانال تلگرام: #radioshereparsi ● بازنشر پست برای دوستان و معرفی پادکست✨️ ● زدن روی لینک و فالو کردن صفحه و دسترسی به صدها ساعت دکلمه اشعار فاخر ●گذاشتن کامنت و اعلام نظر جهت بهتر شدن پستها✨️ https://castbox.fm/va/2728449 ✨️💖
برای افزودن برچسب وارد شویدبنشینم و صبر پیش گیرم دنباله ی راه خویش گیرم ✨️💖 خوانش زهرا محمودی ✨️💖 ترجیع بند معروف سعدی
۱۶ شهریور ۱۴۰۵ · ۲۶ دقیقه
در کشتهٔ خویشتن نگه کن روزی اگر افتد اتفاقت تو خندهزنان چو شمع و خلقی پروانهصفت در احتِراقت ما خود ز کدام خیل باشیم تا خیمه زنیم در وُثاقت؟ مَا اخْتَرتُ صَبابَتی ولکن عینی نَظَرَتْ و ما أَطاقَتْ بس دیده که شد در انتظارت دریا و نمیرسد به ساقت تو مست شراب و خواب و ما را بیخوابی بکُشت در تِیاقت نه قدرت با تو بودنم هست نه طاقت آن که در فراقت بنشینم و صبر پیش گیرم دنبالهٔ کار خویش گیرم آوَخ که چو روزگار برگشت از من دل و صبر و یار برگشت برگشتن ما ضرورتی بود وآن شوخ به اختیار برگشت پرورده بُدم به روزگارش خو کرد و چو روزگار برگشت غم نیز چه بودی ار برفتی؟ آن روز که غمگسار برگشت رحمت کن اگر شکستهای را صبر از دل بیقرار برگشت عذرش بنه ار به زیر سنگی سرکوفتهای چو مار برگشت زین بحر عمیق جان به در برد آن کس که هم از کنار برگشت من ساکن خاک پاک عشقم نتوانم ازین دیار برگشت بیچارگیست چارهٔ عشق دانی چه کنم چو یار برگشت؟ بنشینم و صبر پیش گیرم دنبالهٔ کار خویش گیرم هر دل که به عاشقی، زبون نیست دستِ خوشِ روزگارِ دون نیست جز دیدهٔ شوخ عاشقان را بر چهره دوان، سرشکِ خون نیست کوتهنظری به خلوتم گفت «سودا مکن، آخرت جنون نیست» گفتم «ز تو کی برآید این دود کِت آتش غم در اندرون نیست؟» عاقل داند که نالهٔ زار از سوزش سینهای برون نیست تسلیم قضا شود کزین قید کس را به خلاص، رهنمون نیست صبر ار نکنم چه چاره سازم؟ آرام دل از یکی فزون نیست گر بُکْشد و گر مُعاف دارد در قبضهٔ او چو من زبون نیست دانی به چه مانَد آب چشمم؟ سیماب، که یک دمش سکون نیست در دهر وفا نبود هرگز یا بود و به بخت ما کنون نیست جان برخیِ روی یار کردم گفتم «مگرش وفاست»، چون نیست بنشینم و صبر پیش گیرم دنبالهٔ کار خویش گیرم در پای تو هر که سر نینداخت از روی تو پرده بر نینداخت در تو نرسید و پی غلط کرد آن مرغ که بال و پر نینداخت کس با رخ تو نباخت اسبی تا جان چو پیاده در نینداخت نفزود غم تو روشنایی آن را که چو شمع سر نینداخت بارت بکشم که مرد معنی در باخت سر و سپر نینداخت جان داد و درون به خلق ننمود خون خورد و سخن به در نینداخت روزی گفتم کسی چو من جان از بهر تو در خطر نینداخت گفتا «نه، که تیر چشم مستم صید از تو ضعیفتر نینداخت» با آن که همه نظر در اویم روزی سوی ما نظر نینداخت نومید نیَم که چشمِ لطفی بر من فِکَند؛ وگر نینداخت بنشینم و صبر پیش گیرم دنبالهٔ کار خویش گیرم ای بر تو قبای حُسن چالاک! صد پیرهن از محبتت چاک! پیشت به تواضعست گویی افتادن آفتاب بر خاک ما خاک شویم و هم نگردد خاک درت از جبین ما پاک مهر از تو توان برید؟ هیهات کس بر تو توان گزید؟ حاشاک اول، دلِ برده باز پس ده تا دست بدارمت ز فِتراک بعد از تو به هیچ کس ندارم امّید و زِ کس نیآیدم باک درد از جهت تو عین داروست زهر از قِبَل تو محض تریاک سودای تو آتشی جهانسوز هجران تو ورطهای خطرناک روی تو چه جای سحر بابِل؟ موی تو چه جای مار ضحاک؟ سعدی! بس ازین سخن، که وصفش دامن ندهد به دستِ ادراک گَرد ارچه بسی هوا بگیرد هرگز نرسد به گِردِ اَفلاک پای طلب از روش فرو ماند میبینم و حیله نیست اِلّاک بنشینم و صبر پیش گیرم دنبالهٔ کار خویش گیرم ای چون لب لعل تو شکر نی بادام چو چشمت ای پسر! نی جز سوی تو میل خاطرم، نه جز در رخ تو مرا نظر نی خوبان جهان همه بدیدم مثل تو به چابکی دگر نی پیران جهان نشان ندادند چون تو دگری به هیچ قرنی ای آن که به باغ دلبری بَر! چون قد خوش تو یک شجر نی چندین شجر وفا نشاندم وز وصل تو ذرهای ثمر نی آوازهٔ من ز عرش بگذشت وز درد دلم تو را خبر نی از رفتن من غمت نباشد از آمدن تو خود اثر نی باز آیم اگر دهی اجازت ای راحت جان من! وگر نی بنشینم و صبر پیش گیرم دنبالهٔ کار خویش گیرم شد موسم سبزه و تماشا برخیز و بیا به سوی صحرا کآن فتنه که روی خوب دارد هر جا که نشست، خاست غوغا صاحبنظری که دید رویش دیوانهٔ عشق گشت و شیدا دانی نکند قبول هرگز دیوانه حدیث مردِ دانا چشم از پی دیدن تو دارم من بیتو خَسَم کنار دریا از جور رقیب تو ننالم خارست نخُست بار خرما سعدی غم دل نهفته میدار تا مینشوی ز غیر رسوا ..... ✨️💖 https://t.me/radioshereparsi/2084 راه های حمایت از "پادکست رادیو شعر پارسی " به پاس گسترش میراث فرهنگی ادبیات که با ابزار شعر آدمیان را به آدمیت دعوت می کند : عضویت در کانال تلگرام: #radioshereparsi ● بازنشر پست برای دوستان و معرفی پادکست✨️ ● زدن روی لینک و فالو کردن صفحه و دسترسی به صدها ساعت دکلمه اشعار فاخر ●گذاشتن کامنت و اعلام نظر جهت بهتر شدن پستها✨️ https://castbox.fm/va/2728449 ✨️💖
برای افزودن برچسب وارد شویدمثنوی :حکایت وکیل صدر جهان که متهم شد و از بخارا گریخت💖✨️قسمت اول✨️💖 ایرج شهبازی
۱۴ شهریور ۱۴۰۵
حکایت وکیل صدر جهان که متهم شد و از بخارا گریخت در شهر بخارا وکیل صدرِ جهان به جرمی متهم شد و از صدرِ جهان کناره گرفت و مدّتِ ده سال آوارۀ شهرها شد . پس از ده سال از فرطِ عشق و اشتیاقی که بدو داشت با خود عزم می کند که به دیدار او شتابد و به این هجران پایان دهد . وکیلِ عاشق ، کوی به کوی حرکت می کند تا به بارگاهِ صدر جهان راه یابد . در این اثنا ناصحی بدو می گوید : مگر دیوانه شده ای ؟ مگر نمی خواهی زنده بمانی ؟ چرا نزدِ او می روی ؟ زیرا صدرِ جهان پادشاهی زودخشم و سخت کُش است . وکیل عاشق به ناصح می گوید : خموش باش که زنجیر عشق ، استوارتر از آن است که با تیغ اندرز تو گسسته شود . وکیل این را گفت و به راهِ خود اامه داد . پس از سپری شدن روزان و شبان بالاخره به بخارا رسید . همینکه دوستانش او را دیدند وحشت کردند و از سرِ دلسوزی بدو گفتند : زود پنهان شو که صدرِ جهان به قتلِ تو کمر بسته است . وکیل می گوید : مرا از کشته شدن مهراسانید که خود ، طالبِ آنم . این سخن را گفت و به جانبِ شاه حرکت کرد . اهالی شهر جملگی هراسان شدند و صحنۀ قتلِ فجیعِ او را در خیال می پروردند . وکیل بالاخره به اقامتگاهِ صدرِ جهان قدم می گذارد و همینکه او را می بیند مدهوش بر زمین می افتد . اطرافیان شاه می دوند ظرفِ آب و گلاب می آورند و به صورتِ او می زنند تا بهوش آید . امّا گویی که پرندۀ روح از قفسِ خاکی او پَر گشوده است . آنان نمی دانستند که بیهوشی او از عشق است نه چیز دیگر . صدرِ جهان که متوجه این لطیفه بود بدانست که بازگرداندن صحو و هشیاری بدو تنها با اکسیر عشق و محبت صورت بندد . پس او را بنواخت و به هوشیاری اش آورد . راه های حمایت از "پادکست رادیو شعر پارسی " به پاس گسترش میراث فرهنگی ادبیات که با ابزار شعر آدمیان را به آدمیت دعوت می کند : عضویت در کانال تلگرام: #radioshereparsi ● بازنشر پست برای دوستان و معرفی پادکست✨️ ● زدن روی لینک و فالو کردن صفحه و دسترسی به صدها ساعت دکلمه اشعار فاخر ●گذاشتن کامنت و اعلام نظر جهت بهتر شدن پستها✨️ https://castbox.fm/va/2728449 ✨️💖
برای افزودن برچسب وارد شویدچه می شد عشق را چون قرص نان تقسیم می کردند......✨️💖 حسین منزوی ✨️💖 محمد مصدق
۱۳ شهریور ۱۴۰۵ · ۲ دقیقه
چه می شد عشق را ، چون قرص نان تقسیم می کردند ؟ به هر کس حصه ای ، در خورد او تقدیم می کردند چه می شد امتحان را ، جسم اگر از عاشقان می خواست ! به جایش زیر پای دوست ، جان تسلیم می کردند اگر فصل فراق از دفتر ایام گم می شد ، چه کم می شد؟ چه می شد این ورق را پاره ، زین تقویم می کردند؟ ستمکاران چنین بنیان مظلومان نمی کندند به جای آه اگر از خشم اینان بیم می کردند نشان هوشیاری بود آن عصیان ابلیسی زمانی که ملایک خاک را تعظیم می کردند اگر می شد که معنی را به ذات آورد، بی تردید به صورت عشق را، چون روی تو ، ترسیم می کردند از آن دم کز ازل تصویر زیباییت می بستند به بویش تا ابد تعلیم شیداییم می کردند #حسین_منزوی راه های حمایت از "پادکست رادیو شعر پارسی " به پاس گسترش میراث فرهنگی ادبیات که با ابزار شعر آدمیان را به آدمیت دعوت می کند : عضویت در کانال تلگرام: #radioshereparsi ● بازنشر پست برای دوستان و معرفی پادکست✨️ ● زدن روی لینک و فالو کردن صفحه و دسترسی به صدها ساعت دکلمه اشعار فاخر ●گذاشتن کامنت و اعلام نظر جهت بهتر شدن پستها✨️ https://castbox.fm/va/2728449 ✨️💖
برای افزودن برچسب وارد شویدمثنوی دفتر دوم 💖✨️ ساعد باقری ✨️💖هرکه را جامه زعشقی چاک شد او زحرص و عیب کلی پاک شد
۱۲ شهریور ۱۴۰۵
راه های حمایت از "پادکست رادیو شعر پارسی " به پاس گسترش میراث فرهنگی ادبیات که با ابزار شعر آدمیان را به آدمیت دعوت می کند : عضویت در کانال تلگرام: #radioshereparsi ● بازنشر پست برای دوستان و معرفی پادکست✨️ ● زدن روی لینک و فالو کردن صفحه و دسترسی به صدها ساعت دکلمه اشعار فاخر ●گذاشتن کامنت و اعلام نظر جهت بهتر شدن پستها✨️ https://castbox.fm/va/2728449 ✨️💖
برای افزودن برچسب وارد شویدیا که به راه آرم این صید دل رمیده را یا به رهت سپارم این جان به لب رسیده را✨️💖 ملک الشعرا ی بهار
۹ شهریور ۱۴۰۵ · ۲ دقیقه
یا که به راه آرم این صید دل رمیده را یا به رهت سپارم این جان به لب رسیده را یا ز لبت کنم طلب قیمت خون خویشتن یا به تو واگذارم این جسم به خون طپیده را یا که غبار پات را نور دو دیده میکنم یا به دو دیده مینهم پای تو نور دیده را یا به مکیدن لبی جان به بها طلب مکن یا بستان و بازده لعل لب مکیده را کودک اشگ من شود خاکنشین ز ناز تو خاکنشین چرا کنی کودک ناز دیده را چهره به زر کشیدهام بهر تو زر خریدهام خواجه به هیچکس مده بندهٔ زر خریده را گر ز نظر نهان شوم چون تو به ره گذر کنی کی ز نظر نهان کنم اشگ به ره چکیده را بانوی مصر اگر کند صورت عشق را نهان یوسف خسته چون کند پیرهن دریده را گر دو جهان هوس بود بیتو چه دسترس بود باغ ارم قفس بود طایر پر بریده را جز دل و جان چه آورم بر سر ره چو بنگرم ترک کمین گشاده و شوخ کمان کشیده را بلعجبی شنیدهام، چیز ندیده دیدهام اینکه فروغ دیدهام دیده کند ندیده را خیز بهار خونجگر جانب بوستان گذر تا ز هزار بشنوی قصهٔ ناشنیده را #ملک_الشعرای_بهار💖 راه های حمایت از "پادکست رادیو شعر پارسی " به پاس گسترش میراث فرهنگی ادبیات که با ابزار شعر آدمیان را به آدمیت دعوت می کند : عضویت در کانال تلگرام: #radioshereparsi ● بازنشر پست برای دوستان و معرفی پادکست✨️ ● زدن روی لینک و فالو کردن صفحه و دسترسی به صدها ساعت دکلمه اشعار فاخر ●گذاشتن کامنت و اعلام نظر جهت بهتر شدن پستها✨️ https://castbox.fm/va/2728449 ✨️💖
برای افزودن برچسب وارد شویدهان ای شب شوم وحشتانگیز تا چند زنی به جانم آتش✨️💖نیما یوشیج✨️💖خوانش ساعد باقری
۶ شهریور ۱۴۰۵ · ۶ دقیقه
🎼«ای شب» نیما یوشیج سرودهشده در سال ۱۳۰۱ راوی: ساعد باقری هان ای شب شوم وحشتانگیز تا چند زنی به جانم آتش یا چشم مرا ز جای برکن یا پرده ز روی خود فرو کش یا باز گذار تا بمیرم کز دیدن روزگار سیرم... ...آنجا که ز شاخ، گل فرو ریخت آنجا که بکوفت باد بر در وانجا که بریخت آب موّاج تابید بر او ، مـه منوّر ای تیرهشب دراز، دانی کانجا چه نهفته بُد نهانی؟ بودهست دلی ز درد خونین بودهست رخی ز غم مکدّر بودهست بسی سر پرامّید یاری که گرفته یار در بر کو آنهمه بانگ و نالهٔ زار کو نالهٔ عاشقان غمخوار... #نیما_یوشیج #ساعد_باقری راه های حمایت از "پادکست رادیو شعر پارسی " به پاس گسترش میراث فرهنگی ادبیات که با ابزار شعر آدمیان را به آدمیت دعوت می کند : عضویت در کانال تلگرام: #radioshereparsi ● بازنشر پست برای دوستان و معرفی پادکست✨️ ● زدن روی لینک و فالو کردن صفحه و دسترسی به صدها ساعت دکلمه اشعار فاخر ●گذاشتن کامنت و اعلام نظر جهت بهتر شدن پستها✨️ https://castbox.fm/va/2728449 ✨️💖
برای افزودن برچسب وارد شویداز مرغ بند بر پا پرواز را چه خواهی بگشای ریسمان را تا آسمان توان رفت✨️💖#غبار_همدانی
۴ شهریور ۱۴۰۵ · ۲ دقیقه
https://t.me/radioshereparsi/389 امروز اگر به سنگی مینای جان توان زد فردا ز خُمّ هستی رطل گران توان زد ساقی به کف ندارم چیزی بهای مِی را جز خرمنی ز دانش کآتش در آن توان زد دنیا و آخرت را با عشق قیمتی نیست مِی ده که چار تکبیر بر این و آن توان زد فردا اگر ز کوثر جامی نمی دهندم امروز ساغری با حوراوشان توان زد از ما کناره کردی راه خطا گرفتی پنداشتی که کامی با دیگران توان زد بگذار چرخ گردون بر کام ما نگردد یک شب خدنگ آهی بر آسمان توان زد رخسار آتشینت تا چند در نقاب است ما را شراری از وی آخر به جان توان زد از مرغ بند بر پا پرواز چند خواهی بگشای رشته تا پر بر لامکان توان زد #غبار_ همدانی💖 راه های حمایت از "پادکست رادیو شعر پارسی " به پاس گسترش میراث فرهنگی ادبیات که با ابزار شعر آدمیان را به آدمیت دعوت می کند : عضویت در کانال تلگرام: #radioshereparsi ● بازنشر پست برای دوستان و معرفی پادکست✨️ ● زدن روی لینک و فالو کردن صفحه و دسترسی به صدها ساعت دکلمه اشعار فاخر ●گذاشتن کامنت و اعلام نظر جهت بهتر شدن پستها✨️ https://castbox.fm/va/2728449 ✨️💖
برای افزودن برچسب وارد شویداز مرغ بند بر پا پرواز چند خواهی بگشای رشته تا پر بر لامکان توان زد ✨️💖 #غبار_همدانی
۴ شهریور ۱۴۰۵ · ۲ دقیقه
https://t.me/radioshereparsi/389 امروز اگر به سنگی مینای جان توان زد فردا ز خُمّ هستی رطل گران توان زد ساقی به کف ندارم چیزی بهای مِی را جز خرمنی ز دانش کآتش در آن توان زد دنیا و آخرت را با عشق قیمتی نیست مِی ده که چار تکبیر بر این و آن توان زد فردا اگر ز کوثر جامی نمی دهندم امروز ساغری با حوراوشان توان زد از ما کناره کردی راه خطا گرفتی پنداشتی که کامی با دیگران توان زد بگذار چرخ گردون بر کام ما نگردد یک شب خدنگ آهی بر آسمان توان زد رخسار آتشینت تا چند در نقاب است ما را شراری از وی آخر به جان توان زد از مرغ بند بر پا پرواز چند خواهی بگشای رشته تا پر بر لامکان توان زد #غبار_ همدانی💖 راه های حمایت از "پادکست رادیو شعر پارسی " به پاس گسترش میراث فرهنگی ادبیات که با ابزار شعر آدمیان را به آدمیت دعوت می کند : عضویت در کانال تلگرام: #radioshereparsi ● بازنشر پست برای دوستان و معرفی پادکست✨️ ● زدن روی لینک و فالو کردن صفحه و دسترسی به صدها ساعت دکلمه اشعار فاخر ●گذاشتن کامنت و اعلام نظر جهت بهتر شدن پستها✨️ https://castbox.fm/va/2728449 ✨️💖
برای افزودن برچسب وارد شویدآهسته باز از بغل پله ها گذشت در فکرش آش و سبزی بیمار خویش بود✨️💖 شهریار✨️💖 ساعد باقری
۲ شهریور ۱۴۰۵ · ۹ دقیقه
آهسته باز از بغل پله ها گذشت در فکر آش و سبزی بیمار خویش بود اما گرفته دور و برش هاله ئی سیاه او مرده است و باز پرستار حال ماست در زندگی ما همه جا وول میخورد هر کنج خانه صحنه ئی از داستان اوست در ختم خویش هم بسر کار خویش بودبیچاره مادرم هر روز میگذشت از این زیر پله ها آهسته تا بهم نزند خواب ناز من امروز هم گذشت در باز و بسته شد با پشت خم از این بغل کوچه میرود چادر نماز فلفلی انداخته بسر کفش چروک خورده و جوراب وصله دار او فکر بچه هاست هرجا شده هویج هم امروز میخرد بیچاره پیرزن ، همه برف است کوچه ها او از میان کلفت و نوکر ز شهر خویش آمد بجستجوی من و سرنوشت من آمد چهار طفل دگر هم بزرگ کرد آمد که پیت نفت گرفته بزیر بال هر شب در آید از در یک خانه فقیر روشن کند چراغ یکی عشق نیمه جان او را گذشته ایست ، سزاوار احترام : تبریز ما ! بدور نمای قدیم شهر در ( باغ بیشه ) خانه مردی است باخدا هر صحن و هر سراچه یکی دادگستری است اینجا بداد ناله مظلوم میرسند اینجا کفیل خرج موکل بود وکیل مزد و درآمدش همه صرف رفاه خلق در ، باز و سفره ، پهن بر سفره اش چه گرسنه ها سیر میشوند یک زن مدیر گردش این چرخ و دستگاه او مادر من است انصاف میدهم که پدر رادمرد بود با آنهمه درآمد سرشارش از حلال روزی که مرد ، روزی یکسال خود نداشت اما قطارهای پر از زاد آخرت وز پی هنوز قافله های دعای خیر این مادر از چنان پدری یادگار بود تنها نه مادر من و درماندگان خیل او یک چراغ روشن ایل و قبیله بود خاموش شد دریغ نه ، او نمرده ، میشنوم من صدای او با بچه ها هنوز سر و کله میزند ناهید ، لال شو بیژن ، برو کنار کفگیر بی صدا دارد برای ناخوش خود آش میپزد او مرد و در کنار پدر زیر خاک رفت اقوامش آمدند پی سر سلامتی یک ختم هم گرفته شد و پر بدک نبود بسیار تسلیت که بما عرضه داشتند لطف شما زیاد اما ندای قلب بگوشم همیشه گفت : این حرفها برای تو مادر نمیشود . پس این که بود ؟ دیشب لحاف رد شده بر روی من کشید لیوان آب از بغل من کنار زد ، در نصفه های شب . یک خواب سهمناک و پریدم بحال تب نزدیکهای صبح او زیر پای من اینجا نشسته بود آهسته با خدا ، راز و نیاز داشت نه ، او نمرده است نه او نمرده است که من زنده ام هنوز او زنده است در غم و شعر و خیال من میراث شاعرانه من هرچه هست از اوست کانون مهر و ماه مگر میشود خموش آن شیرزن بمیرد ؟ او شهریار زاد هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد بعشق او با ترانه های محلی که میسرود با قصه های دلکش و زیبا که یاد داشت از عهد گاهواره که بندش کشید و بست اعصاب من بساز و نوا کوک کرده بود او شعر و نغمه در دل و جانم بخنده کاشت وانگه باشکهای خود آن کشته آب داد لرزید و برق زد بمن آن اهتزاز روح وز اهتزاز روح گرفتم هوای ناز تا ساختم برای خود از عشق عالمی او پنجسال کرد پرستاری مریض در اشک و خون نشست و پسر را نجات داد اما پسر چه کرد برای تو ؟ هیچ ، هیچ تنها مریضخانه ، بامید دیگران یکروز هم خبر : که بیا او تمام کرد . در راه قم بهرچه گذشتم عبوس بود پیچید کوه و فحش بمن داد و دور شد صحرا همه خطوط کج و کوله و سیاه طوماز سرنوشت و خبرهای سهمگین دریاچه هم بحال من از دور میگریست تنها طواف دور ضریح و یکی نماز یک اشک هم بسوره یاسین چکید مادر بخاک رفت . آنشب پدر بخواب من آمد ، صداش کرد او هم جواب داد یک دود هم گرفت بدور چراغ ماه معلوم شد که مادره از دست رفتنی است اما پدر بغرفه باغی نشسته بود شاید که جان او بجهان بلند برد آنجا که زندگی ، ستم و درد و رنج نیست این هم پسر ، که بدرقه اش میکند بگور یک قطره اشک ، مزد همه زجرهای او اما خلاص میشود از سرنوشت من مادر بخواب ، خوش منزل مبارکت . آینده بود و قصه بیمادری من ناگاه ضجه ئی که بهم زد سکوت مرگ من میدویدم از وسط قبرها برون او بود و سر بناله برآورده از مغاک خود را بضعف از پی من باز میکشید دیوانه و رمیده ، دویدم بایستگاه خود را بهم فشرده خزیدم میان جمع ترسان ز پشت شیشه در آخرین نگاه باز آن سفیدپوش و همان کوشش و تلاش چشمان نیمه باز : از من جدا مشو میآمدیم و کله من گیج و منگ بود انگار جیوه در دل من آب میکنند پیچیده صحنه های زمین و زمان بهم خاموش و خوفناک همه میگریختند میگشت آسمان که بکوبد بمغز من دنیا به پیش چشم گنهکار من سیاه وز هر شکاف و رخنه ماشین غریو باد یک ناله ضعیف هم از پی دوان دوان میآمد و بمغز من آهسته میخلید : تنها شدی پسر . باز آمدم بخانه چه حالی ! نگفتنی دیدم نشسته مثل همیشه کنار حوض پیراهن پلید مرا باز شسته بود انگار خنده کرد ولی دلشکسته بود : بردی مرا بخاک کردی و آمدی ؟ تنها نمیگذارمت ای بینوا پسر میخواستم بخنده درآیم ز اشتباه اما خیال بودای وای مادرم. #شهریار #radioshereparsi https://castbox.fm/va/2728449 ✨️💖
برای افزودن برچسب وارد شویدچگونه سیر شود چشمم از تماشایت که جاودانهترین لحظهی تماشایی #حسین_منزوی #radioshereparsi ✨️💖
۲۴ تیر ۱۴۰۵ · ۱۴ دقیقه
تلاقی بشکوه مه و معمایی تراکم همهی رازهای دنیایی به هیچ سلسلهی خاکیان نمیمانی تو از کدامین، دنیای تازه میآیی؟ عصیر دفتر «حافظ»؟ شراب شیرازی؟ چه هستی آخر؟ کاین گونه گرم و گیرایی؟ تو از قبیلهی سوزان آتشی شاید چنین که سرکش و پاک و بلندبالایی مرا به گردش صد قصّه میبرد چشمت تو کیستی؟ ز پریهای داستانهایی؟ شعاع نوری، بر تپههای روشن موج تو دختر فلقیّ و عروس دریایی نسیم سبزی، از جلگههای تخدیری گل سپیدی، برآبهای رویایی فروغباری، خون نظیف خورشیدی شکوهمندی، روح بزرگ صحرایی تو مثل خندهی گل، مثل خواب پروانه تو مثل آنچه که ناگفتنی است، زیبایی چگونه سیر شود چشمم از تماشایت؟ که جاودانهترین لحظهی تماشایی. #حسین_منزوی #radioshereparsi ✨️💖
برای افزودن برچسب وارد شویدمن راه تو را بسته ، تو راه مرا بسته امیّد ِ رهایی نیست ، وقتی همه دیواریم #radioshereparsi ✨️💖
۲۱ تیر ۱۴۰۵ · ۷ دقیقه
از زمزمه دلتنگیم ، از همهمه بیزاریم نه طاقت خاموشی ، نه تاب سخن داریم آوار ِ پریشانی ست ، رو سوی چه بگریزم ؟ هنگامه ی حیرانی ست ، خود را به که بسپاریم ؟ تشویش ِ هزار «آیا» ، وسواس ِ هزار «امّا» کوریم و نمی بینیم ، ورنه همه بیماریم دوران شکوه باغ ، از خاطرمان رفته است امروز که صف در صف ، خشکیده و بی باریم دردا که هدر دادیم ، آن ذات ِ گرامی را تیغیم و نمی بّریم ، ابریم و نمی باریم ما خویش ند انستیم ، بیداری مان از خواب گفتند که بیدارید ، گفتیم که بیداریم ! من راه تو را بسته ، تو راه مرا بسته امیّد ِ رهایی نیست ، وقتی همه دیواریم #حسین_منزوی #radioshereparsi ✨️💖
برای افزودن برچسب وارد شویدلبت صریحترین آیهی شکوفایی است و چشمهایت شعر سیاه گویایی است #radioshereparsi ✨️💖
۱۴ تیر ۱۴۰۵ · ۱۰ دقیقه
لبت صریحترین آیهی شکوفایی است و چشمهایت شعر سیاه گویایی است چه چیز داری با خویشتن که دیدارت چو قلههای مهآلود محو و رؤیایی است چگونه وصف کنم هیات غریب تو را که در کمال ظرافت کمال والایی است تو از معابد مشرق زمین عظیمتری کنون شکوه تو و بُهت من تماشایی است در آسمانهی دریای دیدگان تو شرم گشوده بالتر از مرغکان دریایی است شمیم وحشی گیسوی کولیات نازم که خوابناکتر از عطرهای صحرایی است مجال بوسه به لبهای خویشتن بدهیم که این بلیغترین مبحث شناسایی است #حسین_منزوی #radioshereparsi ✨️💖
برای افزودن برچسب وارد شویدگزیده تاریخ بیهقی به روایت عبدالرشید کاکاوند✨️💖
۲۹ خرداد ۱۴۰۵ · ۲ ساعت و ۳۶ دقیقه
ابوالفضل محمدبن حسین بیهقی، مورخ و نویسنده معروف ایرانی در دربار غزنوی است. شهرت او بیشتر بهخاطر نگارش کتاب معروف به تاریخ بیهقی است که مهمترین منبع تاریخی درباره دوران غزنوی است. منبع : ایران صدا #عبدالرشید_کاکاوند #تاریخ_بیهقی #radioshereparsi ✨️💖
برای افزودن برچسب وارد شویدگنجینه ادب برگرفته از کلیله ودمنه ، قابوس نامه ، فتوت نامه💖 ویسنده :نصراله منشی منبع : ایران صدا
۲۹ خرداد ۱۴۰۵ · ۲ ساعت و ۳۱ دقیقه
گنجینه ادب نویسنده: نصرالله منشیکارگردان:قالب: نمایشیدستهبندی: رمان و داستان «گنجینه ادب» برگرفته از کتابهای «کلیله و دمنه»، «قابوسنامه» و «فتوتنامه» است که در قالب حکایتهای ادبی کوتاه و موجز نکتههای معنوی و اخلاقی را بیان میدارد. از ایرانصدا بشنوید «خسیس یا بخشنده»: «میرزا محمد» و «میرزا حسن» درحال حساب و کتاب هستند و بر سر نیم درهم اختلاف نظر دارند. سرانجام میرزامحمد قبول میکند که آن نیم درهم را بدهد تا غائله ختم شود. اما وقتی میرزاحسن ده درهم انعام به شاگرد وی میدهد، میرزا محمد شاکی میشود. ولی میرزا حسن به او میگوید که در تجارت، حساب و کتاب را باید رعایت کرد، ولی انصاف هم حکم میکند که بخشش را فراموش نکنی. «آخرین درس سقراط»: وزیر پادشاه از تنبیه «سقراط» خشنود نیست. او قبول ندارد که خشم بتها گریبان سقراط کفرگو را گرفته باشد. او با کشتن دانشمندی چون سقراط که هرگز به بتهای آنان بیاحترامی نکرده، مخالف است. اما پادشاه میگوید دیگران دیدهاند که شاگردان سقراط نیمه شب به بتها سنگ و کلوخ میزنند و فکر میکند آنها از استادشان فرمان میبرند. وزیر معتقد است که برای آنها پاپوش ساختهاند. آنها قصد دارند سقراط را بکشند. شاگردش از وی میپرسد پس از مرگ تو را در کجا به خاک بسپاریم؟ سقراط در جواب میگوید: کالبد من، من نیستم و اگر بعد از مرگ، مرا یافتید هرکجا خواستید به خاک بسپارید. «درخواست وزیر»: امیر تازه برتخت نشسته قصد دارد بعد از مرگ پدرش، تغییراتی را در مملکت ایجاد کند تا اوضاع بهسامان شود. او از وزیر میخواهد در جای آبادی در مملکت به استراحت بپردازد و قصد دارد وزیر جدیدی برای خود برگزیند. وزیر از امیر میخواهد تا دهکدهای ویران به او ببخشد تا او خود آنجا را آباد کند. امیر میپذیرد، اما برای او خبر میآورند که ده ویرانی وجود ندارد. وزیر به امیر میگوید من میدانستم که ده ویرانی وجود ندارد، پس مملکت را به کسی واگذار که همچون حال، ده ویرانی در آن نباشد. امیر پند وزیر را دریافت کرد و خلعت وزارت را به او بازگرداند.
برای افزودن برچسب وارد شویدچه می شد عشق را چون قص نان تقسیم می کردند ✨️💖
۲۷ خرداد ۱۴۰۵ · ۲ دقیقه
چه می شد عشق را ، چون قرص نان تقسیم می کردند ؟ به هر کس حصه ای ، در خورد او تقدیم می کردند چه می شد امتحان را ، جسم اگر از عاشقان می خواست ! به جایش زیر پای دوست ، جان تسلیم می کردند اگر فصل فراق از دفتر ایام گم می شد ، چه کم می شد؟ چه می شد این ورق را پاره ، زین تقویم می کردند؟ ستمکاران چنین بنیان مظلومان نمی کندند به جای آه اگر از خشم اینان بیم می کردند نشان هوشیاری بود آن عصیان ابلیسی زمانی که ملایک خاک را تعظیم می کردند اگر می شد که معنی را به ذات آورد، بی تردید به صورت عشق را، چون روی تو ، ترسیم می کردند از آن دم کز ازل تصویر زیباییت می بستند به بویش تا ابد تعلیم شیداییم می کردند #حسین_منزوی #radioshereparsi ✨️💖
برای افزودن برچسب وارد شویدیک قطره گر آب شیرین گردون به کامت بریزد صد چشمه ی آب شور از چشمت به تاوان بگیرد......✨️💖
۲۷ خرداد ۱۴۰۵ · ۲ دقیقه
روزی اگر روزگارا دور تو پایان بگیرد آه جگر خستگانت یکجا به دامان بگیرد آن مهرها قهر شد آه خرمای بم زهر شد آه ویرانه آن شهر شد آه کی باز سامان بگیرد از سختی روزگاران تا چند مینالی ای دل گیتی است پس بر چه نازد گر بر تو آسان بگیرد یک قطره گر آب شیرین در کام جانت بریزد صد چشمه ی آب شور از چشمت به تاوان بگیرد گر ارمغانش سرور است گیرد پی شاد خواران با تحفه ی غم سراغ از مشتی پریشان بگیرد در پیش او سفره مگشا زخم دلت را نهان کن روزی اگر در کف خود گیتی نمکدان بگیرد #radioshereparsi #ساعد_باقری ✨️💖
برای افزودن برچسب وارد شویدلذت نان شدن زیر دندان او گندمم را سوی آسیا می کشد ✨️💖
۲۷ خرداد ۱۴۰۵ · ۲ دقیقه
داستانِ عشق اما داستان دیگریست گفتن این قصه محتاج زبان دیگریست دیده را پرواز دِه از سقف خاکستان که عشق آفتاب دیگری در آسمان دیگریست گفتم ای دل ما کجا، درگاه سلطانی کجا؟ گفت عرض ناتوانی، خود توان دیگریست نیست تنها جان ما از اشتیاقت شعله ور در غمت خورشید هم آتش به جان دیگریست درد را گفتم زبان کهنه باید یا که نو ؟ گفت بیرون از کهن یا نو، زبان دیگریست مهر یار و قهر یار و مهر یار و قهر یار دل دمادم میزبان میهمان دیگریست #radioshereparsi #ساعد_باقری ✨️💖
برای افزودن برچسب وارد شویددستم را در امتداد خیابان میگیرم میگویم: مستقیم!✨️💖 شعر و صدا علیرضا حلاج
۲۷ خرداد ۱۴۰۵ · ۳ دقیقه
.. دستم را در امتداد خیابان میگیرم میگویم: مستقیم! تمام عمر همین کار را کردهام؛ تمام عمر کِز کردهام گوشه صندلی عقب وَ از پشت شیشه به مردمی نگاه کردهام که میخندیدند که گریه میکردند که راه میرفتند که میایستادند که با هم بودند که تنها بودند... تمام عمر همین کار را کردهام؛ تمام عمر به جایی نرسیدهام! دستم را در امتداد خیابان میگیرم میگویم: مستقیم! آنها را میشناسم؛ مردهای جوانی که با گریمی ناشیانه نقش پیرمرد ِ راننده تاکسی را بازی میکنند! مردم ِ خوشحال پیادهروها را میشناسم؛ که با لباسهایی به رنگ شاد نقش آدمهای خوشبخت را بازی میکنند! وَ چهرههای مایوس را میشناسم؛ -در هر گوشه شهر- که چنان ماهرانه بازی میکنند انگار ایفای نقش واقعی خود را بر عهده دارند! دستم را در امتداد خیابان میگیرم میگویم: مستقیم! مستقیم یعنی به انقلاب برسی وُ از آن بگذری. مستقیم یعنی آزادی را از دور ببینی وُ تلخ بخندی. مستقیم یعنی به سمت خورشید ِ در حال غروب بروی. مستقیم یعنی تا هر جا شد، بروی! -بروی، بروی، فقط بروی...- وقتی میگریزی به کجایش چه اهمیتی دارد؟ دستم را در امتداد خیابان میگیرم میگویم: مستقیم! مستقیم را گاه با گریه گفتهام؛ با بغضی ترکیده با گلویی گرفته با صدایی که به زحمت شنیده میشده با لحنی که میخواسته کسی نفهمد غمگین است با جدیتی جریح با اشکهایی که هر کس میدید گمان میکرد حساسیت فصلی است! دستم را در امتداد خیابان میگیرم میگویم: مستقیم! چیزی شبیه آدمکی مرموز -در مرز پیادهرو وُ خیابان- که بادی مصنوعی بر اندام پوچش میوزد تا انگشت اشارهاش دیگران را متوجه چیزی کند! چیزی همینقدر خندهدار! چیزی همینقدر ترسناک! چیزی شبیه مسافری تنها ایستاده در تاریکْ روشن ِ سایههای حاشیه خیابان! چیزی شبیه من! چیزی شبیه تکْ تک ِ شماها! -وقتی در شهری شلوغ تنهایی تا مغز استخوانتان رسوب میکند- دستم را در امتداد خیابان میگیرم میگویم: مستقیم! سمتی که ماشینهای این طرف خیابان ناگزیرند چنان سرنوشتی محتوم سوی آن حرکت کنند... #علیرضا_حلاج #radioshereparsi ✨️💖
برای افزودن برچسب وارد شویدمثنوی دفتر اول ✨️💖ساعد باقری ✨️💖 چون قلم اندر نوشتن میشتافت چون به عشق آمد قلم بر خود شکافت
۲۵ خرداد ۱۴۰۵
قصهٔ رنجور و رنجوری بخواند بعد از آن در پیش رنجورش نشاند رنگِ روی و نبض و قاروره بدید هم علاماتش هم اسبابش شنید گفت هر دارو که ایشان کردهاند آن عمارت نیست ویران کردهاند بیخبر بودند از حالِ درون اَسْتَـعِـیــذُ الـلّهَ مِـمـّــا یَفْـتَـــرُون دید رنج و کشف شد بَر وی نهفت لیک پنهان کرد و با سلطان نگفت رنجَش از صفرا و از سودا نبود بوی هر هیزم پدید آید ز دود دید از زاریش کاو زارِ دِلست تن خوشَست و او گرفتارِ دِلست عاشقی پیداست از زاریّ دل نیست بیماری چو بیماریّ دل علّت عاشق ز علتها جداست عشقْ اصطرلاب اسرارِ خداست عاشقی گر زین سر و گر زان سرست عاقبت ما را بدان سَر رهبرست هرچه گویم عشق را شرح و بیان چون به عشق آیم خجل باشم از آن گرچه تفسیرِ زبان روشنگرست لیک عشقِ بیزبان روشنترست چون قلم اندر نوشتن میشتافت چون به عشق آمد قلم بر خود شکافت عقل در شرحش چو خَر در گِل بخفت شرحِ عشق و عاشقی هم عشق گفت آفتاب آمد دلیلِ آفتاب گر دلیلت باید از وی رو متاب از وی ار سایه نشانی میدهد شمس هر دم نورِ جانی میدهد سایه خواب آرد تو را همچون سَمَر چون برآید شمسْ اِنشقَّ القمر خودْ غریبی در جهان چون شمس نیست شمسِ جانِ باقئی کِش اَمس نیست شمس در خارج اگر چه هست فرد میتوان هم مثل او تصویر کرد شمسِ جان کو خارج آمد از اثیر نبودش در ذهن و در خارج نظیر در تصوّر ذات او را گُنج کو تا درآید در تصوّر مثل او چون حدیث روی شمسالدّین رسید شمسِ چارم آسمان سَر در کشید واجب آید چونکه آمد نام او شرح کردن رمزی از اِنعام او این نَفَس جانْ دامنم برتافتهست بوی پیراهانِ یوسف یافتهست کز برای حقِّ صحبت سالها بازگو حالی از آن خوش حالها تا زمین و آسمان خندان شود عقل و روح و دیده صدچندان شود لاتکُلِفْنی فانّی فی الفَنا کلَّت اَفْهامِی فلا اُحْصِی ثنا کُلُّ شَیءٍ قالَهُ غَیرُ المُفِیق أنْ تَکَلَّفْ اَوْ تَصَلَّفْ لا یَلِیق من چه گویم یک رگم هشیار نیست شرح آن یاری که او را یار نیست شرح این هجران و این خون جگر این زمان بگذار تا وقت دگر قال اَطعِمْنی فانّی جٰائعُ واعتَجِلْ فالوَقْتُ سَیْفُ قاطعُ صوفی ابنالوقت باشد ای رفیق نیست فردا گفتن از شرط طریق تو مگر خود مرد صوفی نیستی؟ هست را از نسیه خیزد نیستی گفتمش پوشیده خوشتر سِرِّ یار خود تو در ضمن حکایت گوش دار خوشتر آن باشد که سِرِّ دلبران گفته آید در حدیث دیگران گفت مکشوف و برهنه بی غُلول بازگو، دفعم مَده ای بوالفضول پرده بردار و برهنه گو که من مینخسپم با صنم با پیرهن گفتم ار عریان شود او در عیان نه تو مانی نه کنارت نه میان آرزو میخواه، لیک اندازه خواه برنتابد کوه را یک برگ کاه آفتابی کز وی این عالم فروخت اندکی گر پیش آید جمله سوخت فتنه و آشوب و خونریزی مجوی بیش ازین از شمس تبریزی مگوی این ندارد آخر از آغاز گوی رو تمامِ این حکایت بازگوی #radioshereparsi #ساعد_باقری 💖
برای افزودن برچسب وارد شویدیادت نرود من برای تو شعر شدم خط به خط......✨️💖 ساغر شفیعی
۲۳ خرداد ۱۴۰۵ · ۲ دقیقه
یادت نرود من برای تو شعر شدم خط به خط تحریر کردم خودم را برایت ناخوانده مگذر از من کمی مکث کن واژهها قطره قطره خون دل منند نوش کن خونآشام مهربان من نوش کن هیچ کلمهای را باقی نگذار مثل اناری سرخ تا دانهٔ آخر بعد پنجره را واکن بگذار باد بیاید و برود کاغذها را ببرد ورقهای سفید پاکنویس سکوتند مثل ابرهای سرخوش هرچه در دلشان بوده باریدهاند سبکبال فقط میخواهند بروند پیِ بازی حالا پنجره را ببند در را هم ببند پشت سرت و مرا در تنهاییام راحت بگذار #ساغر_شفیعی #radioshereparsi ✨️💖
برای افزودن برچسب وارد شویدپیکر تراش پیرم و با تیشه ی خیال یک شب تو را ز مرمر شعر آفریدهام ✨️💖
۲۲ خرداد ۱۴۰۵ · ۳ دقیقه
پیکر تراش پیرم و با تیشه ی خیال یک شب تو را ز مرمر شعر آفریدهام تا در نگین چشم تو نقش هوس نهم ناز هزار چشم سیه را ، خریدهام بر قامتت که وسوسهٔ شستشو در اوست پاشیدهام شراب کفآلود ماه را تا از گزند چشم بدت ایمنی دهم دزدیدهام ز چشم حسودان، نگاه را تا پیچ و تاب قد تو را دلنشین کنم دست از سر نیاز به هر سو گشودهام از هر زنی، تراش تنی وام کردهام از هر قدی، کرشمهٔ رقصی ربودهام اما تو چون بتی که به بت ساز ننگرد در پیش پای خویش به خاکم فکندهای مست از می غروری و دور از غم منی گویی دل از کسی که تو را ساخت، کندهای هشدار! زآنکه در پس این پردهٔ نیاز آن بت تراش بلهوس چشم بستهام یک شب که خشم عشق تو دیوانهام کند ببینند سایهها که تو را هم شکستهام #radioshereparsi #نادر_نادرپور ✨️💖
برای افزودن برچسب وارد شوید. ویکتور فرانکل خود یکی از بازماندگان اردوگاههای کار اجباری نازی است #radioshereparsi ✨️💖
۲۲ خرداد ۱۴۰۵ · ۲ ساعت و ۵۰ دقیقه
معرفی کتاب انسان در جستجوی معنا کتاب انسان در جستجوی معنا با عنوان انگلیسی Man's Search for Meaning، اثری نوشتهی ویکتور فرانکل، روانپزشک و پایهگذار مکتب روانشناسی معنادرمانی یا لوگوتراپی است. ویکتور فرانکل که خود یکی از بازماندگان اردوگاههای کار اجباری نازی است در بخش اول این کتاب از خاطرات اسارت خود صحبت میکند و سپس تعریف میکند که این تجربیات وحشتناک چگونه مسیر زندگیاش را تغییر دادهاند. فرانکل در نیمهی دوم این کتاب از نوعی رواندرمانی معناگرا سخن میگوید که در سختترین شرایط به کمک انسان میآید و به او یاری میرساند تا از بند مشکلات خلاص شود. #ویکتور_فرانکل #radioshereparsi ✨️💖
برای افزودن برچسب وارد شویدسینه ام دکان عطاری است دردت چیست.....✨️💖
۲۲ خرداد ۱۴۰۵ · ۷ دقیقه
تو بگو ماه کجاست تو مرا خانه ببر دل من نابیناست. تو بگو آه چه طعمی دارد؟ تو بگو ابر چرا می بارد؟ باد در گوش درخت،چه آوازی می خواند؟ سرو شیراز چرا آزاد است؟ بر لب خار چرا فریاد است؟ این چه شهری است؟ همان جابلقاست؟ ما کجا گمشده ایم؟ ته بن بست،چرا ناپیداست؟ تو بگو ماه کجاست تو مرا خانه ببر دل من نابیناست #radioshereparsi #محمد_صالح_علا ✨️💖
برای افزودن برچسب وارد شوید