▨ نام شعر: به فردا (به گلگشت جوانان) ▨ شاعر: محمد زهری ▨ با صدای: محمد زهری ▨ پالایش و تنظیم: شهروز _________ به گلگشتِ جوانان ، یادِ ما را زنده دارید، ای رفیقان ! که ما در ظلمتِ شب ، زیرِ بالِ وحشیِ خفاشِ خونآشام ، نشاندیم این نگینِ صبحِ روشن را ، به رویِ پایهٔ انگشترِ فردا. و خونِ ما به سرخیِ گلِ لاله به گرمیِ لبِ تبداِر بیدل به پاکیِ تنِ بیرنگِِ ژاله ریخت بر دیوارِ هر کوچه و رنگی زد به خاکِ تشنهٔ هر کوه؛ و نقشی شد به فرشِ سنگیِ میدانِ هر شهری و این است آن پرندِ نرمِ شنگرفی که میبافید و این است آن گلِ آتشفروزِ شمعدانی که در باغِ بزرگِ شهر میخندد و این است آن لبِ لعلِ زنانی را که میخواهید و پرپر میزند ارواحِ ما اندر سرودِ عشرتِ جاویدتان؛ و عشق ماست لای برگهای هر کتابی را که میخوانید. شما یاران نمیدانید چه تبهایی تنِ رنجور ما را آب میکرد چه لبهایی، به جایِ نقشِ خنده، داغ میشد و چه امیدهایی در دلِ غرقآبِ خون، نابود میگردید . ولی ما دیدهایم اندر نمای دورهٔ خود ، حصارِ ساکتِ زندان ، که در خود میفشارد نغمههای زندگانی را {سرِ آزادِ مردان را فراز چوبههای دار} و رنجی که اندرونِ کورهٔ خود میگدازد آهنِ تنها ، تلسمِ پاسدارانِ فسون، هرگز نشد کارا کسی از ما، نه پای از راه گردانید و نه در راه دشمن گام زد . و این صبحی که میخندد به روی بامهاتان و این نوشی که میجوشد میانِ جامهاتان گواهِ ماست، ای یاران ! گواه پایمردیهای ما گواه عزم ما کز رزمها جانانهتر شد! ▨ محمد زهری Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.
برای افزودن برچسب وارد شوید