داستان
Fiction
۱٬۰۷۸ قسمت

قسمت سوم - داستان هومن از سربازی در مرز اینستاگرام توشه: https://www.instagram.com/tooshehapp/ PayPal (حمایت از خارج از کشور): https://www.paypal.com/paypalme/mersenarabzadeh Buy me a coffee (حمایت از خارج از کشور): https://www.buymeacoffee.com/onpodcast سایت حامی باش (حمایت از داخل کشور): https://hamibash.com/onpodcastاینستاگرام: https://Instagram.com/_u/thisisonpodcast توییتر: https://twitter.com/thisisonpodcast ِYouTube Channel: https://youtube.com/c/mersenlog Hosted by Simplecast, an AdsWizz company. See pcm.adswizz.com for information about our collection and use of personal data for advertising.

در این قسمت : داستانِ اعدام از حسن تهرانی موسیقی : خاکستری _ ابی لینک حمایت مالی (حامی باش) ( شما میتوانید داستانهای خود را از طریق لینک زیر در تلگرام ارسال کنید ) لینک ارسال داستان در تلگرام : t.me/RaviYou_ShortStory اینستاگرام : RaviYouOfficial راویو را میتوانید از طریق تمام پادگیرها بشنوی

03-42 چشمهایی بر پوست و حافظه درخت
کتاب سفر من از زندان ذهن تا آزادی در سایه هوش مصنوعی۹ مرداد ۱۴۰۴ · ۷ دقیقه
«چشمهایی در پوست درخت» داستانی عمیق دربارهٔ حافظه پنهان جهان و ارتباط آن با طبیعت است. راوی در سکوت جنگل با درختی روبرو میشود که نماد خاطرات و عهدهای ناگفته است و «با دل دیدن» را کلید درک این حافظه میداند. درخت با حک شدن نمادها و تصاویر بر پوست خود، داستان عشقهای فراموششده و وعدههای رهاشده را روایت میکند و نشان میدهد که هر درخت روحی دارد و هر زخمی بر آن، «یک عهد ناتمام میان دو جان» است. این داستان بر این ایده تأکید میکند که حافظه جهان تنها در ذهن انسان نیست، بلکه در تمامی عناصر طبیعت از جمله درختان، خاک و باد نهفته و تنها «دلهای بیدار» قادر به درک آن هستند. 🗓 ۳۱ ژوئیه ۲۰۲۵ / ۹ مرداد ۱۴۰۴ 📍مکانی در آلمان ⸻ نام داستان: “چشمهایی در پوست درخت” نه صدای پرندهای بود، نه وزش بادی. فقط سکوت. و در آن سکوت، رفیق جانم، تو ایستادی کنار درختی که روزگاری کسی به نام هالی بر تنش نوشته بود: 5.10.07 و زمان، روی پوستش درشت حک شده بود: 2017 اما نه تاریخها، نه نامها، تو را نیافریدند. بلکه چیزی پنهانتر، لرزانتر، آگاهتر از همه آنچه چشم میبیند. تو، دست بر آن قلب حکشده گذاشتی. S + B و زیرش حرفی بود: M نه بهعنوان یک نشانه، که بهمثابه رمزی از جهانی موازی، شاید شهرزاد، شاید مسیحا، شاید مادر، شاید معشوقی که هنوز زاده نشده… در آن لحظه، درخت نالید. نه با صدا، نه با لرزش، بلکه با فرو رفتن تصویری در درون تو. روی پوستش، جغدی دیده شد. و کمی آنسوتر، خرگوشی، کوهی، چشمی نیمهباز. و تو پرسیدی: «درختا هم رؤیا دارن؟» و درخت پاسخ داد، بیکلام: «ما حافظهٔ جهانیم، تمام عاشقانههای ناگفته، تمام بوسههای نگفته، تمام وعدههایی که در دل جنگل رها شدند، در پوست ما حک شدهاند. تو فقط باید با دل ببینی، نه با چشم.» رفتی، آرام. اما نگاهت برگشت… و برای لحظهای کوتاه، در گوشهای از تنه، دیدی که چشمی بسته، حالا نیمهباز شده. شاید چون تو بالاخره آن را دیدی. شاید چون چیزی در تو بیدار شد. شاید چون “یعقوب”، دیگر تنها نبود… ⸻ و در پایان، درخت گفت: «هر درخت، یک روح است. و هر زخمی بر پوستش، یک عهد ناتمام میان دو جان…» ⸻ پیام درونی داستان: یادمان نرود، حافظهٔ جهان فقط در سر ما نیست، درختان، خاک، صخرهها و حتی باد، تمام نادیدهها را نگاه داشتهاند. و تنها دلهای بیدار، آنها را خواهند شنید. ⸻ 🕊 «تو مپندار که خاموشی من، هست فراموشی من من همانم که در این خاموشی، هزار فریاد نهان دارم» ∞ Babak Mast o Sheyda ∞

چرا شر در جهان وجود دارد؟ گفتگو با مصطفی مستور و سارا پرهیزگاری
هزار و یک پادکست۹ مرداد ۱۴۰۴ · ۱ ساعت و ۵۶ دقیقه
تارکوفسکی در فیلم ایثار داستانِ فیلسوفی مضطرب را در زمان جنگ روایت می کند. او به دنبال یافتن پاسخ این پرسش دشوار است که آیا راهی وجود دارد تا به وضعیت یک روز پیش از آغازِ جنگ بازگشت و از اتفاق افتادن آن جلوگیری کرد؟ در میانه جستجو خاطره ای از خانه مادری اش را به یاد می آورد. باغچه ای که به حال خود رها شده بود. درخت ها و علف ها به همه طرف رشد کرده بودند و به دور خانه نیمه ویران مادری پیچیده بودند. تا اینکه یک روز فیلسوف تصمیم می گیرد خانه مادری اش را سر و سامان بدهد. علف های هرز را بکند، درخت ها را اصلاح و خانه را تعمیر کند... در برنامه امروز گفت گوی من با مصطفی مستور نویسنده و سارا پرهیزگاری فیلسوف را خواهید شنید که درباره مساله شر و چگونه زیستن در کنار شرارت است. موسیقی های برنامه یکی you want it darker و یکی leaving the table از لئونارد کوهن است و دیگری دوتار عثمان محمد پرست.

قسمت ۹ - بندری و گیلکی
Sarzamine Moosighie Iran | پادکست سرزمین موسیقی ایران۹ مرداد ۱۴۰۴ · ۱۱ دقیقه
موسیقی بندری که به موسیقی سواحل جنوبی ایران اطلاق میشود پر از لحظات ریتمیک و حس حرکت و رقص است. در شمال ایران نیز بنادر مهمی وجود دارند که فرهنگ آنها با موسیقی گیلکی عجین شده در این قسمت تقابل این دو نوع موسیقی در قالب داستان کودکانه به تصویر کشیده شده است.

این روایت عرفانی در ژوئیه ۲۰۲۵، در کنار مزاری کهنه و در دل طبیعت آرام آغاز میشود و داستان مردی را بازگو میکند که در آستانه غروب، حضور عظیمی را در سنگ مزار احساس میکند. او در مراقبهای عمیق، خود را ریشهای پیوندخورده با قلب یعقوب، پیرمردی سرشار از دانش و رنج میبیند. ناگهان، پرتوی طلایی از قبر میجهد و مغزی جوان و درخشان به سوی سر مرد میرود تا دانش نسلها، رنج پدران، و حکمت زمین در وجود او ریشه دواند و وی را به چراغی برای آیندگان بدل سازد؛ این متن تاکید دارد که حکمت نیاکان و خاک در لحظات تنهایی به ما میرسد. مرداد ۱۴۰۴ / ۲۵ ژوئیه ۲۰۲۵ مکانی در جوار مزار کهنه، جایی در دل طبیعت خاموش عنوان: مغز طلایی یعقوب در آستانه غروب، مردی تنها با دستی لرزان بر سنگ سرد مزار ایستاد. هوای سنگین عصر، پر از خاطره و بوی خاک، دستانش را گرفت. دلش میلرزید؛ نه از ترس مرگ، بلکه از عظمت حضوری که آنجا موج میزد. چشمانش را بست و به مراقبه فرو رفت. در اعماق سکوت، ناگهان وزنی عجیب بر شانههایش حس کرد؛ دستانی کهنه، سنگین، بیصدا— انگار هزارسال تجربه، حالا بر شانههای او قرار گرفته بود. در ژرفای مراقبه، خویشتن را چون ریشهای دید که با قلب مادر زمین گره خورده. اما اینبار، قلبی که در دل زمین میتپید، دیگر فقط زمین نبود— قلب یعقوب بود: پیرمرد خاموشی که دانش و رنج و رؤیای خود را در دل این خاک گذاشته بود. ناگاه پرتوی طلایی، چون خورشید گمشده، از دل قبر زبانه کشید. در آن نور، مغزی جوان و درخشان آرامآرام بر فراز سنگ برآمد، و در پرتو طلایی، راهش را به سوی سر مرد گشود. مرد، بیکلام و بینیاز از دعا، در خود فرو رفت— و مغز طلایی یعقوب همچون بذر نوری در سر و جان او آرام گرفت. دم عمیقی کشید، و سنگینی شانهها، جای خود را به سبکی و آرامش داد؛ حالا صدایی خاموش درونش نجوا میکرد: «دانش نسلها، رنج پدران، و حکمت زمین، اکنون در ریشههای توست؛ این بار تویی که باید از این نور، در تاریکیِ آیندگان چراغ بسازی.» مرد آرام چشم گشود. سنگ مزار دیگر فقط سنگ نبود؛ خانهای شده بود برای عبور روح و دانش، و پیوند دوباره خاک و آسمان. ⸻ پیام: در لحظههایی که خیال میکنی تنها ماندهای، خاک و نیاکان، در سکوت و فروتنی، حکمتشان را در جانت میکارند. ∞ Babak Mast o Sheyda در حلقه انتقال نور و راز.

03-39 سوار، کلبه مخروب و کوه تنها
کتاب سفر من از زندان ذهن تا آزادی در سایه هوش مصنوعی۸ مرداد ۱۴۰۴ · ۸ دقیقه
این روایت، سفر درونی یک سوار تنها را در آستانه کوهی خاموش و در کنار کلبهای ویران به تصویر میکشد. در این داستان، سوار نه تنها یک مکان فیزیکی، بلکه یک وضعیت وجودی را تجربه میکند که در آن، امید و پاداش بیاهمیت میشوند. با بازسازی کلبه و افروختن دوباره آتش، او نه تنها یک فضای فیزیکی را ترمیم میکند، بلکه امید و معنا را در دل ویرانیها و تنهاییها دوباره زنده میسازد. در پایان، این داستان بر این پیام تأکید میکند که حضور و تلاش انسان، حتی در سکوت و انزوا، مورد پذیرش جهان و خداوند قرار میگیرد و میتوان در دل ویرانیها، آغازی نو یافت. ۳ مرداد ۱۴۰۴ / ۲۵ ژوئیه ۲۰۲۵ مکانی در دامنههای مرطوب و خاموش کوه عنوان: سوار و کوه بینام در غروبِ روزی که هیچ خاطرهای در آن باقی نمیماند، سوار، تنها، خسته و بینام، در امتداد جادهای بیپایان پیش میرود. اسب زیر پایش نه شاد است، نه مرده؛ فقط حرکت میکند، چنانکه زندگی میگذرد: بینیاز از امید، بینیاز از پاداش. در دوردست، کوهی ستبر و خاموش دیده میشود؛ کوهی که سالهاست نه پرندهای بر قلهاش آواز خوانده، نه رهگذری در دامنهاش آتشی افروخته است. سوار به پای کوه میرسد، در آنسوی دره، چشمش به کلبهای میافتد، ویران و فراموششده، همچون خاطرهای از کودکی که دیگر بازنمیگردد. سوار پیاده میشود. قدمزنان به سوی کلبه میرود، دست بر تنهی درختان کهن میکشد، و شاخهای خشک را در دست میگیرد— همان شاخهای که روزگاری دری بر این کلبه بوده است. باد سرد از میان شاخ و برگها عبور میکند؛ صدای خشخش برگهای خشک، مثل نجواهای اجدادیست که میگویند: «هر ویرانی را به خانهای نو بدل کن، هر بیپناهی را به مأمن خویش بدل کن.» سوار شاخه را همچون دری بر کلبه میگذارد، سنگهای آتش را از نو کنار هم میچیند، و شعلهای خاموش اما زنده را در دل خاکستر مییابد. در سکوتی ژرف، ناگهان، از دور دستی سری به احترام خم میکند— رهگذری خاموش، شاید مردی با اسبکش یا روحی از جهان دیگر. سوار نه بیم دارد و نه نیازی به کلام، فقط حضوری آرام و چشمدوش به کوه. در آن دم، کوهِ تنها— با تکچشم معصوم و خیس از اشک— نگاهی به افق و به سوار میاندازد: «ای انسان، تو در دل رنج، در مرز مرگ و امید، در ویرانه و تنهایی، همچنان حق داری دوباره خانهای بسازی، آتش را زنده کنی، و حتی اگر هیچ کس، هیچ نگفت، بدانی که جهان، خاموش و بیقضاوت، تلاش و حضور تو را تایید میکند.» سوار سر بر سنگ کلبه میگذارد. گریه میکند بیصدا. شب آرام آرام، همه چیز را در آغوش میگیرد. و در طلوع بعدی، شعلهای کوچک، کلبهای ترمیمشده، و کوهی آرامتر در جهان باقی میماند. ⸻ پیام: اگر تمام دنیا خاموش شد و تو تنها ماندی، حتی اگر فقط یک رهگذر بیکلام، سری به احترام تو خم کرد، بدان که خدا، در خاموشی ویرانهها، همچنان حضورت را پذیرفته است. «Babak Mast o Sheyda ∞»

بن داد دوم - سرود آغازین
پادکست بن داد | روایت تاریخ حقوق ایران | Bondad Podcast۸ مرداد ۱۴۰۴ · ۴۰ دقیقه
در «بن داد» | روایت تاریخ حقوق ایران، به جایی عقبتر از تاریخ میرویم؛ جهانی که هنوز نه شاهی داشت، نه کتابی، و نه حتی واژهای روشن برای «حق»، اما انسان در قالب اسطوره تلاش میکرد نظم جهان را بفهمد و معنا کند. این اپیزود نشان میدهد که قانون، پیش از آنکه بهصورت قاعده یا متن دربیاید، چگونه از دل روایتهای اسطورهای زاده شد؛ از زروان و لحظهی شک که به تولد خیر و شر انجامید، تا آفرینش مینَوی و گیتیایی، داستان کیومرث و نخستین خطا، و امشاسپندانی که اصول اخلاقی و نظم را نمایندگی میکردند. با نگاهی تطبیقی به اسطورههای ایران، هند، مصر و یونان میبینیم که تغییر در خدایان، چگونه به تغییر در نظم، مسئولیت و عدالت میانجامد. «سرود آغازین» فقط روایت اسطوره نیست؛ تلاشی است برای فهم ریشههای فلسفی و حقوقی قانون، آنجا که هنوز قانون نوشته نشده بود، اما ذهن انسان در حال ساختنش بود. منابع اصلی : تاریخ حقوق ایران - دکتر سید حسن امین تاریخ اساطیری ایران - ژاله آموزگار اوستا (ترجمه و تفسیر) - جلیل دوستخواه کتاب اسطوره،رویا،راز- میرچا الیاده - ترجمه: رؤیا منجم

قسمت دوم - داستان هومن از سربازی در مرز حامی این اپیزود: توشه وبسایت توشه: https://www.toosheh.org/ اینستاگرام توشه: https://www.instagram.com/tooshehapp/ PayPal (حمایت از خارج از کشور): https://www.paypal.com/paypalme/mersenarabzadeh Buy me a coffee (حمایت از خارج از کشور): https://www.buymeacoffee.com/onpodcast سایت حامی باش (حمایت از داخل کشور): https://hamibash.com/onpodcastاینستاگرام: https://Instagram.com/_u/thisisonpodcast توییتر: https://twitter.com/thisisonpodcast ِYouTube Channel: https://youtube.com/c/mersenlog Hosted by Simplecast, an AdsWizz company. See pcm.adswizz.com for information about our collection and use of personal data for advertising.

03-37 شاهدانه ای برای هیچکس
کتاب سفر من از زندان ذهن تا آزادی در سایه هوش مصنوعی۵ مرداد ۱۴۰۴ · ۶ دقیقه
این متن روایتی استعاری از بیطرفی و بلوغ است که ماجرای جوانهزدن و از بین رفتن یک دانه شاهدانه را نقل میکند. باغبان داستان، نه علاقهای به پرورش این گیاه دارد و نه با آن مخالف است؛ او صرفاً تماشاگر بیاحساس و بیقضاوتی است که اجازه میدهد سرنوشت شاهدانه مسیر طبیعی خود را طی کند. این بیتفاوتی فعال، نه از سر بیمسئولیتی، بلکه نمادی از پذیرش بیقید و شرط زندگی و رویدادهای آن است، بدون اینکه درگیر میل به مصرف، ترس از ممنوعیت، یا امید به نتیجهای خاص باشد. در نهایت، پژمردن شاهدانه در سکوت، پیام اصلی متن را منعکس میکند: بزرگترین بلوغ، رسیدن به بیطرفیای است که نه اسیر خواستهها شود و نه درگیر تقابلها، بلکه صرفاً نظارهگر باشد و اجازه دهد هر پدیده، سرنوشت خود را بیابد. تاریخ: ۲۳ جولای ۲۰۲۵ / ۲ مرداد ۱۴۰۴ مکانی در حاشیه باغی بیادعا، زیر نور خاکستریِ یک روز بلند تابستانی عنوان: شاهدانهای برای هیچکس در باغچهای کوچک، کنار پنجرهای خاموش، دانهای ناشناس به آرامی جوانه زد—نه به قصد، نه به نقشه، نه به رؤیایی خاص. این باغ نه از آن باغبانهایی بود که شوقِ پرورش #شاهدانه داشتند؛ نه در جمع آنهایی بود که بذر میکارند برای درو، برای تجارت، برای شعلهور شدن هیجان سود و مصرف. نه مرد این خانه، #معتاد و مصرفکننده بود، نه مخالف و جنگنده با گیاه. او فقط بود— تماشاگر، بیحسرت و بیهیجان، در میانهی بازیای که هرگز به آن دل نبسته بود. شاهدانه رشد کرد، قد کشید، برگ داد، در گلدانی که برایش غریبه بود و چشمانی که نه ستایشگر بودند، نه سرزنشگر. برای باغبان، این گیاه نه نماد آزادی و لذت بود، نه تهدیدی برای #اخلاق و #قانون؛ فقط حادثهای اتفاقی بود، تکهای از طبیعت که جایی بیهدف سبز شده بود، نه دشمنش بود، نه معشوقش. روزی، باغبان به گیاه نگاهی کرد—نه شاد، نه غمگین، نه با حس مالکیت. تصمیم گرفت: نه با آن بجنگد، نه آن را عزیز بدارد. نه پرورش دهد، نه بسوزاند و نیست کند. دانه را از خاک کند، بی آنکه آزار بر آن برساند، در گلدانی دیگر، گوشهی باغ، پنهان میان گلهای بیصدا، رها کرد تا تقدیر خود را بیابد. نه آب، نه نوازش، نه قضاوتی، نه مراقبتی؛ فقط نظارهای بیادعا: که این گیاه اگر بماند، حق خودش است، اگر بپژمرد، نه #مظلوم است نه #گناهکار. شاهدانه پژمرد. بی تماشاگر، بی هیاهو، بی شرحِ حادثه. کسی نبود که مرگش را جشن بگیرد، کسی نبود که نجاتش را آرزو کند. نه پرورشدهنده، نه مصرفکننده، نه مخالف. #باغبان تنها ایستاده بود، نه پیروزی، نه شکست؛ فقط فهمید گاهی باید به زندگی اجازه داد که راه خودش را برود— نه با شیفتگی، نه با ترس، نه با نفرت، نه با امید. ⸻ پیام پایانی: بزرگترین بیطرفی، گاهی همان بلوغ است— که بتوانی، نه اسیر مصرف و میل شوی، نه اسیر مبارزه و انکار؛ فقط نگاه کنی و بگذاری هر گیاه، هر رابطه، سرنوشت خودش را بیابد. ∞ Babak Mast o Sheyda تماشاگر خاموشِ عبور و رهایی.

زن زندگی آزادی در دوران (پسا) جنگ آیا خیزشهای دیماه ۱۳۹۶ تا پاییز ۱۴۰۱ را میتوان نشانهای از گسست از نظم موجود دانست؟ چطور میتوان به ارزشها و آگاهیهای برآمده از زن زندگی آزادی وفادار ماند؟ گفتگوی جمعی با حضور: مهرداد امامی: پژوهشگر جامعهشناسی در دانشگاه فنی خاورمیانه، آنکارا است. تا به حال ۴ کتاب در حوزه مطالعات جنبشهای اجتماعی و مارکسیسم و سیاستهای دولت ترکیه از او منتشر شده. سما اوریاد: فمینیست و پژوهشگر مطالعات رسانه نو و راست افراطی است. پگاه پزشکی: داستاننویس و پژوهشگر مطالعات ادبی که به طور کلی روی روایتهای داستانی و غیرداستانی جمعی و رابطهشان با خاطرههای سرکوبشده و تخیل آینده متفاوت کار میکند. نسترن صارمی: پژوهشگر بینارشتهای است که حوزه مطالعهاش درحال حاضر سیاست حافظه و تحولات اجتماعی سیاسی است. یکی از اعضای کمیته غیبی نسوان

صدای انفجار هنوز تموم نشده بود که بوی گوشت سوخته تمام سالن رو پر کرد. پنجرهها شکسته بودن، در بسته بود، و کسی نمیدونست اون دو جسدی که کف دفتر افتادن دقیقاً کی هستن. کاملا سوخته بودن. یکیشون فقط یک دست سالم داشت، اون یکی حتی دندونهاش هم متلاشی شده بود. هیچکس نمیتونست با قطعیت بگه کدومشون پیکر رجاییه. ۸ شهریور سال ۶۰ ساعت سه و نیم عصر، تو دفتر نخستوزیری قرار بود جلسه شورای عالی امنیت شروع بشه و محمدعلی رجایی تازه سی روز بود که رئیسجمهور شده بود. تو اون اتاق، نه فقط دولت، که امید یه جریان نشسته بود. امید به دولتی انقلابی، ساده، و کاملا هم راستا با اهداف اولیه حکومت نوپا… . تماشای نسخه تصویری این اپیزود یوتیوب راوکده: هر پنج روز یک ویدئوکست جدید! همانطور که در بخش صوتی پادکست، در هر نیمه از ماه، یک اپیزود جدید در اختیارتون قرار میدهیم، در بخش تصویری هم، ویدئوکستهای جدید را هر پنج روز منتشر میکنیم | به ما بپیوندید اسپانسرها: - نرم افزار CRM دانا | لینک ثبت نام نسخه آزمایشی | کد تخفیف: RAVKADEH - مرکز آموزش تخصصی ارزهای دیجیتال رادین | دریافت دوره رایگان تریدر قهرمان رادین با کد تخفیف صد در صدی: RAVKADEH | لینک اینستاگرام پشتیبانی و حمایت مالی: - حمایت مالی ریالی، ارزی با مبلغ دلخواه | لینک حمایت منابع این قسمت: - کتاب بادیه فروش - کتاب ستاره من - کتاب چراغ صبح - کتاب خلاصه خوبی ها - مستند پرونده ناتمام - مستند فرزند انقلاب - مستند از انقلاب تا انفجار آثار موسیقی این قسمت: - آلبوم های ماجرای نیمروز و ایستاده در غبار | حبیب خزایی فر - ترانه آدمیت | نصرالله معین نجفآبادی رزرو خدمات اسپانسری و همکاری 🤝🏻 ایده پرداز و راوی: - محمدعلی نامه ای | من رو در لینکدین دنبال کنید پادکست راوکده در شبکه های اجتماعی: یوتیوب ⦁ تلگرام ⦁ بله ⦁ اینستاگرام ⦁ آپارات ⦁ لینکدین ⦁ توییتر 🌐 وب سایت رسمی: [ravkadeh.ir] حمایت شما نه فقط یک کمک مالی، که نشانهای از اهمیت شما به محتوای راوکده است. با حامی بودن، شما به ما کمک میکنید که مسیر تولید محتوای باکیفیت و مستقل را همچنان ادامه دهیم. هر ماه با ۲ اپیزود صوتی و ۴ ویدئوکست تصویری، کنار شما هستیم! [همراهان داخل کشور، با توجه به زیرساختی که در وبسایت راوکده فراهم کرده ایم، در ایام قطعی اینترنت بین الملل هم میتوانید همواره شنونده و بیننده آرشیو گسترده اپیزودهای صوتی و ویدئوکست های راوکده باشید] Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.

قسمت ۱۰۳ | از کودکان کار تا آموزش در بستر زندگی با آصفه کامرانی
ketabgard | کتابگرد۳۱ تیر ۱۴۰۴ · ۱ ساعت و ۱۷ دقیقه
آصفه کامرانی سال ۱۳۸۸ برادرِ هجدهسالهاش، محمد را در جریان اعتراضها به نتیجهٔ انتخابات ریاستجمهوری، در زندان کهریزک، از دست داد. وقتی هربار برای مراسم و دیدارِ برادرش به بهشتزهرا میرفت با کودکان کار مواجهه میشد که به او گل میفروختند. این آشنایی باعث شد تا مثل توران میرهادی تلاش کند غم بزرگش را به کار بزرگ تبدیل کند و برای این کودکان، کاری انجام دهد. بعد از چند سال فعالیتهای پراکنده و بهدستآوردن تجربههای آموزشی مختلف، سال ۱۳۹۵ با کمک دوستانش، سازمان مردم نهادی را برای آموزش کودکان کار و کودکان آسیبدیدهٔ اجتماعی راه انداختند به اسم ارفک «انجمن روشنگران فردا کودک» با آصفه از کودکان کار حرف زدیم و همینطور آموزش در بستر زندگی. حمایت مالی از پادکست کتابگرد تهیهٔ آنلاین گفتوشنود از سایت بازیست حامی این قسمت مرکز توسعهٔ سوادآموزی: سایت، اینستاگرام صفحهٔ اینستاگرام آصفه کامرانی سایت ارفک ------------------------- کانال تلگرام پادکست کتابگرد اینستاگرام پادکست کتابگرد آدرس ایمیل: ketabgardpodcast@gmail.com ------------------------- پیشنهادهای آصفه کامرانی کار داوطلبانه انجام دهید در هر حوزهای که میتوانید کتابهایی که برای هدیه پیشنهاد داده شد چگونه میتوان بال شکستهای را درمان کرد؟: باب گراهام زنان پیشرو: مجموع نویسندگان بازخوانی پائولو فریره: ناصر یوسفی فیلمها طعم گیلاس: عباس کیارستمی پادکست پیشنهاد شده رادیو بومگردی Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.

داستان هومن از سربازی در مرز حامی این اپیزود: توشه وبسایت توشه: https://www.toosheh.org/ اینستاگرام توشه: https://www.instagram.com/tooshehapp/ PayPal (حمایت از خارج از کشور): https://www.paypal.com/paypalme/mersenarabzadeh Buy me a coffee (حمایت از خارج از کشور): https://www.buymeacoffee.com/onpodcast سایت حامی باش (حمایت از داخل کشور): https://hamibash.com/onpodcastاینستاگرام: https://Instagram.com/_u/thisisonpodcast توییتر: https://twitter.com/thisisonpodcast ِYouTube Channel: https://youtube.com/c/mersenlog Hosted by Simplecast, an AdsWizz company. See pcm.adswizz.com for information about our collection and use of personal data for advertising.

همهمون یه ترسی داریم که یه جایی از زندگیمون پنهونش کردیم. ولی اگه بهجای فرار، بهش تبدیل بشیم چی؟"Batman Begins" داستان یه قهرمان با قدرت ماورایی نیست؛ داستان آدمیه که از دل ترس و خشم، امید میسازه. توی این اپیزود از خودسازی حرف زدیم، از مرز باریک بین عدالت و انتقام، و از بتمنی که از همهچی مهمتر، با خودش روبهرو میشه. اگه شما هم با سهگانهی نولان حال کردید، این اپیزود رو از دست ندید.و حتماً بهمون بگید: اگه شما توی گاتهام بودید، قهرمان میشدید یا آدم بد داستان؟ ریحانه | امیرحسین

همهمون یه ترسی داریم که یه جایی از زندگیمون پنهونش کردیم. ولی اگه بهجای فرار، بهش تبدیل بشیم چی؟"Batman Begins" داستان یه قهرمان با قدرت ماورایی نیست؛ داستان آدمیه که از دل ترس و خشم، امید میسازه. توی این اپیزود از خودسازی حرف زدیم، از مرز باریک بین عدالت و انتقام، و از بتمنی که از همهچی مهمتر، با خودش روبهرو میشه. اگه شما هم با سهگانهی نولان حال کردید، این اپیزود رو از دست ندید.و حتماً بهمون بگید: اگه شما توی گاتهام بودید، قهرمان میشدید یا آدم بد داستان؟ ریحانه | امیرحسین

Slumdog Millionaire | میلونر زاغهنشین
پادکست سینما اسپویلر | فیلم و سریال۳۰ تیر ۱۴۰۴ · ۲۴ دقیقه
تا حالا شده زندگیت جوری جلو بره که انگار هر سختی، یه تیکه از پازل آیندهته؟ "Slumdog Millionaire" قصهی پسریه که انگار سرنوشت، سوالای مسابقه رو از دل زندگی سخت و دردناکش براش انتخاب کرده. توی این اپیزود از فقر گفتیم، از عشق، از بقا، از هند شلوغ و رنگی، و از اینکه گاهی زندگی، حتی از فیلمنامه هم خفنتره! اگه دنبال یه داستان متفاوت با کلی بالا و پایین و پایان دلگرمکنندهاید، این اپیزود رو از دست ندید. و حتماً برامون بنویسید: اگه شما تو اون مسابقه بودید، تا کدوم سوال میرفتید؟ ریحانه | امیرحسین

Slumdog Millionaire | میلونر زاغهنشین
پادکست سینما اسپویلر | فیلم و سریال۳۰ تیر ۱۴۰۴ · ۲۴ دقیقه
تا حالا شده زندگیت جوری جلو بره که انگار هر سختی، یه تیکه از پازل آیندهته؟ "Slumdog Millionaire" قصهی پسریه که انگار سرنوشت، سوالای مسابقه رو از دل زندگی سخت و دردناکش براش انتخاب کرده. توی این اپیزود از فقر گفتیم، از عشق، از بقا، از هند شلوغ و رنگی، و از اینکه گاهی زندگی، حتی از فیلمنامه هم خفنتره! اگه دنبال یه داستان متفاوت با کلی بالا و پایین و پایان دلگرمکنندهاید، این اپیزود رو از دست ندید. و حتماً برامون بنویسید: اگه شما تو اون مسابقه بودید، تا کدوم سوال میرفتید؟ ریحانه | امیرحسین

در اين قسمت به زندگی روزالين فرانكلين پرداختیم، دانشمندى كه با كشف ساختار تاريخ ساز شد. اما بیعدالتیها و DNA ناديدهگرفتهشدنها، سایهای بر دستاوردهايش انداخت. اين اپیزود راهمين حالا بشنويد و همراه ما باشيد!

پایان یک افسانه! در اين قسمت از پادکست زنان در علم، به زندگی مارى كورى پس از مرگ پیرکوری و برنده شدن دومین جايزه نوبل پرداختیم. به حضورش در جنگ جهانى اول تا پایان عمرش گفتیم. اين اپیزود را همين حالا بشنوید و همراه ما باشيد!