صدایی مرموز با من سخن میگوید. من راه میروم، او «بنشین» میگوید؛ گاهی آرام، گاهی با تشر. هیچ رحمی هم در کارش نیست. دوباره جایی سبز شدهام، با کسی که نمیشناسم؛ قرار دیوانگی گذاشتهام. در کافهای شبیه خانهی مادربزرگها، خلوت، اما دنج. همهی میزهای کناری خالیست جز یکی، آن گوشه، کنار پنجره. آنجا دختری نشسته با چشمهایی که بلند سخن میگویند. حدس میزنم آبیست. در محفلهای کوچک، برای رنگین کردن شیشهها تنها حضور یک دختر کافیست؛ اگر او یک مهرماهیست. دلم کمی شور میزند. کاش اصلاً بگوید نمیآید. مرا از دور دیده و فکر میکند رنگ موهای من به کتانیهای او نمیآید. یا از دخترِ چشمآبیِ ما خوشش نمیآید. دامن دختر مژدهی آمدن فصل تازه را میدهد. اسمت چیست؟ تمرینیست برای تمام زندگی. نگاههای زیرچشمی؛ شیطنتی کودکانه یا گناهی نابالغانه؟ کاش بیمقدمه بگوید منتظر کیست، یا خانهاش خیلی دور است. «به تو مربوط نیست.» با خود زیر لب میگویم. برای بوییدن گل نیازی به چیدن نیست. یک قهوه مهمان من؛ لوبیای سحرآمیز من. رازِ آبی بودن گل تمام داستان است. عشق در همین قدمهای کوچکِ بیجهت است. این را آرام میگوید.
هنرپیشنهاد خودکار۰