اولین باری که دیدمت، یک روزِ معمولی بود؛ جایی در این بازارِ مکاره، اتفاق کوچکی رقم خورد. تن ما به هم خورد، تو خندیدی، موهایت ریخت روی صورت، نقاب زد به تو. تا تو کنار زنی، زمینی که یک عمر بایر بود و رنگ آب به خود ندیده بود، یکباره به جوشش افتاد تا از نو دیدمت؛ باز. انگشتانِ استخوانی، ناخنهای بلند، شکوفهای بهاری، گونههای کشیده، غروب پاییزی، موهای شاد، نوک مدادی، و چشمانی که داد میزدند: اگر در این خانه شور است، صاحبش یک مجنون است. انگار کسی شکسته بود نور را؛ جعبهی مدادهای رنگی که در بچگی نداشتم، ریخته بودند روی زمین. رهگذرها همه کور، جمعِ رنگها جور. گفتی: «ببخشید آقا، حواسم نبود.» بعد مثل قطاری از قابم بیرون شدی، من افتادم از بام به دام. بیدانه، رام، تا کسی زد بر شانهام: «چرا نمیروی، آقا؟ چیزیت شده؟» تازه از آن روز فهمیدم شکلِ نان سنگک را؛ گوشهای به صلیب کشیدهشده در دکانِ نانوا را. و علفهایی که دیگر سلام میدادند؛ انگار همه، تا میدیدند با رنگ آشنایی، خبر از گمشده تو میدادند. بعد از آن، دیگر بندهی یک رنگ نشدم. دورهگردی شده پیشهام؛ هر روز دنبالِ جعبه مدادم میگردم. دیگر هیچ روزم معمولی نیست؛ تکههایم هنوز جمع نیست. از هر کس هم میپرسم، باز میگوید: «چیزیت شده؟»
هنرپیشنهاد خودکار۰