میان دو کوه، میان فرسایشِ دو روح، دشتیست. در میان دشت، درهای، در دره، تنگهای، و در تنگه، آبیست روان. بیا لحظهای را با من در این تنگه درنگ کن. دستی بر آبش بزن، حس لحظهات را فریاد بزن، بگو: «چه خنک است.» نگران چیزی نباش، کسی دور و بر ما نیست. این هم کار فراعنه نیست، کارِ یک شب و دو شب هم نیست؛ ثمرهی یک جنگ است در گذر میلیونها سال، میان دو قطب، دو نیرو؛ خشم و قهر سنگ از یک سو، و نرمی و مهر آب از سوی دیگر. یک چشم، خنده، یک چشم، گریه، و زنی از تنگهای بچهای میزاید. میوهی عشق یک شکل نیست؛ گاهی در حرکتِ یک شن، گاهی در لرزشِ دستانی از کهولتِ سن. به دیوارههای دو طرفت نگاه کن. حالا، سرت را رو به بالا کن. آبیست! و زیر پایت آبیست، و این تصادفی نیست. بیا نزدیک بنشین. بگذار ساعتی را با هم سکوت کنیم. بگذار ما هم از صلح تنگه سهمی داشته باشیم. اگر خورشید رفت اگر تاریک شد نترس. نگران نباش اگر سرما از تن ما بالا رفت. تا چشم بر هم زنی، فرصت تمام میشود و جهان خالی از من و تو. اما لحظه سکوتمان، وقتی دستان هم را گرفته بودیم، تا ابد باقی خواهد ماند؛ درست مثل بوی تو، درست مثل خواب در چشمان تو.
هنرپیشنهاد خودکار۰