بگو، بخند، بگو و بخند! بگیر، ببند، بگیر و ببند! پاشو، برو، کجا برم؟! جایی رو ندارم که برم. کسی رو هم ندارم که بگم: «من اومدم.» «من آمدم» از آن واژههای غریب است؛ به ارث پدری میماند؛ غریب برای او که سهمی ندارد. برای کسی هم که منتظرِ جواب نمیشود، «من آمدم» خودِ خانهٔ امن است. مثل سفرهٔ غذایی که تا تو نیایی، پهن نمیشود. یادم نیست گفتم «من آمدم» یا نه؛ فقط خاطرم هست دویدم تو، به اشتیاقِ آغوش و بوی آشنا. مثل انتظار مشتری دایمی از کافهدار برای همان قهوهٔ همیشگیاش، و عاشقی منتظر در خانهای محقر و کاهگلی، با سقفی از تیرهای چوبی و دیوارهای سفید گچی. برای پخت یک نان خوشمزه، مگر چیزی جز مقداری آرد و آب و کمی نمک لازم است؟ او رفت، بیآنکه منتظری داشته باشد؛ با دلی پر و چشمانی تر. ترس؟! برای او که چیزی ندارد، تنها داراییاش سهم ترسیست که ندارد. آری، رفت. چه شد، سؤالِ ما نیست. سؤالِ ما بیش از اینهاست: «داشتنِ سهم کوچکی از زندگی!»
هنرپیشنهاد خودکار۰