→ بازگشت به جست‌وجو

فرهنگ اصیل ایران / The original culture of Iran

DADAR

Society & Culture

۱۸۲ قسمت

شنیدن در اپل پادکست ↗

تازه‌ترین قسمت‌ها

  • اوج ادبی ۳ مجنون (اشانتیون ادبی۱)

    ⁨۱۰ خرداد ۱۴۰۵⁩ · ⁨۴ ساعت و ۲۵ دقیقه⁩

    لیلی و مجنون . . . آیینه غیب، نخل بلند، اژدهایی بر سر گنج، شهرزاد داستان‌گو، پیر جادوگر، شاگرد فردوسی و آموزگار حافظ، کسی نیست جز نظامی گنجوی که نویسنده یکی از باشکوه‌ترین، شاه‌کار داستان‌های رمزآلود تاریخ ادبیات جهان است. نسخه کامل این فایل با پیش‌درآمد و دو بخش نخست آن، همچنین گفتارهای ویژه میان‌رشته‌ای به زبان و پژوهش آقای ایمان فانی Music: ONEDAM_Range Mesi

    برای افزودن برچسب وارد شوید
  • مردم‌شاهی ۴۲ (جمهوری ایرانی)

    ⁨۲۶ فروردین ۱۴۰۵⁩ · ⁨۲۶ دقیقه⁩

    فرهنگ‌شهر . . . فرق میان قدرت در جمهوری اسلامی با اندازه در مردم‌شاهی یا جمهوری ایرانی!؟ چو زین بگذری مردم آمد پدید / شد این بندها را سراسر کلید پایان این زنجیره گفتارها پاینده ایران . . . سرفراز ایرانی

    برای افزودن برچسب وارد شوید
  • مردم‌شاهی ۴۱ (جمهوری ایرانی)

    ⁨۲۹ اسفند ۱۴۰۴⁩ · ⁨۳۶ دقیقه⁩

    فرهنگ‌شهر . . . چه چیزی گوهر اندازه و فطرت قدرت را مشخص می‌کند؟ قدرت در همه‌ی گستره‌ها، «قصاصی» فکر می‌کند! قادر، مقتدر، قدرت چیست؟ قدرت، دیگری و دیگران را به انبازی و همآفرینی نمی‌پذیرد، بلکه در همه، خامی، مومی، گلی می‌بیند که می‌تواند با آنها صورتی را که می‌خواهد بدهد. به سخن دیگر، به اندازه‌ای درآورد که می‌خواهد. همان قدر و قدیر و مقدار که در قرآن آمده است. مقتدر خودش نمی‌خواهد که صورت (با اندازه) داشته باشد، یا تابع قانونی و اصلی و فرمانی باشد و بی‌اندازگی را کمال می‌داند. اینجا ناهمخوانی جهان بینی ادیان قدرتی با جهان بینی فرهنگ نخستین ایران که بر پایه‌ی هم تازندگی (با هم تاختن) باشد آشکار می‌شود. علم کردن شبه فلسفه‌ی خلقت جهان با امر و اراده و قدرت، در برابر فلسفه‌ی آفرینش جهان پیدایشی و رویشی و زایشی و زهشی، و سپس خلق انسان همیشه گناهکار با گرفتن حق صورت دهی به خود و کیفریابی همیشگی! در فرهنگ ایران، پیوند اصل (بن) آفرینندگی است و اصل به فرد صورت می‌دهد. ولی در ادیان نوری، همه چیز مجزا و جزء و جزئی می‌شوند و توان آفرینندگی در همجوشی از همه‌ی اجزا گرفته می‌شود. به دیگر سخن مجازات می‌شوند. در زرتشتی‌گری و همه‌ی ادیان پس از آن یک شیوه به کار رفته است، و آن مسخ سازی فرهنگ پیشین و ساختن دین و شریعت جدید با اجزای واژگونه شده‌ی آنست. برای نمونه واژه‌ی پاد که در پادشاه و پاداش و پادرم و پادوند... می‌آید، به پا می‌گفتیم، که به چمای همراه و جفت بود. در میترائیسم از آن پادزهر ساختند، که معنای ضد یا مقابل و مخالف را می‌دهد! یا کلمه‌ی قصاص در دوره‌ی پیش از اسلام مکه که فرهنگ زنخدایی (ارتایی) ایرانی (حوزه تمدنی ایران) رایج بوده است، به کل معنای دیگری از امروز آن داشته است! قصاص اصل جفتی بوده است که سرچشمه زندگیست. همان گونه که در قصاص ذهنیت قرآنی پس از آن بدون درک و فهم و در نظر گرفتن ریشه آن آمده است که: در قصاص برای شما زندگی هست! قصاصی که در اصل پیوندگاه بوده است، مسخ به قتل‌گاه و شکنجه‌گاه، زشت و پست می‌شود!؟ هر روزتان نوروز ... نوروزتان پیروز

    برای افزودن برچسب وارد شوید
  • مردم‌شاهی ۴۰ (جمهوری ایرانی)

    ⁨۹ اسفند ۱۴۰۴⁩ · ⁨۲۳ دقیقه⁩

    فرهنگ‌شهر . . . جامعه و حکومت که در ایران به آن شهر (خشتره) می‌گفتیم، در فرهنگ ایران بر شالوده‌ی حقیقت واحد و ایمان به چنین آموزه‌ای و شریعتی و ایدئولوژی نهاده نمی‌شود! بلکه بر پایه‌ی خرد شاد و خودجوش مردمان که در جستن و آزمودن باهم، تازه به تازه به بینش نوین می‌رسند بنا می‌شود. تازه چیزی‌ است که می‌تازد. ثابت و ساکن نیست. آنچه در جنبش و دگرگونی است، همیشه سبز است، و این تجدد و مدرنیته است. در فرهنگ ایران چیزی خدایی است که همیشه تازه می‌شود. بدینسان سیمرغ و مردم اینهمانی با درخت سرو داشتند. این اصل همیشه از نو سبز شونده خرد بهمنی بود که روشنی نهفته در تخم هر انسانی، گوهر هر آدمی بود و در سروش سبز می‌شد و بینش را در هر هنگامی در پیش آگاهی مردم زمزمه می‌کرد. سروش سبزپوش اصل فردیت و خرد ویژه فردی بود. پس خدا پیش ما فرشگرد، به چمای دگرگونی همیشگی بهاری است. رام که در فرهنگ ایران خدای زمان و جشن و شادی بود، در کپی برداری شیعه تبدیل به امام زمان و زشت ساخته شد. به گونه‌ای که رام که دلیل انقلاب فرد در مستقل شدن خردهای مردمان بود، در شیعه‌گری وارونه به کشتار همه‌ی خردها برای نفی استقلال (آزادگی) هر آدمی شد! صائب تبریزی: چو تخم سوخته کز ابر تازه شد داغش / ز باده شد غم و اندوه بیشتر ما را / چو تخم سوخته خاکستر است حاصل من / امید تربیت از نوبهار نیست مرا / از دل برون نمی‌رود امید بخت سبز / هرچند تخم سوخته را نوبهار نیست... ولی این آرزو، این سروش سبزپوش می‌ماند. چراکه در فرهنگ ایران، خرد بهمنی که تخم درون تخم، مینوی درون مینو، ارک یا دژی در دژ است که در دسترس نیست. اینست که بیرون را می‌توان سوزاند، ولی درون را، این خرد و وجدان و بینش زایشی که سرچشمه‌ی آزادی آدمیست را نه. هنگامه=هنگ(هنجیدن)+آمه(آمدن) ، ای آنکه غمگنی و سزاواری / وندر نهان سرشک همی باری / اندر بلای سخت پدید آید / فضل و بزرگمردی و سالاری (رودکی) مراقب عقل عصایی، تئولوژی زده‌ها و ایدئولوژی زده‌ها (خودکشی خرد) باشیم. همان کوری عصاکش کوری دگر شدن! و با نوشیدن و نوشاندن باده‌ای از شهد زندگی فرهنگ گوهری ایران از آن پیشگیری کنیم. دانش فیزیک و شیمی و تکنولوژی که در همه‌ی دنیا یکسان است را می‌شود وارد کرد، ولی فرهنگ و فلسفه‌ی زنده که تراوش جان و خرد خود مردم است را نه! این ماییم که باید خود را از خود بزاییم و از نو بسازیم. مولوی: ما گوش شماییم شما تن زده تا کی / ما مست و خراباتی و بیخود شده تا کی / ما سوخته حالان و شما سیر و ملولان / آخر بنگویید که این قاعده تا کی / دل زیر و زبر گشت مها چند زنی طشت / مجلس همه شوریده بتا عربده تا کی / دی عقل درافتاد و به کف کرده عصایی / در حلقه رندان شده کاین مفسده تا کی / چون ساقی ما ریخت بر او جام شرابی / بشکست در صومعه کاین معبده تا کی / تسبیح بینداخت و ز سالوس بپرداخت / کاین نوبت شادی است غم بیهده تا کی / آن‌ها که خموشند به مستی مزه نوشند / ای در سخن بی‌مزه گرم آمده تا کی... *نهم اسپند امسال، روزی بیاد ماندنی، آغازی دیگر برای ایرانی تازه

    برای افزودن برچسب وارد شوید
  • مردم‌شاهی ۳۹ (جمهوری ایرانی)

    ⁨۱۱ بهمن ۱۴۰۴⁩ · ⁨۲۶ دقیقه⁩

    فرهنگ‌شهر . . . فرهنگ ایران نخستین بنیادگذار اخلاق (شایستگی، بایستگی، پسندیدگی) است. اخلاق بر پایه‌ی تنها یک سنجه‌ی پنداری و گفتاری و کرداری با همه‌ی آدمیان پیدایش می‌یابد، بدون استثنا و تبعیض! واژه‌ی مردم، بیان خوشه‌ای است بنام ارتا، که تخم‌های آن در آتش جان آتشکده‌ی هر آدمی نهفته است، و از گوهر او می‌روید و می‌افزاید و می‌گسترد. به همین دلیل مرتخم با اخلاقی کار دارد که به همگوهری و همجانی (همالی) گره خورده است. بدینسان دین مردمی ایران، ناهمخوان با داشتن دو گونه معیار اخلاقی برای مردمان است. اینست که مومن و کافر، خودی و ناخودی، اهورا و اهریمن.. نمی‌شناسد. ما برای رسیدن به شایستگی و بایستگی و پسندیدگی (اخلاق) بایستی خودمان را از ادیان ابراهیمی و همچنین زرتشتی‌گری رها سازیم و نجات بدهیم! همه‌ی این‌ها با خلق دوگانگی از همان آغاز مانند زرتشت که با نفی و کنار گذاشتن مفهوم همزاد که آفرینش از پیوند در فرهنگ نخستین ایران باشد، آغازگر بن اندیشه‌ی دو اصل متضاد با هم می‌شود، که با انتخاب یکی بنام دوست، با دیگری که دشمن شده است بایستی جنگید، که پیایند آن جهاد اسلامی امروزی است و تصمیم کشتن یا نکشتن فقط به امر ایمان و رد قداست جان (گزندناپذیری جان و خرد)! بدانیم و آگاه باشیم که همه‌ی ادیان کذایی نوری، برغم ادعای اخلاقی بودن، اصل فساد و تباهی و نابودی اخلاق در دنیا هستند. ما بیش از هزار سال است که تلاش کرده‌ایم تا اسلام را نرم خو کنیم، ولی پاسخی نگرفته‌ایم جز شمشیر!؟ در فردای ایران آزاد بزودی، خویش‌کاری و برنامه‌ی ما با اسلام و هر آنچه بدان مربوط است، روشن‌تر از روز است دوستان. و با گاه‌شمار ایرانی که اگر نه بیش از هفت هزار سال، دست‌کم با دو هزار و پانصد و هشتاد و چهار بجای هزار و چهارصد و چهار! نوزایی ایران را جشن خواهیم گرفت و به آموزش و پرورش فرهنگ و فلسفه‌ی ایرانی، که براستی این آیین مهر گل سر سبد است خواهیم پرداخت و آن را در جهان خواهیم گسترد

    برای افزودن برچسب وارد شوید
  • مردم‌شاهی ۳۸ (جمهوری ایرانی)

    ⁨۲۱ دی ۱۴۰۴⁩ · ⁨۲۴ دقیقه⁩

    فرهنگ‌شهر . . . می‌گویند که ما دیگر انقلاب نمی‌خواهیم! آیا ما این دگرگونی را که خرد کانون آن است و جایگزین عقل می‌شود، نمی‌خواهیم؟ مسئله‌ی اصلی ما، انتخاب میان شبه و اصل است. چرا در ایران همه‌ی آرمان‌ها مانند انقلاب، مشروطه، جمهوری، دموکراسی... تبدیل به شبه انقلاب، شبه مشروطه، شبه جمهوری، شبه دموکراسی می‌شوند؟! عقل یا خرد ناتوان و سست، اصل را از آنچه شبه آن است ولی ضد آن، نمی‌شناسد. با خرد توانا می‌شود گوهر هر شری که صورت خیر به خود گرفته تا به قدرت برسد را شناخت. فیلسوف کسی است که توانایی گسترش سراندیشه‌ها (ایده‌ها) را دارد. وگرنه طوطی‌وار از فیلسوفان دیگر گفتن، شبه فیلسوف/فلسفه است. شاهنامه درست با همین داستان آغاز می‌شود که کیومرث که از دید یزدان شناسی زرتشتی نخستین شاه است (درحالیکه در فرهنگ نخستین ایران نخستین شاه/مردم/آدم جمشید=جم+جما است)، دچار همین گرفتاری شبیه‌سازی است. اهریمنی که اصل زدارکامگی است، می‌آید و خودش را به شکل اصل مهر در می‌آورد و دوست کیومرث می‌شود که نیاز به مهر دارد تا او را بکشد. تو چیزی مدان کز خرد برتر است / خرد بر همه نیکویی‌ها سر است ، این گونه است که هر حقیقتی که از آستانه‌ی ایران گذشت، تبدیل به شبه حقیقت شد. ما با خیال تقلید از مدرنیسم غربی و یا رنسانس، اندیشیدن با خرد بهمنی خود را کنار می‌زنیم و عاقلانی می‌شویم که فکر می‌کنند غرب بایستی ایران و فرهنگ گوهری آن را از نو بزاید! و یا اسلامی که اصل خفقان است، خود آزادی است! کدام ایرانی است که امروز نداند که محض دروغ است. مسئله و مشکل ما نشناختن عیبمان است. نداشتن دلیری و گستاخی برای ترد دروغی است که به نام راست به ما چپانده و مقدس می‌شود! دگر گفتن کان در خردمند مرد / هنر چیست هنگام ننگ و نبرد / چنین گفت کان کس که آهوی خویش / ببیند بگرداند آیین و کیش / بپرسید دیگر که در زیستن / چه سازی که کمتر بود رنج تن / چنین داد پاسخ که گر با خرد / دلش بردبار است رامش برد / بداد و ستد درکند راستی / ببندد در کژی و کاستی ، ما امروزه بیش از همیشه نیاز به ایرج شدن داریم. ایرج که همان ارتا باشد، آزموده شده به وسیله‌ی فریدون میان سه پسرش است که نشان خرد دلیر است. مانند کاوه که پیکریابی خرد بهمنی و نماد خیزش مردم ایران است و می‌تواند با دلاوری خرد خود در برابر دروغی که چیره بر جهان است، ابراز اندیشه کند و راست بگوید. فرهنگ گوهری ایران استوار بر این اصل است، که داد و سرکشی دو روی یک سکه هستند. درفش کاوه یا اختر کاویانی در اوستا درفش گش خوانده می‌شود و گش، روز چهاردهم است که باربد بربت‌نواز شب فرخ را برای آن سروده است و فرخ همان ارتاست. و مردم ایران روز سوم را که روز اردیبهشت است، سرفراز یا ارتاوهیشت (ارتای خوشه) می‌خواندند. چون ارتا یا سیمرغ که خدای داد است، از بینشی برخاسته که با دلاوری سرپیچی و سرکشی می‌کند. خدای قانونی که خدای نافرمانی نیز هست. چرا که قدرت‌جویان پس از نشستن بر کرسی قدرت، بزودی از هر دادی، بیداد و به هر بهانه‌ای از آزادی، استبداد می‌سازند

    برای افزودن برچسب وارد شوید
  • مردم‌شاهی ۳۷ (جمهوری ایرانی)

    ⁨۱۴ دی ۱۴۰۴⁩ · ⁨۳۴ دقیقه⁩

    فرهنگ‌شهر . . . مردمی، دین جمهوری ایرانی است. نه مانند ادیان دروغین امروزی که مردم را عبد و صغیر و ناقص و گناهکار می‌دانند. دین مردمی ایرانی می‌گوید که همه‌ی مردمان فرزندان سیمرغ هستند. همه تخم خدا و باهم خوشه خدا، سیمرغ، شاه هستند. چون همه ارتا هستند و ارتا بن اندازه است، پس مردم (انسان) خودش اصل اندازه گذاری است. فلسفه‌ی اندازه که بنیاد فرهنگ گوهری ایران است چیست؟ فرهنگ ایران تهی از اندیشه خالقیت است و بر پایه‌ی اندازه بنا شده است. خالقیت نیاز به دانش و قدرت بی‌نهایت دارد تا هرچه که می‌خواهد بدون حد و مرز خلق کند، وجودیست بی‌اندازه! و آنچه ز اندازه برون است در فرهنگ ایران، اصل خشم و قهر و کین و تهدید و تجاوز است. اینست که در فرهنگ ایران، خارج از اندازه بودن برترین نقص است، و این اندازه بودن است که کمال شمرده می‌شود. بدینسان ادیان ابراهیمی در تضاد کامل با فرهنگ نخستین ایرانند. در فرهنگ ایران، اصل اندازه سرچشمه‌ی آفرینندگی و روشنی و جنبش و شادی است، نه یک خالق! این خالقان تحمل چیزی بنام «نسبی» را ندارند. دو چیز که باهم جفت یا یوغ یا پیوسته، هم‌روش و هم‌‌گام، هماهنگ و هم‌راه شدند، اندازه هستند. واژه‌ی اندازه، در اصل هم‌تاژه، هم‌تازه، با هم تاختن است. نه به مفهوم اینکه تنها یک چیز را با سنجه‌ای سنجیدن! به همین دلیل است که واژه‌ی اندازه، امروزه برای ما چمایی (معنایی) بسیار تنگ پیدا کرده است و فراتر از خط‌کش و متر نمی‌رود. سنجیدن=سنگیدن=آمیختن، پیوند دو چیز و سپس پیمودن همه چیز. واژه ارتا، در اصل ا+رته است. همان رته‌ای که در انگلیسی به رایت، حق و حقوق و درست گفته می‌شود. حالا این رته در فرهنگ نخستین ایران به گردونه یا ارابه‌ای گفته می‌شد، که دو اسب یا دو گاو آن را باهم به یک سو می‌کشیدند و به حرکت در می‌آوردند و زمین را می‌شکافتند و شیار برای تخم افشانی فراهم می‌آوردند. کشاورزی، که نزد نیاکان دهقان ما به نشان کار آفریننده بود. ارتا یا رته در پهلوی شده است: راست، رس، راه... آنکه اندازه است، گردونه‌ای است که راه را می‌پیماید، و آفریدن، این از خود جنبی در اثر پیوندیابی است. ز راه خرد بنگری اندکی / که مردم به معنی چه باشد یکی / نگه کن سرانجام خود را ببین / چو کاری بیابی از این به گزین / نه از جنبش آرام گیرد همی / نه چون ما تباهی پذیرد همی

    برای افزودن برچسب وارد شوید
  • مردم‌شاهی ۳۶ (جمهوری ایرانی)

    ⁨۷ دی ۱۴۰۴⁩ · ⁨۳۰ دقیقه⁩

    فرهنگ‌شهر . . . یکی دیگر از درون مایه‌های مردم شاهی یا جمهوری ایرانی، که گرانیگاه آن بر روی خرد اندیشه آفرین و سامانده گذارده می‌شود، نه حقیقت و ایمان! بلکه نگهبانی و پرورش زندگی در گیتی است. خویش‌کاری سامانده (حکومت) نه تنها پاسداری از جان و خرد مردمان است، بلکه باید پذیرفتار روزی (ضامن معیشت) همگان باشد، وگرنه حقانیت به حکومت ندارد. حقانیت، مشروعیت نیست که بر طبق شریعت باشد! برتری فراوانی رفاه و آسایش و امنیت مردمان در فراخی بر هر حقیقتی. حق مالکیت حکومت تا جایی است، که کوچک‌ترین گزندی به رفاه اجتماعی نزند، در غیر این صورت (کوتاهی در پذیرش و ضمانت و اجرا)، سلب حاکمیت با سرکشی ناگزیر است. موبدان زرتشتی ساسانی درست همین گندکاری آخوندهای اسلامی امروز در ایران را کردند! یعنی اولویت ترویج و تحمیل عقیده و مذهب به پرورش جان و خرد مردمان، تضادی که چه در آن دوران (مزدکیان)، و چه در دوره‌ی ما که از تاریخ هیچ نیاموختیم! ایجاد اضطرار می‌کند و به طبع فوران فرهنگی و اجتماعی و اقتصادی و سیاسی نهفته در گوهر ایرانی و یادآوری هویت و برگشت به ریشه رخ می‌دهد. پیروز، پسر یزدگرد در خشکسالی نیز به همین اصل کهن ایرانی (مهر) بازگشته بود. گارانتی پرورش جان همگان. شهنشاه ایران چو دید آن شگفت/ خراج و گزیت از جهان برگرفت/ به هر سو که انبار بودش نهان/ ببخشید بر کهتران و مهان/ به هر کارداری و خودکامه‌ای/ فرستاد تازان یکی نامه‌ای/ که انبارها برگشایند باز/ به گیتی بر آن کس که هستش نیاز/ کسی گر بمیرد بنایافت نان/ ز برنا و پیر مرد و زنان/ بریزم ز تن خون انباردار/ کجا کار یزدان گرفتست خوار ، واژه پرورش در فرهنگ ایران، به سیر کردن از شیر یا خورش‌(ت) می‌گفتیم. دستگاه ساماندهی/شاهی در دوره‌ی هخامنشیان و اشکانیان، گوهر دایگی یا مادری یا سیمرغی داشت. مالکیت و قدرت تابع اصل ضمانت رفاه اجتماعی می‌گردد. تضمین حق مالکیت فردی، همیشه تابع اصل ضمانت رفاه همگانی می‌ماند. پروردن جامعه، گرانیگاه شاهی است. این مهم به فرهنگ سیمرغی (ارتایی) برمی‌گردد. سیمرغ دایه‌ی همه‌ی مردمان بود. واژه‌ی دایه (دای، دی ،تی) به مادر، شیر دهنده و پرورنده، و به زایاننده و ماما گفته می‌شود. به شهری که هست اندرو مهر شاه / نیابد نیاز اندران بوم راه

    برای افزودن برچسب وارد شوید
  • مردم‌شاهی ۳۵ (جمهوری ایرانی)

    ⁨۲۹ آذر ۱۴۰۴⁩ · ⁨۳۳ دقیقه⁩

    فرهنگ‌شهر . . . جهان را نباید آزرد، چون جان شیرین است. واژه‌ی آزردن در اوستا از زر آمده است با دو چم (معنا)، یکی خشم و قهر و تهدید و دیگری عذاب دادن است! میازار موری که دانه کش است / که جان دارد و جان شیرین خوش است (شاه‌نامه)، این ایده، سراندیشه، بنیاد فلسفه‌ی دین مردمی را بیان می‌کند، که ما بایستی آن را بگستریم. فلسفه‌ی ژرف ایرانی، که به دست ادیان ابراهیمی و مکاتب و جهان‌بینی‌های کژاندیش، با مقدس کردن آزار جان و خرد، وارونه ساخته شد، و به جای خوش بودن شیرینی جان، «زدارکامگی» را بنا نهادند. کام بردن و جشن گرفتن (عید قربان) از گزند رساندن به جان و آزردن خرد! این تئولوژی‌ها و ایدئولوژی‌ها، چنان گوهر (فطرت) انسان‌ها (مومنان و پیروان) را تغییر می‌دهند، که دیگر نتوانند شیرین بودن جان را دریابند و خرفت می‌شوند و با آزردن دیگریست که کامشان شیرین می‌شود. امروزه شیرینی برای ما به هر چیزی که مزه‌ی قند و نبات بدهد گفته می‌شود، ولی ریشه‌ واژه‌ی شیرین، در اصل به مزیدن شیر مادر برمی‌گردد. البته واژه‌ی شیر پیش نیاکان ما، چمای پهناوری داشته است مانند آب، و به روغن و اسانس و جوهر و افشره‌ همه‌ی دانه‌ها و میوه‌ها، شیر یا شیره می‌گفتند. به سخن دیگر، شیره‌ی هر چیزی، نماد آن چیز بود. واژه‌ی جان هم که در اصل گیان بوده و هنوز پیش کردها رایج است، از گی و یان ساخته شده است. یان جایگاه پیوند، و گی یا ژی یا جی یا زی (زندگی) یکی از نام‌های سیمرغ است که در دریای فراخکرت، بر فراز سرویی همیشه سبز آشیانه دارد. سیمرغ که جانان باشد، اینهمانی با جان همه‌ی گیتی (مجموعه‌ی جان‌ها) دارد. همان مفهومی که در عرفان ایرانی مانده و می‌گوید همه‌ی جویبارها و رودها به دریا برمی‌گردند. چون شیره‌ همه‌ی جانوران و طبیعت، جان آنهاست، و درست همین شیره، جان خدا یا سیمرغ است، پس هر جانی گرامی و ارجمند است. (بکارگیری اصطلاح ارجمندی آدمی که نشان ارج یا ارتا یا همگوهر خدا بودن اوست، بجای کرامت انسانی که نیاز به کرم الهی که از او جداست دارد!؟) خرد بهمنی آدمی برای شناختن همه‌ی جان‌ها (ارتا،خدا) آنها را مزه می‌کند و با آنها می‌آمیزد، که بدان مهر می‌گوییم. زندگی در گیتی شیرین است دیروز ما، شده سکولاریته‌ی امروز جهان، البته نصفه نیمه! خرد کاربند ایرانی، نیاز به مرجع (بیرون از خود) ندارد، و مانند مامور و معذور کسی را اطاعت و جانی را تلخ نمی‌کند، چرا که بدینسان جان خودش تلخ می‌شود. فلسفه‌ی پسندی و هم داستانی کنی / که جان داری و جان ستانی کنی... با تبعید خرد بهمنی و نشاندن عقل عصایی و خشک و برنده و جدا سازنده بجای آنست که امروزه شاهد این همه قهر و تجاوز و شکنجه و اعدام... هستیم

    برای افزودن برچسب وارد شوید
  • مردم‌شاهی ۳۴ (جمهوری ایرانی)

    ⁨۲۳ آذر ۱۴۰۴⁩ · ⁨۲۵ دقیقه⁩

    فرهنگ‌شهر . . . حق چیست و چگونه در و از آدمی پیدایش می‌یابد؟ و آیا سازگاری با تکلیف دارد؟! گوهر خرد در فرهنگ ایران، هم‌آفرینی، هم‌بغی، انبازی است. خرد در شاه‌نامه، جفت جو است، تا با دیگری، باهم شادی و جنبش را بیآفرینند. قانون (داد) در اجتماع برای آنست که افراد را باهم آفریننده سازد، نه برای معین ساختن تکالیف و وظایف، اکراه آور و اجباری نیست. حق=هاگ=آگ=تخم، مردم=مرتخم، اصل از خود بودن است. واژه‌ی گستاخی، وارونه‌ی امروز، برای ما چمای جسارت و پا را از گلیم خود بیشتر دراز کردن نداشته است! گستاخی که در اصل ویستا‌اخو باشد، تخمی، ارتایی است که در درون هر فردی نهفته است. به خود گستری، به خودمانی بودن می‌گفتیم. انسان حق ندارد، حق هست! دارای اخو، خو، اهو، هو، هویت (بهمن+هما) هست. چیزی حق و حقیقت است که از خودش می‌شود، از خودش می‌جوید، از خودش می‌اندیشد، و این حق در پیوند، پیدایش می‌یابد. حق انتزاعی نیست و در بستن پیمان با دیگران پدیدار می‌شود. البته این حق یا اصالت، هنگامی آشکار می‌شود که میان دو برابر بسته شود. همان فلسفه‌ی یکی بودن آفریننده با آفریده (تخم و خوشه) در فرهنگ نخستین ایران. و این مهم پیش نیاکان ما در تصویر (امروزه بیشتر در مفاهیم بیان می‌شود) اندیشیده شده است. هنگامی که دو اسب هم‌زور و هم‌گام به یک گردونه بسته شوند، آن چرخ به راه می‌افتد. نخشی از اصل آفرینش جهان و اجتماع. ولی هنگامی که قدرت با آدم پیمان می‌بندد، دو نیروی نابرابر، حق، داد، آزادی از بین می‌رود. امروزه ما با مفاهیم واژگونه سر و کار داریم. پیمان‌هایی که قرارداد حاکمیت و تابعیت هستند، و برابری در کار نیست. همه‌ی ادیان نوری بر شالوده‌ی این گونه پیمان که عهد و میثاق می‌نامند، بنا شده است! آنها دیگر خوشه نیستند که تخم‌هایشان انسان‌ها باشند. اینجاست که امکان حق، از خود بودن از بین می‌رود. با تابعیت، انسان دیگر حق ندارد، بلکه وظیفه و تکلیف دارد و مجبور است به اکراه آن را بکند و اگر نکند، گناهکار و مجرم و گمراه و مقصر است. همان واقعیت یابی مداوم تابعیت از حاکمیت است. به همین دلیل انسان در هر اندیشه و گفتار و کردار، به دست خود، خود را ذبح و قربانی می‌کند! برای همین است که ایرانی کلمه‌ای به نام وظیفه نداشته است، بلکه واژه‌ی خویش‌کاری را بکار می‌برده است. کاری که از گوهر خود آدمی روییده باشد و قدرتی به او تحمیل (امر و نهی و ترس از دوزخ...) نکرده باشد، او را شاد می‌کند و خوشی می‌آورد. با نیکی کردن جان آدمی شیرین، و با بدی کردن تلخ می‌شود. در فرهنگ ایران، زندگی مزه دارد و لمس کردنی است و تشبیهی نیست! ذوق=مزه=مزیدن بن کیهانی در گیتی، در خود و در جان‌های دیگر. فرهنگ ایران خرد را آتشی (تخم آتش) ناسوز می‌دانست، که در تن قرار می‌گیرد و گرمایش از همه‌ی روزنه‌های حواس در تن با پدیده‌های جهان جفت (یوغ) می‌شود و آنها را می‌‌مزد و از تلخی و شیرینی آنهاست که جان در می‌یابد و این خود خرد است که ارزش‌های نیک و بد را روشن می‌سازد و می‌گذارد

    برای افزودن برچسب وارد شوید
  • مردم‌شاهی ۳۳ (جمهوری ایرانی)

    ⁨۱۶ آذر ۱۴۰۴⁩ · ⁨۲۹ دقیقه⁩

    فرهنگ‌شهر . . . بیا تا جهان را به بد نسپریم / به کوشش همه دست نیکی بریم (فردوسی) فرهنگ ایران بر شالوده‌ی اصل قصاص بنا نشده است! و هیچ گونه سازگاری با آن ندارد. خرد بهمنی ایرانی، رنگین کمانی، آذرفروز (نوآور) است. سروش (گوش سرود خرد)، به فریدون پروانه نمی‌دهد که جان ضحاک را که اصل آزردن جان و خرد است، بگیرد! بلکه او را به فراز کوه البرز تبعید می‌کند. فریدون فرخ فرشته نبود / ز مشک و ز عنبر سرشته نبود / به داد و دهش یافت آن نیکویی / تو داد و دهش کن فریدون تویی... می‌گویند شاه‌نامه (نامه‌سیمرغ)، تنها گردآورده‌ای از داستان‌های کهن ایرانی است. به گفته‌‌ی دیگر، قصه و اسطوره‌ (باطل و دروغ) و حکایت و روایت و متدولوژی بیش نیست! ولی آنچه فراموش می‌شود (چون نمی‌دانند و به دلیل نداشت شناخت و سطحی‌نگری آگاه بدان نیستند) واژه‌ی داستان است، که در هزوارش به دین گفته می‌شد. داته‌ستان، به جایگاه زایش بینش از گوهر آدمی می‌گفتیم. جایگاه نخستین قانون‌گذار، داد و مهر، که همان خرد بهمنی در نهاد آدمی باشد. بنابراین این داستان‌ها، بیان دین مردمی ایران بودند، نه افسانه! بلکه فلسفه‌ی ایرانی. سروشی بدو آمده از بهشت / که تا باز گوید بدو خوب و زشت / سوی مهتر آمد بسان پری / نهانش بیاموخت افسونگری / که تا بندها را بداند کلید / گشاده بافسون کند ناپدید ، سروش کلید خرد است، خردی که متجاوز نیست، بلکه با نرمی می‌گشاید و افسون می‌کند. انوشیروان دادگر (دوره ساسانی)! مفهوم دادی که چشم خرد (بزرگترین اندیشمند زمان خود، بزرگمهر)، را بر پایه‌ی یک خشم آنی و بی‌بنیاد، در زندان کور می‌کند! رژیم به اصطلاح عادلی، که به نام داد، بیداد می‌کند. این فلسفه‌ی ایرانی در الهی‌نامه عطار آمده است: بغایت شادمان شد زو دل شاه/بدو گفتا که از من حاجتی خواه/حکیمش گفت چون این روی دیدی/که کورم کردی و میلم کشیدی/کنون آن خواهم از تو ای سرافراز/که بس سرگشته‌ام چشمم دهی باز/شهش گفتا که من این کی توانم/تو خود دانی که من این می‌ندانم/حکیمش گفت ای شاه سرافراز/چو نتوانی که چشم من دهی باز/مکن تندی ز کس چیزی ستان تو/که گر خواهی توانی دادش آن تو/چرا می‌بستدی چیزی که از عز/عوض نتوانی آن را داد هرگز

    برای افزودن برچسب وارد شوید
  • مردم‌شاهی ۳۲ (جمهوری ایرانی)

    ⁨۹ آذر ۱۴۰۴⁩ · ⁨۲۸ دقیقه⁩

    فرهنگ‌شهر . . . استوره یا افسانه مهر، در برابر واقعیت شمشیر! این فرهنگ ایران است که به جهان‌آرایی (سیاست) معنا می‌دهد، و مردم را برای ساماندهی داد، بسیج می‌کند. خرد چشم جان است، نگهبان زندگی است. آزردن خرد در اندیشیدن که نفی آزادی است، به مانای آزردن جان است. سامانده (حکومت) آمیغ خردهای مردمان است. دین مردمی، این آرمان ایرجی، سراندیشه نادر و نبوغ ایرانی، از همه‌ی واقعیت‌ها و حقیقت‌ها، حقانیت به موجودیت را می‌گیرد، و قدرت‌ها را متزلزل می‌سازد. این فلسفه، منش ایرانی را می‌انگیزد. از آن تاج‌ور نامداران (شهریاران) پیش / ندیدند کین اندر آیین خویش ، در فرهنگ کهن ایران، دین بدون کین بود. پذیرفتن مهر با شمشیر، دردسرآور است! دلیری مهر بهنگام، خطر کردن در جایگاه، ورق را برمی‌گرداند. قدرت که زور است، دست زدن به واقعیت حکومت را خطرناک می‌داند. دیوار واقعیتی به ظاهر استوار، که با یک تلنگر (دین مردمی) از هم می‌پاشد

    برای افزودن برچسب وارد شوید
  • مردم‌شاهی ۳۱ (جمهوری ایرانی)

    ⁨۲ آذر ۱۴۰۴⁩ · ⁨۲۹ دقیقه⁩

    فرهنگ‌شهر . . . جمهوری ایرانی معنایی دارد؟ ایران/ایرانی ناسیونالیسم نیست! بلکه مفهوم ایرانی، بیان یک فرهنگ است، فرهنگی که بنیادگذار دین مردمی است. حکومت و جامعه بر پایه این دین (بینش زایشی، وجدان) است که گذارده می‌شود، درحالیکه همه جا فریاد جدایی دین از حکومت بلند است، ولی چه دینی؟ این تضادها و تناقض‌ها برخاسته از پیش آموخته‌های مذهبی و شبه فلسفی و تهاجم بی‌فرهنگی، چه از اسلام و چه از الهیات زرتشتی و چه از غرب است. ایرج، نخستین شاه ایران، بنیانگذار دین مردمی، فخر فرهنگ ایران در شاهنامه است. در واژه‌نامه‌ها دیده می‌شود که ایرج، نفس فلک آفتاب است که به دلیل خوب روییی و خوش پیکری بر او نهادند، که هر کسی او را دیدی مهر او ورزیدی. درحالیکه هم میترائیسم و هم دین زرتشتی، هر دو بر ضد این فرهنگ نخستین بودند و در محو و تاریک ساختن او از هیچ کوششی دریغ نکردند، و برای نمونه خورشید را نرینه ساختند و از مهر جدا کردند! خورشید خانمی که در فرهنگ گوهری ما، اصل میان، سپهر چهارم از هفت است. این میان دو سه تایی، نخش پیوند، مهر، آشتی و خرد بهمنی را داشته است. خورشید چون اصل گرمی است، بن آفرینش مهر در همه کس و همه چیز است. اشتباهی که بسیاری در مورد گات‌ها می‌کنند، این است که چون نخستین متن است و سندی که از یک نفر باقی مانده، پس بنابراین نخستین اندیشه‌ی ایرانی هم بوده است! گر ژرف بنگریم، پیش از آن که اوام نمی‌توانستند بنویسند، و یا هیچ به ثبت و سفت و محکم کردن یک اندیشه، مانند کتابی تغییر ناپذیر (مقدس) باور نداشته‌اند. در میترائیسم، خورشید خانم که اصل میان است، با تیغ برنده و شیر درنده اینهمانی داده می‌شود! که وارونه‌ی فرهنگ گوهری ایران و آیین مهر نخستین است. خرد بهمنی ایرانی، هیچگاه واکنشی رفتار نمی‌کند. در واکنش، آدمی تابع و عبد و محکوم کنش دیگری می‌شود، که وارونه خودجوشی در فلسفه ایرانی است. آدمی در چنین حالتی اسیر دیگری می‌شود و آزادی و شایستگی و پسندیدگی و ارزش را دیگری به او دیکته می‌کند و آفرینش و نوآوری را، نیکی را از او می‌رباید. مولوی این اندیشه را بسیار زیبا بیان کرده است: کار جهان هر چه شود کار تو کو بار تو کو/گر دو جهان بتکده شد آن بت عیار تو کو/گیر که قحط است جهان نیست دگر کاسه و نان/ای شه پیدا و نهان کیله و انبار تو کو/گیر که خار است جهان کژدم و مار است جهان/ای طرب و شادی جان گلشن و گلزار تو کو/گیر که خورشید و قمر هر دو فرو شد به سقر/ای مدد سمع و بصر شعله و انوار تو کو/گیر دهانی نبود گفت زبانی نبود/تا دم اسرار زند جوشش اسرار تو کو/خامش ای حرف فشان درخور گوش خمشان/ترجمه خلق مکن حالت و گفتار تو کو

    برای افزودن برچسب وارد شوید
  • قسمتی که به دنبالش بودید

    مردم‌شاهی ۳۰ (جمهوری ایرانی)

    ⁨۴ آبان ۱۴۰۴⁩ · ⁨۱۹ دقیقه⁩

    فرهنگ‌شهر . . . سرپیچی، یکی از اصول برجسته‌ی جمهوری ایرانی است. ما بر پایه‌ی خرد خود، چنین حق و قدرتی را داریم. حقی که در شاهنامه، در داستان کاوه آمده است. کاوه‌ای که در فرهنگ ایران نماد گوهر ایستادگی در برابر اصل بیداد (آزردن جان و خرد) است. خرد شاد بهمنی، که ضد خشم است. به چم، جمهور مردم حقانیت به حکومتی می‌دهند، که بر پایه‌ی خرد بهمنی باشد. به دیگر سخن، خودشان بر خودشان حکومت (ساماندهی) کنند. این خرد بهمنی که در گوهر هر آدمی هست، و نادیدنی و ناگرفتنی است! در ارتا، که داد باشد، پیکر می‌یابد و دیدنی می‌شود. این ارتا یا ارس یا ایرجی... که بن همیشه نو و تازه شونده در زمان باشد، سیمرغ یا مرغ نامیده می‌شد. فروهر، ارتافرورد، همان مَرَغَ است، که امروزه گویش مُرغ به خود گرفته است. واژه‌ی مرغ، همچون مرغزار، مرغاب... در زبان ما، نشانه‌هایی از چم این مهم هستند. نام دیگر این ارتا، که بسیاری از به اصطلاح شاهنامه شناسان ما از آن ناآگاهند، چون بر روی پوسته نشستند و بیشتر به تصحیح ابیات و روایت و حکایتی کردن آن مشغولند! کاوه بوده است. در سانسکریت، برآیندهای گوناگون کاوه را می‌توان یافت. یکی از نام‌ها یا ویژگی‌ها، فرزانه است. دیگری سرود خوان، دیگری ونوس که در فرهنگ ایران رام باشد، که خدای موسیقی و آواز و رخس و شناخت و پیکریابی سیمرغ در زمین است. و دیگری جغد است، که در دوران چیرگی اسلام، شوم ساخته و به ویرانه تبعید شد! چرا؟ چونکه جغد، اینهمانی با بهمن، با خرد بنیادی آدمی داشته است، که جهان را سامان می‌دهد و نوآور است و اصل نگهبانی اجتماع و شهر است. مرغی است که در تاریکی می‌بیند، و بینش آرمانی ایرانی، بینش در تاریکی بوده است. بدینسان خردی را که اصل آباد سازنده‌ی گیتی بود، تبدیل به اصل ویران کننده کردند. رد پای هویت کاوه در شاه‌نامه(نامه سیمرغ)؛ مرا بود هژده پسر در جهان / از ایشان یکی مانده است این زمان / ببخشای بر من یکی درنگر / که سوزان شود هر زمانم جگر / اگر هفت کشور به شادی تراست / چرا رنج و سختی همه بهر ماست / کسی کو هوای فریدون کند / دل از بند ضحاک بیرون کند... این چه کسی است که نوزده پسر دارد؟ شماره‌ی نوزده در گاهشمار ایرانی، که هر روز آن دربرگیرنده‌ی نام‌های خدایان ایران زمین بوده است، روز سیمرغ یا همان ارتافرورد است، که به مانای دادی است که شکست ناپذیر است و دوباره و دوباره رستاخیزی بپا می‌کند. فراموش نکنیم ضحاک، که در اصل شاه هزار ساله‌ی ایران نبوده است! بلکه خدایی که مغز (خرد) جوانان ایران‌زمین را می‌خورده است، شوربختانه در شاه‌نامه پوشانده مانده است! به دلیل دستکاری‌های موبدان زرتشتی در زمان ساسانیان که برای مسخ فرهنگ نخستین ایران صورت گرفته بوده است. چراکه نمی‌خواستند یکی از بزرگترین دلیری‌های ایرانی، که جنگیدن (سرکشی) حتا با خدایان خونخوار باشد را نشان بدهند، و بدینسان بدست فراموشی بسپارند و الهیات زرتشتی را در برابر سرپیچی مردم حفظ کنند

    برای افزودن برچسب وارد شوید
  • مردم‌شاهی ۲۹ (جمهوری ایرانی)

    ⁨۲۰ مهر ۱۴۰۴⁩ · ⁨۳۰ دقیقه⁩

    فرهنگ‌شهر . . . خودجوشی در گوهرش ناهمخوان با رهبر و راه‌بری است و خودش راه گشاست. در فرهنگ ایران، خودجوشی و به هم جوشی، باهم پیوندی ناگسستنی دارند. چرا گوهر هر آدمی، سرخ و سپیدی است که سبز و روشن می‌شود؟ از روشنی، دو برداشت ناهمخوان در تاریخ شده است. یکی روشنی است که از بریدن و متضاد شدن دو چیز با هم به وجود می‌آید. همان مفهومی که زرتشت آورد و سپس در همه‌ی مذاهب نوری جا افتاده است! روشنی که قاطع است و تیغ دارد، و با شمشیر و خنجر و دشنه‌اش می‌برد و جدا می‌سازد. بدینسان است که گفته می‌شود: تیغ خورشید پرده شب را پاره می‌کند. این گونه است که اصل برنده و جدا کننده، یکی را پاک و دیگری را نجس می‌شمارد.. اینست که در این اجتماع‌ها، فرد حق ندارد که با دیگران هم‌خردی و ساماندهی بکند، و بایستی پاره و جدا از هم بمانند. و برداشت دیگر به واژه‌ی جوش در فرهنگ ایران، که به واژه‌ی یوغ برمی‌گردد که می‌شود یوج و یوش کار دارد، که اصل به هم جفت شدن است، بن آفرینندگی (هم‌بغ یا هم‌خدا) می‌شود. که با از هم بریده شدن که از دریده شدن (واژه درد) می‌آید کاری ندارد، بلکه با خرد شاد، بینش زایشی کار دارد که در به هم پیوستن، سرچشمه نیرو می‌شود. درخشش، از درهم آمیختگی سرخ و سپید، که خرد بهمنی باشد پدیدار می‌گردد، که از آن سروش که جامه‌ی سبز دارد، پیدایش می‌یابد ‌

    برای افزودن برچسب وارد شوید
  • مردم‌شاهی ۲۸ (جمهوری ایرانی)

    ⁨۶ مهر ۱۴۰۴⁩ · ⁨۲۵ دقیقه⁩

    فرهنگ‌شهر . . . در فرهنگ اصیل ایران، زمان تنها نمی‌گذرد و گذشته نمی‌شود، بلکه می‌گردد (گشتن)، دیگرگون می‌شود. آنچه که می‌تواند رنگ و چهره‌ی دیگر پیدا کند، غنی و سرشار است. اینست که حکومت‌ها (قدرت ورزان) هزاره‌ها تغییر را دوست نداشتند و می‌خواستند بر روی یک حقیقتی، دستگاه حکومتی، شکلی ثابت بمانند، درحالیکه مسئله فرم نیست و دگرگونی مایه‌ی درونی است. آنهایی که زمان را تنها گذرا در می‌یافتند، دنیا را فانی خواندند! هرچه می‌گذرد، عبث و بیهوده است، چون که از ما می‌ربایند و می‌کاهند. همانگونه که در سروده‌های خیام دیده می‌شود، آدمی همیشه تجربه‌ی غم از دست دادن دارد، دنیا جای گم کردن است. نیاکان ما به واژه‌ی سکولار یا لائیسیته دهن پرکن امروزی که بسیاری بکار می‌برند، ولی هنوز مذهب‌زده باقی مانده‌اند و برایشان مفهوم زمان، گذشتنی و فانی و در آشغال انداختنی است! زمانی یا سپنجی می‌گفتند، که همان اوام باشد،که به چم گاه است. موبدان (آخوندهای زرتشتی)، به قشر پایین یا مردم عادی، اوامیان می‌گفتند. چرا که دل به خوشی‌های زمان بسته بودند و برای هرچی که نو می‌آمده، جشن می‌گرفتند. ولی خود زرتشتیان به سپنجی، که مفهوم دگردیسی و شادی و سبز و فراخ شدن را از سر زنده نگاه می‌داشت، سپنجی سرای (دنیای گذرا) می‌گفتند! کمال سر محبت ببین نه نقص گناه / که هر که بی‌هنر افتد نظر به عیب کند ، حافظ در این سروده مانند عرفای ایرانی که از مهرورزی ایرج سرچشمه می‌گیرد، به گناهی اشاره می‌کند که گر هزار بار توبه کند، باز مرتکب آن می‌شود و از زخم زدن به داد (قانون) و شریعت و عقل سرد و خشک، به برتری دادن اصل مهر بر ایمان و ایدئولوژی و تئولوژی.. افتخار می‌کند. مهر، تنها به مانای عشق و محبت نبوده است! بلکه طیفی از دوستی‌ها (پیوند) بوده است. و مهر در عرفان ایرانی، گستره‌ی ورای کفر و دین به شمار می‌آمده است. ارزش مهر در برابر ارزش داد می‌ایستد، و از آن نافرمانی می‌کند، و در این نافرمانی است که هستی می‌یابد، و در گستره‌ی سیاست و اجتماع و دین، برای خود جا باز می‌کند. مهر یا اشغ، کفری است بی‌گناه! با قدرت است که پدیده گناه، پیدایش می‌یابد. تراژدی مهر و قدرت، دردیست که در آن ارزش برتر که مهر باشد، همیشه از قدرت شکست می‌خورد! همان گونه که راستی از چنگ واژگونه زدن... پیکریابی این مهم در داستان‌های ایرج و سیامک و سیاوش شاهنامه پیش روی ماست، تا بدان بنگریم و بیاندیشیم و بیاموزیم. این مهر و راستی فرهنگ سیمرغی ایران است که از اللّه قدرت در اسلام شکست خورد، ولی همین فرهنگ و آیین مهر است که گر هزار بار هم شکست بخورد و در آتش زور و چپاول و خون‌خواری و بی‌خردی بسوزد و خاکستر بشود، باز از این خاکستر برمی‌خیزد. پر سیمرغ زود می‌سوزد، ولی از زبانه‌های آتش سوز درد، سیمرغ از سر پر می‌گشاید

    برای افزودن برچسب وارد شوید
  • مردم‌شاهی ۲۷ (جمهوری ایرانی)

    ⁨۲۳ شهریور ۱۴۰۴⁩ · ⁨۲۳ دقیقه⁩

    فرهنگ‌شهر . . . فرستادهٔ سلم چون گشت باز شهنشاه بنشست و بگشاد راز گرامی جهانجوی را بار خواند همه بودنی پیش او باز راند ورا گفت کان دو پسر جنگجوی ز خاور سوی ما نهادند روی از اختر چنین است‌شان بهره خود که باشند شادان بکردار بد دگرشان ز دو کشور آبشخورست که آن بوم‌ها را درشتی برست برادرت چندان برادر بود کجا مر ترا بر سر افسر بود چو پژمرده شد روی رنگین تو نگردد کسی گرد بالین تو تو گر پیش شمشیر مهر آوری سرت گردد آسوده از داوری دو فرزند من کز دو گوشه جهان بدینسان گشادند بر من نهان گرت سر بکار است بپسیچ کار در گنج بگشای و بربند بار تو گر چاشت را دست یازی بجام و گر نه خورند ای پسر بر تو شام نباید ز گیتی ترا یار جست بی‌آزاری و راستی یار تست نگه کرد پس ایرج نامور بدان مهربان پاک فرخ پدر چنین داد پاسخ که ای شهریار نگه کن بدین گردش روزگار که چون باد بر ما همی بگذرد خردمند مردم چرا غم خورد همی پژمراند گل ارغوان کند تیره دیدار روشن‌روان به آغاز گنج است و فرجام رنج پس از رنج رفتن ز جای سپنچ چو بستر ز خاک است و بالین ز خشت درختی چرا باید امروز کشت که هر چند چرخ از برش بگذرد تنش خون خورد بار کین آورد خداوند شمشیر و گاه و نگین چو ما دید بسیار و بیند زمین از آن تاجور نامداران پیش ندیدند کین اندر آئین خویش چو دستور یابم من از شهریار همان بگذرانم ببد روزگار نباید مرا تاج و تخت و کلاه شوم پیش هر دو دوان بی‌سپاه بگویم که ای نامداران من چنان چون گرامی تن و جان من به بیهوده از شهریار زمین مدارید خشم و مجوئید کین بگیتی چه دارید چندین امید نگر تا چه بد کرد با جمشید بفرجام شد هم ز گیتی بدر نماندش همان تخت و تاج و کمر مرا با شما هم بفرجام کار بباید چشیدن بد روزگار دل کینه ورشان بدین آورم سزاوارتر زانکه کین آورم فریدون چو بشنید گفتار اوی دلش شادمان شد بدیدار اوی بدو گفت شاه ای خردمند پور برادر همی رزم جوید تو سور مرا این سخن یاد باید گرفت ز مه روشنائی نباشد شگفت ز تو پر خرد پاسخ ایدون سزید دلت مهر و پیوند ایشان گزید ولیکن چو جان و سر بی‌بها نهد بخرد اندر دم اژدها چه پیش آیدش جز گزاینده زهر که از آفرینش چنین است بهر ترا ای پسر گر چنین است رای بر آرای کار و بپرداز جای پرستنده چند از میان سپاه بفرمای کایند با تو براه ز درد دل اکنون یکی نامه من نویسم فرستم بدان انجمن مگر باز بینم ترا تن درست که روشن روانم بدیدار تست... (فریدون) کرانه گزید از بر تاج و گاه نهاده بر خود سر هر سه شاه

    برای افزودن برچسب وارد شوید
  • مردم‌شاهی ۲۶ (جمهوری ایرانی)

    ⁨۹ شهریور ۱۴۰۴⁩ · ⁨۳۵ دقیقه⁩

    فرهنگ‌شهر . . . جز از کهتری نیست آیین من / نباشد جز از مردمی دین من (شاه‌نامه)، جمهوری ایرانی، بر شالوده‌ی دین مردمی، که بنیاد فرهنگ سیاسی ایران بوده، گذارده شده است. ایرانی، بحث یک ملت یا قوم یا جامعه‌ سربسته ویژه‌ای نیست، که خودی و ناخودی داشته باشد! بلکه واژه‌ی ایرانی، نمایانگر فرهنگ مردمی است. مردم=مرتخم=تخم ارتای خوشه، امروزه بسیار می‌شنویم که می‌گویند؛ «جوان است و جاهل!» ولی در اصل در فرهنگ گوهری ایران، جوانی که همان کهتری باشد، به مانای جان‌بخشی و نیروبخشی بوده است. ایرج ون جدویش=درخت دور دارنده‌ی غم، دین مردمی=بینش زایشی که جان و خرد هیچکس را نمی‌آزارد. گرانیگاه نیازردن، جان داشتن است، اینست که تنها زندگی مقدس است، و نه هیچ‌چیز دیگر! پسندی و هم داستانی کنی / که جان داری و جان ستانی کنی، مباش در پی آزار و هرچه خواهی کن / که در شریعت ما غیر از این گناهی نیست، چرا در فرهنگ ایران همیشه راستی با مردمی می‌آید؟ چون راستی برای ما، پیدایش گوهر و نهاد آدمی در اندیشه و گفتار و کردار بود. همه مردمی جستی و راستی / جهانی به دانش بیاراستی، خدا راست است، چون آنچه در گوهرش است، دگرگون به جهان، جان می‌شود. دروغ در اصل به مانای آزردن بود و گفتنی نبود، بلکه ورزیدنی و کردنی! کرباس در اصل «کرباز» بوده است، هنوز در کردی به ریسمان تنیده و رشته شده «کر» می‌گویند، و باز، اصل جفت شدن است (مرغی که دو بال دارد)، دو ریسمانی که به هم متصل (تار و پود)، کرباز می‌شوند. بزمونه، اصل به هم بافتن، پیوند، سنتز است. ببینید فردوسی با چه زیرکی و نرمی و شهامتی زیر شمشیر شریعت، این فلسفه‌ی ژرف ایرانی (آزادی‌خواهی) را بیان می‌کند. اینکه حقیقت (راستی) انحصارپذیر نیست، و زرتشت و موسی و عیسی و محمد، مالک آن نیستند، و با دریدن و چاپیدن و تقسیم کردن آن، پروانه ندارند که بنیاد دشمنی را در جهان بگذارند! نه کرباس نغز از کشیدن درید / نه آمد ستوه آنکه او را کشید / یکی دین دهقان آتش پرست / که بی‌باژ برسم نگیرد به دست / دگر دین موسی که خوانی جهود / که گوید جز این دین نشاید ستود / دگر دین یونانی آن پارسا / که داد آورد در دل پادشاه / چهارم ز تازی یکی دین پاک / سر هوشمندان برآرد ز خاک / همی برکشند این از آن آن از این / شوند آن زمان دشمن از بهر دین... این‌ ادیان(مذاهب)، آزردن جان و خرد را مقدس ساختند و آن را کماکان جشن می‌گیرند، که هیچ کاری با دین مردمی ندارد و از دید ایرانی زدارکامگی است. غافل از اینکه دین مردمی، قاپیدنی و چاپیدنی و پاره شدنی نیست، و این همای پیروزی، ارج آدمی است

    برای افزودن برچسب وارد شوید
  • مردم‌شاهی ۲۵ (جمهوری ایرانی)

    ⁨۲ شهریور ۱۴۰۴⁩ · ⁨۲۴ دقیقه⁩

    فرهنگ‌شهر . . . چرا ما جمهوری ایرانی می‌گوییم، ولی مانند جمهوری‌خواهان بسیاری که امروزه آویزان کالچر غربی، به اصطلاح چپ‌گرا و راستگرا، و یا برخی از اصلاح طلبان خجالتی و کمونیست‌های بی‌میهن.. با بر زبان آوردن که هیچ، حتا با شنیدن «پاینده ایران» ، تبخال و کهیر نمی‌زنیم و درجا سکته ناقص نمی‌کنیم!؟ چونکه وارونه این شبه جمهوری‌خواهان (مثلنی)، بکار بردن واژه شاه، آزارمان نمی‌دهد و با بکار بستن آن، از درون نمی‌پاشیم! چراکه خوب می‌دانیم، جمهوری که به ایران نچسبیده باشد و بن‌مایه‌هایش را از فرهنگ ایرانی نگرفته باشد و از این منش نروییده باشد، که دیگر جمهوری ایرانی (مردم‌شاهی) نیست. این روشی برای شناخت جمهوری فروشان فرومایه ایرانی است دوستان. داد در فرهنگ ایران، بر شالوده‌ی قداست (گزند ناپذیری) جان و خرد بنا شده است. چنین دادی برای این بود که افراد بر پایه‌ی هم‌اندیشی و همکاری و همجویی، بتوانند کارهایی بکنند که از توان یک فرد به تنهایی بر نمی‌آید، تا بدینسان به هدف‌های کوچک و دیدنی و رسیدنی برسند و با هم‌خردی، پیوسته به زندگی دراز و شاد در آزادی و رفاه بیشتر همگانی دست یابند. بغ=خدا ، آسن‌بغ=هم‌بغ=هم‌خدایی ، باهم خدایی آفریننده، شاه (سیمرغ) شدن است، که همان واژه‌ی امروزی انباز ما باشد، که کمپلت جهان بینی دیگری نسبت به ادیان سامی است. جامعه‌ای که خودش به خودش شکل می‌دهد و اندازه می‌گذارد، با فرهنگ است. داد برای فریدون، بر پایه‌ی سزاواری بنا شده بود، که سزا اینجا هم به مانای پاداش و هم جزا و کیفر است. هنوز در کردی به شکنجه‌گاه، سزاخانه می‌گویند. سزایی که برابری کنش با واکنش می‌باشد، و دادی که خودبخود بر روی این برابری قرار می‌گیرد، که همان قصاص باشد! اینجا فریدون از خرد بهمنی ضد خشم دور می‌شود. درحالیکه ایرج درست می‌خواهد داد را تهی از کاربرد قدرت و قهر و تهدید سازد. به دیگر سخن، داد را از واکنشی بودن، ایده قصاص برهاند. آیین مهر فرهنگ نخستین ایران، این برابری کنش و واکنش در داد را ویرانگر و تباه کننده جهان می‌داند. با مجازات نمی‌شود جرم و جنایت را از دنیا برانداخت و با کشت و کشتار، انسان‌ها را تغییر داد! و این تفاوت سزاواری و برابری، این فرهنگ ماست. نه ثارالله شیعه، که شوربختانه با به ارث بردن کینه و انتقام مانویان و مزدکیان و خرمدینانی که توانایی دادستانی از حکومت موبدی/آخوندی/زرتشتی ساسانیان را نداشتند و فلسفه‌ی ایرانی سیاوش را روایتی و حکایتی کردند، به‌گونه‌ای کینه‌ورزی و کینه‌توزی و انتقام‌گیری، وسیله‌ای شده که ما تا به امروز با کپی برداری بد از آن در صحرای کربلا درگیریم

    برای افزودن برچسب وارد شوید
  • مردم‌شاهی ۲۴ (جمهوری ایرانی)

    ⁨۲۴ مرداد ۱۴۰۴⁩ · ⁨۳۱ دقیقه⁩

    فرهنگ‌شهر . . . خرد بهتر از هرچه ایزد بداد/ستایش خرد را به از راه داد ، خرد بهمنی که ضد خشم و قهر و تهدید و تجاوز، خردی که سامانده گیتی است، بدون تبعیض نژادی و مذهبی و جنسی و طبقاتی، میان همه‌ی مردمان پخش شده است. تنش داد و مهر در داستان فریدون، برای بیدار کردن همین خرد است که قدرت‌ها و آموزه‌هایشان آن را پیوسته در مردمان سرکوب می‌کنند! در فرهنگ ایران، داد فرزند بهمن شمرده می‌شود. مانای واژه‌ی سزاوار، بر خلاف تنها یک برآیند آن که به هر کسی به اندازه کارش می‌رسد باشد، پیش ایرانیان دربرگیرنده‌ی همه‌ی (تمامیت) آدمی بوده است، نه اینکه کار هر فرد از خودش بریده شود. فیلسوفان غربی از جمله کانت، درست نقطه‌ی مقابل فلسفه‌ی داد ایرانی (همه‌ی مردمان فرزندان سیمرغ هستند)، بر این باور بودند که رفتار یک حکومت بایستی در درون مرزها بر پایه داد باشد، ولی در بیرون از مرزها بر پایه قدرت و بدون در نظر گرفتن داد و پایبند به قانونی، همچون وحشی‌ها برخورد کنند! (شگفت‌زدگی بسیارانی که در کشورهای غربی، قانونمداری و حقوق بشر و دموکراسی و آزادی نسبی را زندگی می‌کنند، ولی چشم‌پوشی حکومت از نقض حقوق بشر در کشورهای دیگر و مماشات با دیکتاتورها را می‌بینند، ناشی از ندانستن کژی همین به اصطلاح فلسفه‌هاست!) فرّخ، خرّم، سیمرغ، خدایی که غایت زندگی در گیتی را در جشن‌سازی می‌دانسته است، نه در جنگ. ایرج (ارتا)، که ایده‌ی اساسی سامانده یا حکومت ایران است، مفهوم برابری ملل را جد می‌گیرد، که فرسنگ‌ها با ناسیونالیسم تازه تاسیس غربی فاصله دارد. مسئله امروز ما بر خلاف تصورهای بسیار، باستان گرایی و برگشت به گذشته نیست، بلکه اندیشه‌های با ارزشی است که هنوز و همیشه زنده‌اند. برای هخامنشیان این بهمن بود که اولویت داشت (بن گیتی یا زندگی می‌دانستند)، نه مانند ساسانیان که خواست اهورامزدای زرتشت (بودنی کار!). داد بر پایه‌ی سنجه‌ای که در روند از هم بریدن به هم می‌بندد، پیمان نیز خوانده می‌شد. پیمان در اصل پاتیمان بوده است، که به مانای اصل اندازه است. پیشوند پاتیمان که پاته یا پاده باشد، به نی یا نای می‌گفتند، و نی پیش نیاکان ما، واحد سنجش بوده است

    برای افزودن برچسب وارد شوید
  • مردم‌شاهی ۲۳ (جمهوری ایرانی)

    ⁨۱۲ مرداد ۱۴۰۴⁩ · ⁨۲۵ دقیقه⁩

    فرهنگ‌شهر . . . مردم شاهی دیروز یا جمهوری ایرانی امروز، بیان درون‌مایه و منش فرهنگی است، نه تنها فرم و ظاهر آن، که مانند جمهوری‌های امروزی، سر از دیکتاتوری و استبداد در می‌آورند. وارد کردن جمهوری غربی که در سال‌های درازی در جایی دیگر پا گرفته است، تنها آوردن سطح، رویه، پوسته‌ای است بدون هسته و مغز که در بستر جامعه نمی‌روید و بارور نخواهد شد! داد، که سرچشمه‌ی جمهوری ایرانی و بر ضد تاریخ ایران است، پیایند مستقیم فرهنگ اصیل ایران است که قدرتمندان در این کشور آن را هیچگاه به جد نگرفته‌اند. ما در مردم‌شاهی، وارث تاریخ قدرتمندان و امتداد آن نیستیم! بلکه این فرهنگ گوهری ماست که از کاریز منش بهمنی ما می‌جوشد و آینده‌ی اجتماعی و سیاسی و دینی... سرنوشت ما را معین می‌سازد. در داستان فریدون، داد به مانای پخش کردن زمین میان مردم در اجتماع است، و مفهوم همین نکته‌ی مهم، اساس پیدایش داد و خود به خود خاکی بودن (ایده سکولاریسم) در ایران است که گستره‌ی جهانی پیدا می‌کند. در فرهنگ زنخدایی (ارتایی)، ساماندهی همیشه به فرزند کهتر می‌رسید، وارونه‌ی نرخدایی که فرزند مهتر به حکومت می‌رسید. سلم در شاهنامه که پسر بزرگ فریدون باشد، نماد خرد پرواگر، نمایانگر غرب بود. تور نماد خشم، جسارت بدون خرد بود، و ایرج نماد مهر بود که بیانگر توازن میان درنگ و شتاب، اصل بهمنی و ساماندهی ایران بر شالوده‌ی منش جوانی بود. سراندیشه‌های ژرفی که شوربختانه از سوی بسیارانی گاه افسانه، گاه اسطوره و گاه حماسه انگاشته و تنها روخوانی سطحی می‌شوند و درک و فهمی از ژرفای نهفته در این داستان‌ها (فلسفه‌ها) ندارند و پیوسته فریاد اینکه ما از خودمان هیچی نداریم آنها بلند است! داستانی که سراسر روی زمین را پیرو سنجه داد (قانون و حق و عدالت)، به گونه‌ای یکنواخت و هماهنگ (جایی خالی از داد نیست) می‌داند، همان سر اندیشه‌ی حقوق بشر و حقوق بین‌الملل است. داد فریدونی جهانی که بر پایه‌ی قداست جان و خرد است. درحالیکه سراسر کلونیالیسم غرب، و یا دارالسلام و دارالحراب و دارالکفر قرآن، بر پایه‌ی فضای تهی از داد است!؟ از اینرو بود (یکسان) که ایرانیان ملت‌های دیگر را فریدونی یا فریدونیان می‌نامیدند. کلمه‌ی اسلام از سلم می‌آید، که در اصل برگرفته از واژه‌ی سی‌ریمه، به مانای سه تا نای (سئنا/سیمرغ) ایرانی است، از همان دشت نی‌زاری که در گذشته‌های دور پیش از محمد، همبستگی فرهنگی با ما داشته‌اند و ارتایی بودند

    برای افزودن برچسب وارد شوید
  • مردم‌شاهی ۲۲ (جمهوری ایرانی)

    ⁨۵ مرداد ۱۴۰۴⁩ · ⁨۲۳ دقیقه⁩

    فرهنگ‌شهر . . . دست‌کم از مشروطیت تا به امروز، از آنجایی که به بن و درون‌مایه‌های فرهنگ اصیل ایران پرداخته نشده بود، و شوربختانه کماکان نمی‌شود! و یا زیر پوشش زرتشتی‌گری (دنیای فانی و آخرت ابدی) بدست فراموشی سپرده شده است، تاثیر ناچیزی بر روی جنبش‌ها داشته است، که پیامدهای مستقیم و غیرمستقیم ناگوار این کمرنگی فرهنگی و بی‌مهری ایرانی نسبت به درک و فهم ژرفای آن را امروزه هر یک از ما در زندگی بد-بی‌مزه‌ی سطحی که داریم، در حال چشیدن هستیم!؟ سروش در فرهنگ نخستین ایران، نه روح‌القدس، نه جبرییل بود که تنها بر برگزیدگان و فرستادگان الاهان نازل شود، بلکه هر آدمی سروش ویژه خودش را دارد (بنیاد فردیت)، که خرد بهمنی شاد و آراینده را به پیش‌آگاهی جابجا می‌کند، که بدان فرمان می‌گفتیم، که برخلاف مذاهب و کالچرهای دیگر، معنای امر و دستور را نداشته است، بلکه اندیشه کاربند و هم‌اندیشی. نیاکان ما به سروش نام راه‌گشا داده بودند (نه رهبر و پیشوا)، چراکه در رویارویی با بن‌بست‌های تراژدی، به همراه روی دیگر سکه که بهمن باشد، آغازگر (آتش‌افروز) راهی نوین می‌شدند. در دوره‌ی ساسانیان، شاهان بدون آگاهی از ناهمخوانی و تراژدی دو ارزش، خود را شاه مهر و داد می‌دانستند (زیر چتر موبدان، آخوندهای زرتشتی، مهر و داد در آشتی همیشگی کنار هم لمیده بودند)!درحالیکه سنتز این دو به همین سادگی نیست و تنها یک فرم ندارد و در هر هنگامی از تاریخ، به شیوه‌ و شکل نوین به هم می‌پیوندند. در همین دوره بود که به دلیل شکافی که زرتشت در ایده‌ی همزاد (هم‌گوهری آفریننده و آفریده) ایجاد کرده بود، مذهب زروانیسم بوجود آمد و بر اذهان چیره گشت! زروان یا همان خدای زمان (سپس امام زمان و مصلحت و حکمت حکومت و حکایت و روایت شد)، خرد نداشت که تفاوت میان مهر و کین و داد و ستم بگذارد، چه رسد به تفاوت دو ارزش مثبت داد و مهر.. که پیایند آن پوشیده شدن خرد بهمنی و نابینایی ایرانیان و ناامیدی مطلق از حکومت و موبدان و دین، و در نهایت مایه‌ی شکست ایران با ملتی که تراژدی‌های خود را که سرچشمه‌ی پیدایش فرد مستقل و آزاد هستند، گم کرده بود شد

    برای افزودن برچسب وارد شوید
  • مردم‌شاهی ۲۱ (جمهوری ایرانی)

    ⁨۲۷ تیر ۱۴۰۴⁩ · ⁨۲۸ دقیقه⁩

    فرهنگ‌شهر . . . در فرهنگ ایران، تا حکومت میان مردم پخش نشود، داد نیست! و این اصل جمهوری است. ما بجای صغیر و ضعیف و تابع و گناهکار بودن همیشگی در افکار ابراهیمی و کالچر غربی و شرقی، آسن‌بغ (یکی از نام‌های بهمن که به پخش کردن برمی‌گردد) فرهنگ ایران را داریم که سامان‌دهی و آراستن را از آن همگان می‌داند. همچنین داد در الهیات زرتشتی (فرهنگ مسخ شده ایران!) روشن است و کسی آن را نمی‌جوید و تنها با پیروی از اهورامزدای زرتشت بدان می‌رسد، و دیگر نیازی به اندیشیدن آدمی که داد چیست؟ نمی‌رسد! همانگونه که مسئله مهر در یزدان شناسی زرتشتی، سلسه مراتب پیدا کرده و جدول‌بندی و روشن شده است، و شوربختانه امکان جنبش در خرد آدمی، یا تراژدی میان اضداد را از بین برده است. گوهر دین (بینش زایشی / وجدان) در فرهنگ نخستین ایران، مهر است. این بود که عرفای ایرانی، ایمان به دین را اینهمانی با اشغ می‌دادند، و آن را در راستای اسلام نمی‌شناختند! درست چیزی که به اصطلاح روشن‌فکران دینی امروزی در مشتبه‌سازی از آن غافل هستند، همانا اینکه در عشق، ایمان تابع است. درحالیکه در ایمان، این ایمان است که حاکم بر عشق است. فرهنگ ارتایی ایران، مهر میان دو ملت را برترین مهر می‌داند، که در داستان آرمان حکومت (سامانده ایران) ایرج شاهنامه نمودار می‌شود، و بوسیله کورش این مهر بین‌المللی پیاده می‌شود و در منشورش به یادگار در تاریخ می‌ماند، و امروز بسیاری از ما از دروازه‌ی ملت‌ها در تخت جمشید بازدید می‌کنیم، بدون آنکه فلسفه‌ی خوابیده در پشت این مهم را بدانیم!؟ امروزه، این‌ور و آن‌ور بسیار می‌شنویم و می‌بینیم، که با قدرت و زور در صدد آوردن صلح با خیال ماندگاری آن هستند(همان قدرت‌طلبان و زورورزانی که از دیرباز تا کنون به شیوه‌های گوناگون، کمر به نابودی فرهنگ ایران بستند)؟! درست نقطه‌ی مقابل فرهنگ و اندیشه‌ی ژرف ایرانی، که آماده بود برای آشتی و مهر، از قدرت بگذرد

    برای افزودن برچسب وارد شوید
  • مردم‌شاهی ۲۰ (جمهوری ایرانی)

    ⁨۱۵ تیر ۱۴۰۴⁩ · ⁨۲۶ دقیقه⁩

    فرهنگ‌شهر . . . ما یک فرمول ابدی برای آشتی دادن اضداد در اجتماعی که پیوسته در حال دگرگونی است، نداریم! خرد سنگی یا سنتزی یا شاد بهمنی (سنگیدن، هنگیدن، سنجیدن) برای شناخت چیزها، آنها را از هم پاره و تجزیه نمی‌کند، بلکه به گونه‌ای در هم‌خردی آدمیان باهم، پیوند میان پدیده‌ها را می‌پروراند. نماد این اندیشه در فرهنگ گوهری ایران، موهای این خدا (بهمن) بود، که از میان فرق باز می‌کرد و جامه‌ای بدون درز می‌پوشید. جامه نشان سنتز تار و پود بود. واژه‌ی مرز در فرهنگ ایران، برخلاف غرب که نشان تجزیه است! به مانای جایی نبود که دو چیز از هم جدا می‌شوند، بلکه جایی بود که به هم می‌پیوستند. این اصطلاح آمرزیدن یا خدا بیامرز امروزی پیش نیاکان ما، چم پیوستن به خدا یا بن را داشته است. شهر خرّم در شاهنامه، همان اصطلاح جمهوری دموکراتیک امروزی است که ما هزاره‌ها پیش در فرهنگمان داشته‌ایم. تعریف در فلسفه‌ی غربی، تعیین حد یک پدیده از سایر پدیده‌هاست، درحالیکه این حد یا مرزبندی در فلسفه‌ی ایرانی، به جای بریدن به دنبال نقاط پیوند بود. و این اندیشه‌ی شناخت، بنیاد خرد فرهنگی و اجتماعی و اقتصادی و سیاسی(جهان‌آرایی) آدمی در ایران بود. خرد بهمنی که همان خرد هخامنی یا خرد بزمی باشد، به مانای اندیشیدن(هم‌اندیشی) در راستای دوستی و پیوند است. چرا فریدون در شاهنامه، هنگام پخش جهان میان خردمندان، دچار گرفتاری شد؟ فریدون به جای خرد بهمنی، از عقل تجزیه و تحلیلی استفاده کرد! درحالیکه ایرج (ارز، ارج، ارتا...) که پیکریابی بزرگترین خدای ایران، سیمرغ باشد، و همچنین نخستین شاه استوره‌ای ایران، دادی را که بر پایه‌ی مهر نبود را شایسته و بایسته و پسندیده ندانست و آن را رد کرد، و اینست که تراژدی و فاجعه‌ای که در پایان این داستان رخ داد را از دیرباز تا کنون شاهد هستیم! حالا... این اندیشه ژرف ایرانی در شناخت پیوند اضداد با هم را، با افکار مذاهب ابراهیمی، که از قصه‌ی پر غصه‌ی کشتی نوح و یا عید قربان جان بی‌ارزش می‌گیرد، و در آن ایمان و اعتقاد، بر مهر و پیوند، چیرگی مطلق پیدا می‌کند را کنار هم بگذارید! اینجاست که من به نوبه‌ی خودم، همیشه پافشاری و تلاش کردم و می‌کنم که ایرانی را با فرهنگ نخستین خود آشنا بکنم و آشتی بدهم. چرا که گذشته از خوش آمدن یا نیامدن ما، دوست داشتن یا نداشتن، پسندیدن یا پذیرفتن یا نپذیرفتن آن به وسیله ما، بر این باورم که دست‌کم این شناختن و دانستن آن است، این آگاهی فرهنگی ماست که روزی روزگاری به داد ما خواهد رسید و در بزنگاه‌های تاریخی به گونه‌ای خودکار در آگاه‌بود ما، مایه‌ی بیداری و رهایی و آزادی و آبادی ایران و ایرانی می‌شود. باشد که دوستان نیز چنین بیاندیشند و بکوشند و گام بردارند. پاینده ایران . . . سرفراز ایرانی

    برای افزودن برچسب وارد شوید
  • مردم‌شاهی ۱۹ (جمهوری ایرانی)

    ⁨۱۸ خرداد ۱۴۰۴⁩ · ⁨۲۳ دقیقه⁩

    فرهنگ‌شهر . . . داد چیست؟ داد از داته می‌آید، که بینش زایشی باشد، که از آدمی می‌روید و بنیاد عدالت و قانون و نظم می‌شود. برای ما بسیاری از عدالت اجتماعی مارکسیسم و قوانین تغییر ناپذیر و مقدس علمی آن، و از عدل علی و قصه‌ی سیخ سوزان بر روی دست برادرش که تقاضای بخش کوچکی از بیت المال را کرده بود، سخن گفتند؟ و این دو را با تف به هم چسباندند، و حلال کل مسائل اجتماعی و سیاسی و اقتصادی دانستند! ولی در این میان، هیچ‌کس به اندیشه‌ی داد ایرانی توجهی نکرد و اهمیت نداد؟! داد در فرهنگ ایرانی، بخش کردن چیزی میان مردمان است، به گونه‌ای که هنگام بخشیدن، این مردمان از هم پاره نشوند. چونکه برای پخش کردن چیزی که بریده بریده شده است، بایستی مردمان را نیز از هم برید تا به هر یک جداگانه بخشی از آن چیز برسد. مسئله و مشکلی که اینجا پیش می‌آید این است که، این مردمان در اجتماع از هم پاره نیستند. داد، تنها تقسیم کردن یک چیز به قسمت‌هایی نیست که مردم طبق سزاواری یا کارشان دریافت کنند، بلکه داد، در قسمت کردن، باید همان مردمان را که از هم می‌برد، باز به هم پیوند دهد! به سخن دیگر، داد، در داد کردن، بایستی مهر بیآفریند. در فلسفه‌ی ایرانی، نیازی به زور حکومت نیست، بلکه ساماندهی که شادی و خوشی و رفاه و امنیت و بهروزی را میان مردمان پخش کند. این جمع اضداد (داد+مهر) است که در آمیختگی با هم، ناسازگاری را خنثی می‌کند. وگرنه داد خالی (فلسفه افلاطونی داد را برترین ارزش می‌داند)، جامعه را از هم متلاشی می‌کند. این دو ضد که همیشه زنده هستند، نیاز به خردی (خردورزانی) دارد که همیشه زنده است و هر روز از نو می‌اندیشد. همان خرد هنگام اندیش آدمی در هنگام‌ها، که درست در شاهنامه این مسئله در داستان ایرج و فریدون از هم گشوده شده است. داستانی ژرف که چگونگی به وجود آوردن سنتز داد و مهر در اجتماعی زنده و پیش‌رونده و دگرگون شونده را نشان می‌دهد و برای ما به یادگار گذاشته شده است. همان داستان‌هایی که بسیاری افسانه می‌انگارند! تراژدی داد و مهر با هم، که دو ارزش مهم انسانی هستند و برغم آرمان‌های بزرگ انسانی بودن، در گوهرشان متضاد با هم هستند. مانند برابری و آزادی، دو آرمان ناهمخوان ولی دوست داشتنی، که آدمی می‌خواهد هر دوتا را باهم اجرا کند. نوشتن قانون اساسی، درست ترکیب این تضادهاست. خرد بهمنی در بن بست تضادها است که انگیخته می‌شود. مولوی؛ بگیرم خرس فکرت را ره رقصش بیاموزم / به هنگامه بتان آرم ز رقصش مغتنم باشم / ببندم گردن غم را چو اشتر می‌کشم هرجا / به جز خارش ننوشانم چو در باغ ارم باشم

    برای افزودن برچسب وارد شوید
  • مردم‌شاهی ۱۸ (جمهوری ایرانی)

    ⁨۱۲ خرداد ۱۴۰۴⁩ · ⁨۲۸ دقیقه⁩

    فرهنگ‌شهر . . . من که از آتش دل چون خم می در جوشم/مهر بر لب زده خون می‌خورم و خاموشم (حافظ) ما با هنگام زایش ناگهانی آزادی کار داریم، که سده‌ها سرکوب شده است. ما با یک جنبش از سر سبز شونده، اینست که با سیمرغ کار داریم. چرا برخاستن سیمرغ از خاکسترش، رستاخیز در فرهنگ گوهری ایران را یک افسانه می‌انگارند؟! چون ایران نشناس و ادبیاتچی ایرانی سطحی‌نگر، هیچ درکی از این فلسفه‌ی ژرف و اندیشه بزرگ ایرانی ندارد و کماکان نمی‌خواهد که بداند! خاکستر، به حبه‌های آتشی برمی‌گردد، که برای نگهداری از آتش، زیر خاکه پوشانده شده‌اند. این واژه که از پیشوند (خاک=هاگ=تخم) + پسوند (استر=پراکندن) درست شده است، برابر است با پراکندن تخم یا همان تخم آتش. این سراندیشه آفرینش جهان، با بن نخستین (عنصر اولیه) که سیمرغ یا ارتا باشد کار دارد، که افشانده می‌شود و در وجود همه چیز نهفته و پوشانده می‌شود، که ما بدان گنج نهانی نیز می‌گوییم. آن چیزی که در خود نمی‌گنجد و می‌خواهد لبریز و گشوده شود و در دگردیسی و پیکریابی آزاد شود (مانای آزادی ایرانی). خرد بهمنی که در سیمرغ پدیدار می‌شود، در آدمی خاموش است! راستی (حقیقت) را هیچگاه نمی‌توان از بین برد، نه با شکست آن و نه با غلبه کردن بر آن... بدینسان است که تنها لایه‌ای آن را می‌پوشاند و از دیده پنهان می‌ماند، به دیگر سخن خاموش می‌شود. نشستن ایرانی بر روی فرش، با سراندیشه‌ی فرشگرد و از نو سبز و رنگارنگ شدن کار دارد، که نام دیگرش پیش نیاکان ما شادروان بوده است. یکی از نام‌های سیمرغ، پیروز بوده است. از این روست که حتا در شکست هم، باز همای پیروزی است، چراکه از زیر خاکی که بر روی آن می‌ریزند، دوباره از نو سبز می‌شود. خاموشی، نداشتن حق شکفتن گوهر خدایی خود است. حق نداشتن خرد سامانده، آفریننده، قانون ساز... خرد شاد بهمنی خود است. خاموشی، سرپوشی است که به زور بر روی دیگ خودجوش گوهری آدمی می‌گذارند. این همان تنش و کشمکشی است که هنگام (آفرینش ناگهانی) را می‌آفریند. گاه پیدایش ناگهانی آزادی مرغ از قفس، که خوشبختانه هیچ قدرتی نمی‌تواند آن را پیش‌بینی و پیش‌گیری کند. مشکل خاموشی، مسئله‌ی تضاد عقل اجتماعی با خرد خودجوش ماست! عقلی که جای آگاه‌بود ما می‌‌نشیند و همه‌ی پدیده‌های اجتماعی و سیاسی و اقتصادی و فرهنگی و هنری... که بر ضد یا ناسازگار با عقل است را معقول می‌سازد. حافظ: در اندرون من خسته دل ندانم کیست/که من خموشم و او در فغان و در غوغاست

    برای افزودن برچسب وارد شوید
  • مردم‌شاهی ۱۷ (جمهوری ایرانی)

    ⁨۲۸ اردیبهشت ۱۴۰۴⁩ · ⁨۲۰ دقیقه⁩

    فرهنگ‌شهر . . . جمهوری ایرانی یا مردم‌شاهی، نه با ملی گرایی کار دارد، نه با ناسیونالیسم غربی! برای ایرانی بودن، مسئله‌ی فردیت بسیار مهم است. در فرهنگ ایران، اندیشه جهانی، و گفتار و کردار ایرانی است. در این فرهنگ کهن و غنی مردمی، حقیقت یا راستی، یک راه راست نیست، که بدون هیچ نگرانی و دغدغه و تشویش گمراهی، آن را دنبال کنیم و بی شک و پرسش و پژوهش، برای همیشه در آن بمانیم! به سخن دیگر، این راه راست برای ما، نه جایگاه جستجو است، و نه در خود مقصد است، بلکه عنصر جستجو و غایت از آن زدوده شده است. در این باره عرفان ایرانی برای مبارزه با صراط المستقیم، ایده‌ی هرکسی راه ویژه‌ی خودش را برای رسیدن به هدف دارد پیش می‌کشد، که شوربختانه چنان مخدوش و پریشان ساخته شد، که هسته‌ی بنیادی آن، که یک راه راست برای راهپیمایی همگانی وجود ندارد، نادیده گرفته می‌شود و به درستی فهمیده نمی‌شود. ارتا که به سیمرغ مشهور شده است، از مرغه می‌آید (به چمن هم می‌گفتند)، که اصل همیشه نوشوی، همان فرشگرد باشد. به مانای بن همیشه از نو سبز شونده. اندیشه‌ی هم راه و هم گردونه بودن ارتا، رته، ورتن، وشتن، گشتن... که سپس در عربی به وجد تبدیل شده است و از آن وجود، و موجود به هستی یافتن در رخس می‌گویند. خدا در رخسیدن پیدایش می‌یابد و گوناگون می‌شود. این عنصر نخستین، این تخم آتش نهفته در جان هر آدمی، اصل جنبش و بینش و آفرینش بن هر فردی، این خدا که از خوه می‌آید و در سانسکریت سوه خوانده می‌شود، نشان ارج و ارجمندی آدمی، همان از خود بودن و اصالت داشتن و قائم به ذات بودن هر کسی است، و چنین کسی نیازی به پیمودن راه دراز تهی از خدا را در تمام عمر خود ندارد، تا سرانجام در پایان حتا خدا هم نشود و تنها کنار و جدا از او قرار بگیرد! چراکه از همان آغاز این خدا یا گوهر یا بن یا ارتا را در وجود خود دارد

    برای افزودن برچسب وارد شوید
  • مردم‌شاهی ۱۶ (جمهوری ایرانی)

    ⁨۲۱ اردیبهشت ۱۴۰۴⁩ · ⁨۲۱ دقیقه⁩

    فرهنگ‌شهر . . . تهی دستی سخن را رنگ دیگر می‌دهد صائب / ندارد ناله جان‌سوز چون نی پر شکر باشد ، بنای مردم‌شاهی بر شالوده‌ی گوناگونی، همچون رنگین کمان و سمفونی سیمرغ، مانند باغی پر از گل‌ها و آواز پرنده‌های رنگارنگ است. مفهوم ارزش ایرانی، بکلی با نیک و بد، خیر و شر، حق و باطل در ادیان نوری فرق دارد. به همین دلیل در فرهنگ ایران سیمرغ (بزرگترین خدای ایران)، با طاووس اینهمانی داده می‌شد. هر چیزی که سبز بشود، رنگارنگ می‌شود. اینست که یکی از نام‌های ارتا، گلچهره بوده است. رنگ برای ایرانی اصل پیوند بود. نه اینکه سپید در ستیز همیشگی پر از نفرت و کینه با سیاه باشد! در اسلام، کنار مار، همچنین طاووس را دوست شیطان و اغواگر انسان و سبب رانده شدن او از جنت و تبعید به زمین ملعون می‌دانند. زرتشتیت و یهودیت و مسیحیت و اسلام، ارزش ندارند! چرا که سازگاری با هویت ارزش، که رنگین کمانیست ندارند. اینکه در یزدان‌شناسی زرتشتی می‌آید که راه در جهان یکیست؟ و سپس به صراط المستقیم اسلام می‌رسد! (بقیه راه‌ها گم‌راهه و کژراهه هستند)، ناهمخوان با فلسفه‌ی ایرانیست، که در آن هر کس می‌تواند راه خود را بیآفریند و برود، ولی همه‌ی این راه‌ها در نهایت به هم پیوسته می‌شوند. این بود که واژه‌ی راهو، یکی از نام‌های گوناگون ارتا بود، که به رگ‌ها و راه‌ها و رودها (ارس=ارتا) گفته می‌شد. مفهوم ارزش بایستی جای امر و نهی را، خیر و شر را، مومن و کافر را بگیرد. مفهوم ارزش، بازتابی از فلسفه‌ی رنگ و آهنگ و گوناگونی گوهری آنها در گستره‌ی داد و ستد در بازار زندگی است. اندیشه و کردار و گفتار در این بازار، بایستی رنگ داشته باشند، تا کشش داشته باشند. رنگی که می‌فریبد، رویش گوهری جان آن چیز نیست، هیچ رنگ نیست! رنگی که می‌فریبد پوششی است که تنها می‌پوشاند، و پوستی نیست که بر گوشت می‌روید، و برگی نیست که جامه‌ی درخت است. مولوی؛ پوست‌ها را رنگ‌ها، مغزها را ذوق‌ها / پوست‌ها با مغزها خود کی کند هم مذهبی

    برای افزودن برچسب وارد شوید
  • مردم‌شاهی ۱۵ (جمهوری ایرانی)

    ⁨۱۴ اردیبهشت ۱۴۰۴⁩ · ⁨۲۵ دقیقه⁩

    فرهنگ‌شهر . . . جمهوری ایرانی یا مردم‌شاهی به چم چیست؟ ما تنها با کپی کردن یک فرم و وارد کردن آن از خارج، نمی‌توانیم ساماندهی کنیم و خود به خود کار به جایی نمی‌بریم. جمهوری که نه تنها ریشه در اندیشه، بلکه تراوشی از فرهنگ و روان و گوهر یک مردمی نباشد، در آن سرزمین سازمان ناپذیر است! یکی از گرانیگاه‌های مردم‌شاهی در ایران، بر پایه‌ی شایستگی و بایستگی ارزشی (اخلاق ارزشی) است. و آن چیزی نیست جز چهره‌ای که فرهنگ گوهری ایران، از خدا یا بن داشته است. ایرانی، خدا را در رنگ و آهنگ می‌شناخته است. درحالیکه در ادیان نوری (اهورا مزدای زرتشتی، یهوه، پدر آسمانی و الله)، ما با الهان روشنی مطلق و اخلاقی که استوار بر قدرت و اراده و اطاعت است، کار داریم! که در آن اخلاق به دو دسته‌ی خودی و ناخودی (خیر و شر) تقسیم می‌شود. همانا انگاشت نسبی کردن حقیقت این الهان، هنگامی که سخن از طیف (گوناگونی) رنگ‌ها و پیوستگی آنها در فرهنگ نخستین ایران به میان می‌آید. به همین دلیل است که عبارت ارزش‌های اسلامی؟! به کلی تهی از معناست. گوهر روشنی الهان نوری، تیغ است. می‌برد و شقه می‌کند و جدا می‌سازد! کلمه‌ی خلق مانند خرق، به معنای بریدن است. همچون پایه گذار این ادیان ابراهیمی، زرتشت، که خرد آدمی را نه جوینده و آزماینده، بلکه برگزیننده می‌دانست، که بایستی میان اهورا و اهریمن، ژی و اژی (زندگی و ضد زندگی) انتخاب کند، و بر ضد دیگری بجنگد، و چنین گزینشی را نیز آزادی می‌دانست. گر ژرف بنگریم، می‌بینیم که شوربختانه مفهوم جهاد، از یزدان شناسی زرتشتی آغاز شد! و اینجاست که از یک سو گلاویزی مردمان با اکراه درونی آنها آغاز می‌شود. چراکه کشش‌های طبیعی بر ضد چنین امر و نهی‌هایی است. و از سوی دیگر با گناه و وحشت از عذاب و پاداش‌های این جهانی و آن جهانی خیر و شرها. اینست که مومنان نادان و ناتوان، وقتی که طرد و نفی چنین الهی، و دست کشیدن از اطاعت و عبادت او برایشان میسر نیست، با پناه بردن به اسلام‌های به اصطلاح راستین، تلاش می‌کنند که او را هر روز مردمی‌تر و لطیف‌تر و اخلاقی‌تر سازند. غافل از اینکه با وجود نسبت دادن همه‌ی این آرمان‌های واهی و خوش اخلاق‌تر کردن او، هیچ تاثیری بر قدرت‌مندی و ورزی و اندازه گذاری خوب و بد او نمی‌گذارند، و همچنان اراده‌ی اوست که حکمفرماست! اجرا کردن هر امر بیرونی (نیکی وضع شده)، ناهمخوان با فلسفه‌ی ایرانی، که بر پایه‌ی کشش و جویش درونی هر آدمی است. ما را با اراده کردن و وسوسه شدن و پاره گردیدن و شیطان نوری راه راست مطلق... کاری نیست

    برای افزودن برچسب وارد شوید
  • مردم‌شاهی ۱۴ (جمهوری ایرانی)

    ⁨۷ اردیبهشت ۱۴۰۴⁩ · ⁨۱۸ دقیقه⁩

    فرهنگ‌شهر . . . این مهم نیست که دین حقیقی کدام است! بلکه این مهم است که چگونه ما با هم زندگی کنیم. همان اندیشه‌ی بنیادین فرهنگ هزاره‌ای ایران، که در منشور کوروش بازتاب یافته و نخستین شکل قانونی و تاریخی را به خود گرفته است. زندگی که حکومت (سامانده) را به گونه‌ای خودجوش از خودش می‌تراود. خوشبختانه فرهنگ ایران، پس از هزاره‌ها و کلی خاک خوردن و زنگ زدن و به واسطه‌ی خودی و بیگانه به گند کشیده شدن... هنوز زیر لایه‌های خاکستر و در دل مردم زنده است. فرهنگی که با هم‌زیستی و هم‌جانی و هم‌خوشگی دانه‌ها (جان‌ها) کار دارد. با خردی که از زندگی پیدایش می‌یابد، و برای پاسداری و ساماندهی جان‌ها می‌اندیشد. به سخن دیگر خود زندگی است که چشم می‌شود، و نگهدارنده‌ی اجتماع می‌گردد. سه اصل چشم و خرد و دین در فرهنگ ایران این‌همانی داشتند. واژه‌ی دین هنوز در کردی، مانای زاییدن و دیدن را نگاه داشته است. در فرهنگ نخستین ایران، آزادی وجدان بر آزادی ادیان برتری داشت. به سخن دیگر، آزادی در امکانات به جای زندانی شدن میان انتخاب این یا آن دین که موجود است! در آزادی وجدان، هر کسی خودش می‌تواند سرچشمه‌ی بینش دینی باشد. در باختر، وجدان یک دامنه‌ی تنگ فردی و خصوصی است. درحالیکه در فرهنگ گوهری ایران، وجدان یا دین، اصل سامانده‌ی یک اجتماع است. بینشی که از هر فردی ‌می‌تراود، می‌تواند جامعه ساز و حکومت ساز و قانون ساز باشد. ولی این ادیان ابراهیمی و یزدان شناسی زرتشتی بودند که مفهوم دین را واژگونه ساختند، و بدینسان یقین به جوشش خرد بنیادی مردمان را نفی و سرکوب کردند! از دیدگاه فرهنگ نخستین ایران، این ادیان نوری، ضد دین هستند و گرفتاری امروز ایران و جهان، جدایی این ادیان جعلی از حکومت و جامعه و اقتصاد... است

    برای افزودن برچسب وارد شوید