→ بازگشت به جست‌وجو

شعر با صدای شاعر

Schahrouz Kabiri

Arts، History

۳۴۱ قسمت

شنیدن در اپل پادکست ↗

تازه‌ترین قسمت‌ها

  • هوشنگ ابتهاج | جمع پراکنده

    ⁨۱۴ مهر ۱۴۰۵⁩ · ⁨۳ دقیقه⁩

    ▨ نام شعر: جمع پراکنده (رحیل) ▨ شاعر: هوشنگ ابتهاج ▨ با صدای: هوشنگ ابتهاج ▨ پالایش و تنظیم: شهروز ـــــــــــــــــــــ فریاد که از عمرِ جهان هر نفسی رفت دیدیم کز این جمعِ پراکنده کسی رفت شادی مکن از زادن و شیون مکن از مرگ زین‌گونه بسی آمد و زین‌گونه بسی رفت آن طفل که چون پیر از این قافله در ماند وان پیر که چون طفل به بانگِ جَرَسی رفت از پیش و پسِ قافله‌ی عمر میندیش گه پیشروی پی شد و گه بازپسی رفت ما هم‌چو خسی بر سر دریای وجودیم دریاست؛ چه سنجد که بر این موج خسی رفت رفتی و فراموش شدی از دلِ دنیا چون ناله‌ی مرغی که ز یاد قفسی رفت رفتی و غم آمد به سر جای تو، ای داد بیدادگری آمد و فریادرسی رفت این عمر سبک‌سایه‌ی ما بسته به آهی است دودی ز سر شمع پرید و نفسی رفت Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.

    برای افزودن برچسب وارد شوید
  • قسمتی که به دنبالش بودید

    نصرت رحمانی | میعاد در لجن

    ⁨۹ مهر ۱۴۰۵⁩ · ⁨۴ دقیقه⁩

    ▨ نام شعر: میعاد در لجن ▨ شاعر: نصرت رحمانی ▨ با صدای: نصرت رحمانی ▨ پالایش و تنظیم: شهروز ــــــــــــــــــــــ رقصید پر زد، رمید از سرِ انگشتِ او پرید [سکه] گفتم: خط پروانه‌ی مسین پرواز کرد چرخید، چرخید پرپر زنان چکید؛ کفِ جویِ پُر لجن. تابید، سوخت فضا را نگاه‌ها بر هم رسید در هم خزید در سینه عشق‌های سوخته فریاد می‌کشید: ـ ای یأس، ای امید! آسیمه‌سر به‌سوی «سکه» تاختیم از مرز هست و نیست تا جوی پُر لجن با هم شتافتیم آنگه نگاه را به تنِ سکه بافتیم. پروانهٔ مسین آیینه‌وار! بر پا نشسته بود در پهنهٔ لجن! و هر دو روی آن خط بود خطی به‌سوی پوچ، خطی به مرز هیچ اندوه لِرد بست در قلبواره‌اش و خنده را شیار لبانش مکید و گفت: پس… آه، نقش شیر!؟ رویید اشک خاموش گشت. گفتم: کُنام شیر لجن‌زار نیست، نیست! خط است و خال گذرگاهِ کرم‌ها اینجا نه کشتگاه عشق و غرور است میعادگاه زشتی و پستی‌ست. از هم گریختیم بر خط سرنوشت خونآبه ریختیم. ما هر دو باختیم ما هر دو باختیم. ▨ نصرت رحمانی از دفتر شعر »میعاد در لجن» منتشر شده به سال ۱۳۳۵ Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.

    برای افزودن برچسب وارد شوید
  • شهریار | ای وای مادرم | دکلمه ساعد باقری

    ⁨۶ مهر ۱۴۰۵⁩ · ⁨۱۱ دقیقه⁩

    ▨ نام شعر: ای وای مادرم ▨ شاعر: شهریار ▨ با صدای: ساعد باقری ▨ پالایش و تنظیم: شهروز ــــــــــــــــــ تذکر: نسخه‌های دیگری از شعر موجود است که طولانی‌تر است، اما متن شعر ارایه شده در اینجا منطبق بر نسخه‌ی خوانش شده توسط استاد ساعد باقری است. ــــــــــــــــــ ۱ آهسته باز از بغل پلّه‌ها گذشت در فکرِ آش و سبزی بیمار خویش بود امّا گرفته دور و برش هاله‌ای سیاه او مرده است و باز پرستارِ حال ماست در زندگیّ ما همه جا وول می خورد هر کنجِ خانه صحنه‌ای از داستان اوست در ختم خویش هم به سرِ کارِ خویش بود بیچاره مادرم ۲ هر روز می‌گذشت از این زیرپلّه‌ها آهسته تا به هم نزند خوابِ نازِ من امروز هم گذشت در باز و بسته شد با پشت خم از این بغلِ کوچه می‌رود چادرنماز فلفلی انداخته به سر کفشِ چروک‌خورده و جورابِ وصله‌دار او فکر بچّه‌هاست هر جا شده هویج هم امروز می‌خرد بیچاره پیرزن، همه برف است کوچه‌ها ۵ انصاف می‌دهم که پدر رادمرد بود با آن همه درآمد سرشارش از حلال روزی که مُرد روزی یک سال خود نداشت امّا قطارهای پُر از زاد آخرت وز پی هنوز قافله های دعای خیر این مادر از چنان پدری یادگار بود تنها نه مادر من و درماندگان خیل او یک چراغ روشن ایل و قبیله بود خاموش شد دریغ ۶ نه، او نمرده، می‌شنوم من صدای او با بچّه‌ها هنوز سر و کلّه می‌زند؛ ناهید، لال شو بیژن، برو کنار کفگیر بی‌صدا دارد برای ناخوشِ خود آش می‌پزد ۷ او مُرد و در کنار پدر زیر خاک رفت اقوامش آمدند پیِ سرسلامتی یک ختم هم گرفته شد و پُر بدک نبود بسیار تسلیت که به عرضه داشتند؛ لطف شما زیاد امّا ندای قلب، به گوشم همیشه گفت: این حرف‌ها برای تو مادر نمی‌شود. ۸ پس این که بود؟ دیشب لحافِ رد شده بر روی من کشید لیوان آب از بغل من کنار زد، در نصفه‌های شب. یک خواب سهمناک و پریدم به حال تب نزدیک‌های صبح او باز زیر پای من اینجا نشسته بود آهسته با خدا، راز و نیاز داشت نه، او نمرده است. ۱۱ او پنج سال کرد پرستاری مریض در اشک و خون نشست و پسر را نجات داد امّا پسر چه کرد برای تو؟ هیچ، هیچ تنها مریضخانه، به اُمّیدِ دیگران یک روز هم خبر: که بیا او تمام کرد. ۱۲ در راه قُم به هرچه گذشتم عبوس بود پیچید کوه و فحش به من داد و دور شد صحرا همه خطوط کج و کوله و سیاه طومار سرنوشت و خبرهای سهمگین دریاچه هم به حال من از دور می گریست تنها طواف دور ضریح و یکی نماز یک اشک هم به سوره‌ی یاسین من چکید مادر به خاک رفت. ۱۴ آینده بود و قصّه ی بی مادریّ من ناگاه ضجّه‌ای که به هم زد سکوت مرگ من می‌دویدم از وسط قبرها برون او بود و سر به ناله برآورده از مغاک خود را به ضعف از پی من باز می‌کشید دیوانه و رمیده، دویدم به ایستگاه خود را به هم فشرده خزیدم میان جمع ترسان ز پشت شیشه‌ی در آخرین نگاه باز آن سفیدپوش و همان کوشش و تلاش چشمان نیمه‌باز: از من مشو جدا. ۱۵ می‌آمدم و کلّه‌ی من گیج و منگ بود انگار جیوه در دل من آب می‌کنند پیچیده صحنه‌های زمین و زمان به هم خاموش و خوفناک همه می‌گریختند می‌گشت آسمان که بکوبد به مغز من دنیا به پیش چشم گنه‌کارِ من سیاه وز هر شکاف و رخنه‌ی ماشین غریو باد یک ناله‌ی ضعیف هم از پی دوان دوان می‌آمد و به مغر من آهسته می‌خلید: تنها شدی پسر. ۱۶ باز آمدم به خانه چه حالی! نگفتنی دیدم نشسته مثل همیشه کنار حوض پیراهن پلید مرا باز شسته بود انگار خنده کرد ولی دل‌شکسته بود: بردی مرا به خاک سپردیّ و آمدی؟ تنها نمی‌گذارمت ای بینوا پسر! می‌خواستم به خنده درآیم ز اشتباه امّا خیال بود ای وای مادرم ▨ سیّد محمّدحسین بهجت تبریزی متخلص به شهریار Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.

    برای افزودن برچسب وارد شوید
  • مومن قناعت | آبشار

    ⁨۳ مهر ۱۴۰۵⁩ · ⁨۴ دقیقه⁩

    ▨ نام شعر: آبشار ▨ شاعر: مومن قناعت ▨ با صدای: لایق شیرعلی ▨ پالایش و تنظیم: شهروز ــــــــــــــــــــــــ ای آبشار! آیينه‌ی بی‌غبارِ من یارِ زمان کودکی بی‌قرار من از روزهای رفته تویی یادگار من آهنگ‌های رفته را تکرار می‌کنی یاد به خواب رفته را بیدار می‌کنی راز مرا به لفظ خود اظهار می‌کنی داری به یاد لحظه‌ای آن خوب‌منظری کآمد به آب صبح‌دم، آن کرته پرپری پای برهنه روی گل، آن چوجه‌ی پری موی سیاه بر قد موزون، چو آبشار چشمی چو چشمه‌ی صفا، رویی چو نوبهار قدی به مثل شرشره، لرزان و بی‌غبار گل‌خنده می‌زد و گلِ در آب می‌فکند طفلی به آب، گوهر نایاب می‌فکند سوزی به جانِ بچه‌ی بیتاب می‌فکند می رفت رنگ و رونق گلزار می‌شکست می‌آمد و ز آمدش خمار می‌شکست لب‌تشنگیِ تشنه‌ی دیدار می‌شکست آن دخترک که بود مرا؟ بلکه خواهرم یا در بهارِ نورسی، او بود دلبرم یا چون کبوتر سفید، او بود هم‌پرم هرکس که بود، او مرا از جان عزیز بود جانم ز جانِ شربتِ او، ریز ریز بود روزی که چون دو ساحلِ دریا جدا شدیم دریا صدا نموده و ما بی‌صدا شدیم در تارهای شرشره هر دو نوا شدیم آن لحظه‌های بی‌بدل، گویی به خواب رفت عمر عزیز بچگی، مانند آب رفت چون کبکِ ... آمد و لیکن شتاب رفت ای آبشار باز بیا در کنار من بنواز آن ترانه را چون یادگار من باری نمای صورت آن نوبهار من ▨ پی نوشت: کَرته: در لغت‌نامه‌ی دهخدا آمده که به معنی پیراهن است شرشره: در لغت‌نامه‌ی دهخدا آمده؛ آبشار کوچک و کم آب یا جایی است که رشتهٔ باریکی از آب از فاصلهٔ نسبةً زیاد به پایین ریزد خواه در هنگام ریزش از روی سنگ و بستری سراشیب و تقریباً عمودی سرازیر شود، یا این فاصله را در میان فضا طی کند. Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.

    برای افزودن برچسب وارد شوید
  • اردلان سرفراز | پرسش | با صدای شاعر

    ⁨۳۰ شهریور ۱۴۰۵⁩ · ⁨۵ دقیقه⁩

    ▨ نام شعر (ترانه): پرسش (غایب ِ همیشه حاضر) ▨ شاعر: اردلان سرفراز ▨ با صدای: اردلان سرفراز ▨ پالایش و تنظیم: شهروز ــــــــــــــــــــــــ تو بزرگ‌ترین سوالی که تا امروز بی‌جوابه نه تو بيداری، نه تو خواب نه تو قصه و کتابه برای دونستن ِ تو همه‌ی دنيا رو گشتم از ميون ِ آتش و باد خشکی و دريا گذشتم آسمون شولای خواب و فرشِ من خاکِ زمین بود مرهم زخمای پاهام هفتا کفش آهنین بود تو رو پرسيدم و خواستم از همه عالم و آدم بی‌جواب اومدم اما حالا از خودت مي‌پرسم؛ تو رو بايد از کدوم شب از کدوم ستاره پرسيد از کدوم فال و کدوم شعر پرسيد و دوباره پرسيد تو رو بايد از کدوم گل از کدوم گلخونه بویيد تو رو بايد با کدوم اسب از کدوم قبيله دزديد غايب ِ هميشه حاضر تو رو بايد از کی پرسيد تو و باید از چی پرسید از ته ِدره‌ی ظلمت يا نوک ِ قله‌ی خورشيد اونور ِاين‌جا و اون‌جا اونور ِامروز و فردا عمق ِ روح ِ آبی آب ته ِ ذهن ِ سبز ِ صحرا مثل زندگی مث ِ عشق تو هميشه جاری هستی تو صراحت طلوع و ذات ِ هر بيداری هستی مثل خورشيد مثل دريا روشنی و با صراحت تو صميميت ِ آبی واسه شستن جراحت غايب ِ هميشه حاضر تو رو بايد از کی پرسيد از ته دره‌ی ظلمت يا نوکِ قله‌ی خورشيد تو رو از صدای قلبم لحظه‌به‌لحظه شنيدم تو رو حس کردم تو نبضم من تو رو نفس کشيدم مثل حس کردن گرما يا حضور ِ يه صدايی به تو اما نرسيدم ندونستم تو کجایی تو رو بايد از کی پرسيد تو رو بايد با چي سنجيد تو رو حس می‌کنم اما کاشکی چشمام تو رو می‌ديد غايب ِ هميشه حاضر کاشکی چشمام تو رو می‌ديد ▨ شاعر: اردلان سرفراز آهنگساز: فرید زلاند تنظیم کننده: آندرانیک خواننده: گوگوش Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.

    برای افزودن برچسب وارد شوید
  • فخرالدین مزراعی | شرمنده ز عمر | صدای علی‌اکبر یاغی‌تبار

    ⁨۲۷ شهریور ۱۴۰۵⁩ · ⁨۵ دقیقه⁩

    ▨ نام شعر: شرمنده ز عمر ▨ شاعر: فخرالدین مزارعی ▨ با صدای: علی‌اکبر یاغی‌تبار ____________ نیست آسان به چنین ورطه دوام‌آوردن توسنِ معرکه در زیر لگام آوردن بام را بردن در لعنت و دشنام به شام شام، پردغدغه در بیم به بام آوردن شیرِ نر بودن و در جلدِ خر ماده شدن تن به بی‌غیرتیِ خاصِ عوام آوردن عصب کوفته را داده به تاراجِ غضب آنچنان‌ترکُنِ شورنده به‌جام‌آوردن در گریز از خود و از خیل امیرانِ کلام رو به هم‌صحبتیِ شُربِ مدام آوردن زن‌به‌مزدی بشد افسانه و، اکنون هنر است مزه‌ی باده برِ فاسقِ مام آوردن صبح بیرون‌زدن از خانه چُنان ببر و به شام خون‌چکان لاشه‌ی زخمین به کنام آوردن خوک را گر به لطافت بتوان شب‌پره کرد پختگی را نتوان در دلِ خام آوردن خلق را دیدن در قیدِ قعودی جاوید لیک در قافیه ترسان ز قیام آوردن تیغ بر نای و هراسان سرِ تسلیم فرود به رجزخوانیِ هر تخم حرام آوردن نتوانستن بی‌وسوسه‌ی هول و هراس به شب از این‌همه، یک روز تمام آوردن ترس را دادن در قعرِ رگ و ریشه رسوب خوف با مایه‌ی تمکین به قوام آوردن روز و شب بر سر این فاجعه شرمنده ز عمر مهر و مه را به تماشا لب بام آوردن نه کرامات، قرمساقی و بی‌غیرتی است این‌همه دیدن و اینگونه دوام آوردن آبروریزی ارباب سخن دیدن و سخت خاک بر فرقِ امیرانِ کلام آوردن ▨ فخرالدین مزارعی Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.

    برای افزودن برچسب وارد شوید
  • مهدی حمیدی شیرازی | ایران چه می‌گوید؟

    ⁨۲۴ شهریور ۱۴۰۵⁩ · ⁨۹ دقیقه⁩

    ▨ نام شعر: ایران چه می‌گوید ▨ شاعر: مهدی حمیدی شیرازی ▨ با صدای: مهدی حمیدی شیرازی ▨ پالایش و تنظیم: شهروز ــــــــــــــــــ می‌کشندم از دو جانب این به سویی آن به سویی مُفتیان عقدم به شویی بسته، قاضی‌ها به شویی این گرفته گیسویم، آن یک گریبانم، خدایا هر دو گویندم گُلی، گل را نباشد پشت و رویی ای خدا، ای آسمان، ای آسمان‌ها، ای خدایان! همنشینِ سنگ خارا کی شود، کی شد، سبویی؟ من هنوز از طاقِ بستان دارم از عدلی نشانی من هنوز از تختِ جم دارم ز فرّی گفت و گویی داشتم مُلکی که می‌پیمود خورشیدش به روزی یعنی از سویی‌ش پیدا می‌شد و پنهان به سویی از حلب تا کاشغر بر خاتمم حرفِ نگینی آب و جاهِ سنجرم از بحرِ بی‌پایاب جویی دید این خورشید و می‌داند که روی این زمین‌ها از اسیران جهان بشنید روزی های و هویی دید این خورشید و می‌داند که شاهان جهان را بوسه بر درگاه من می‌بود سنگین آرزویی بی‌گمان زآن رفتگان اکنون کسی گر باز گردد اشک‌ریزان گوید ای ایران! تو ایرانی؟ تو اویی؟ من دیاری بودم از فرخندگی رشک بهشتی! من زمینی بودم از خوبی چو رخسار نکویی سر به سر نخجیرگاهی از پیِ نخجیرگاهی! جا به جا لغزنده جویی از بَرِ لغزنده جویی! آنک آن‌جا بود، کانجا کرد پرویزی شکاری! اینک این‌جا بود، کاین‌جا شانه زد شیرین به مویی! خود همین‌جا بود؛ کاین‌جا تاخت بهرامی به گوری پای آهویی ز پیکان دوخت بر پشت سروئی!(1) بوسه زد بر سمّ ِ اسبِ شاه، این‌جا پادشاهی ضبط کرد این نقش را کوهی و تصدیقِ عدویی! خم شد این‌جا پشت قیصر تا ببوسد سمّ ِ اسبی! خرد شد آن‌جا سپاهی، ملّتِ پرخاشجویی! بود در هرگوشه‌ای چون بیشه شیری، نامداری! بود در هر دامنی چون کوه‌ببری، تندخویی! تازه می‌شد جانشان چون گل ز باد نوبهاران باد اگر می‌بردشان از جنگ و از پیکار سویی! باج‌ها بگرفته‌ام هر سال، از هر پایتختی خسروی‌ها کرده‌ام هر روز، بر هر شهر و کویی! بوده‌ام یک روز اندر پهنه‌ی گیتی سواری ملک‌ها غلتیده اندر خمّ چوگانم چو گویی زاستخوان نامداران جهان پر گشته خاکم تکه‌ی پر استخوان کی رفته پایین از گلویی؟! من عروس سنجرم، من دختر نوشیروانم من زن بیگانه گردم؟ با چه عشقی؟ با چه رویی؟! دل به امّیدِ وصال من کسی خرم ندارد جز کسی کاو را سری بی‌مغز باشد؛ چون کدویی! تازه دامادانِ گیتی، غافل از این داوری‌ها می‌کشندم از دو جانب، این به سویی، آن به سویی! ▨ "دکتر مهدی حمیدی شیرازی" به سال ۱۳۲۴ برگرفته از کتاب فنون شعر و کالبدهای پولادین آن ــــــــ (1):سرو: به معنی شاخ و این بیت اشاره به مهارت در تیراندازی بهرام است. Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.

    برای افزودن برچسب وارد شوید
  • کارو (کاراپت دردریان) | بر سنگ مزار

    ⁨۲۱ شهریور ۱۴۰۵⁩ · ⁨۵ دقیقه⁩

    ▨ نام شعر: بر سنگ مزار (الا ای رهگذر) ▨ شاعر: کارو ▨ با صدای: کارو ▨ پالایش و تنظیم: شهروز ـــــــــــــــــ اَلا ای رهگذر! منگر چنين بيگانه بر گورم چه می‌خواهی؟ چه می‌جويی در اين كاشانه‌ی عورم؟ چه‌سان گويم؟ چه‌سان گريَم حديث قلب رنجورم؟ از اين خوابيدنِ در زير سنگ و خاک و خون خوردن نمی‌دانی، چه می‌دانی كه آخر چيست منظورم؟ تن من لاشه‌ی فقر است و من زندانیِ زورم كجا می‌خواستم مردن!؟ حقيقت كرد مجبورم چه شب‌ها تا سحر عريان، به سوزِ فقر لرزيدم چه ساعت‌ها كه سرگردان، به ساز مرگ رقصيدم از اين دورانِ آفت‌زا، چه آفت‌ها كه من ديدم سكوت زجر بود و درد بود و ماتمِ زندان هر آن باری كه من از شاخسارِ زندگی چيدم فتادم در شب ظلمت، به قعر خاك، پوسيدم ز بس كه با لب محنت،‌ زمينِ فقر بوسيدم كنون كز خاك غم پُر گشته اين صد پاره دامانم چه می‌پرسی كه چون مردم؟ چه‌سان پاشيده شد جانم؟ چرا بيهوده اين افسانه‌های كهنه بر خوانم؟ ببين پايان كارم را و بستان دادم از دهری كه خونِ ديده، آبم كرد و خاکِ مرده‌ها، نانم همان دهری كه با پستی به سندان كوفت دندانم به جرم آن‌که انسان بودم و می‌گفتم انسانم ستم خونم بنوشيد و بكوبيدم به بدمستی وجودم حرف بی‌جايی شد اندر مكتب هستی شكست و خرد شد، افسانه شد، روزم به صد پستی كنون ای رهگذر! در قلبِ اين سرمای سرگردان برای خدمتی ناچیز کن آزاد اگر هستی؛ به جای گريه، بر قبرم بكن با خونِ دل، دستی كه: تنها قسمتش زنجير بود از عالم هستی نه غم‌خواری، نه دلداری، نه كس بودم در اين دنيا {در عمق سينه زحمت، نفس بودم در اين دني} همه بازيچه پول و هوس بودم در اين دنيا {پر و پا بسته مرغی در قفس بودم در اين دنيا} به شب های سكوت كاروان تيره‌بختی‌‌ها سراپا نغمه‌ی عصيان، جرس بودم در اين دنيا به فرمانِ حقيقت رفتم اندر قبر، با شادی كه تا بيرون كشم از قعرِ ظلمت، نعشِ آزادی! ▨  کاراپت دردریان (متخلص به کارو) ــــــــــــــــ پی‌نوشت اول: در نسخه‌ی چاپ شده، چند سطر اضافه‌تر از خوانش شاعر وجود دارد که در اینجا داخل آکولاد {} آمده است. Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.

    برای افزودن برچسب وارد شوید
  • بکتاش آبتین | فرشته خانم

    ⁨۱۹ شهریور ۱۴۰۵⁩ · ⁨۷ دقیقه⁩

    ▨ نام شعر: فرشته خانم ▨ شاعر: بکتاش آبتین ▨ با صدای: بکتاش ابتین ♬ از آلبوم: او یک فرشته بود ♬ پالایش و تنظیم از بنده نیست ــــــــــــــــ جوراب‌های دخترم را بخیه می‌زنم زنم! گاهی عروسکم گاهی چند روز پیراهن چرکم که چسبیده‌ام به تنم! عصبانی‌ام شبیه رگ‌های گردن مادرم و می‌لرزم شبیه هق‌هق‌ شانه‌های دخترم! می‌رقصم در آینه می‌رقصم با خودم با اولین عشقم که نیست و خاطره‌ها گریه می‌کنند در دامنم! هزاردستانم با یک دست کیف دخترم هستم غذای سوخته‌ام با یک دست جاروبرقی‌ام و اگر برق نباشد تاریک است که پاهای بسیاری در من روشن می‌شود! جاروگرم! هزارپایم! خدا می‌داند که چه جانوری هستم! [جاروگرم! هزارپایم! خدا می‌داند چه جانوری هستم!] اما نگو که کثیفم که نیستم که اگر پیراهن خونی به تن دارم کسی را جز خودم نکشته‌ام و نگو کثیفم که نیستم اما لخت می‌گویم همیشه در من آشغال‌هایی با اتومبیل‌های تمیز دور زده‌اند! بوقم اتومبیلم سرهای برگشته بر من منم! صندلی‌ام! برای هر پیشنهادی پایه‌ام! خیالت تخت از راه که برسم تختم! درد نمی‌فهمم به قول تو بدبختم! بر صورتم سیلی، تنها صداست که می‌ماند جای زخم بر پیراهنم! و دکمه‌هایم همه پاره است صبورم شبیه دختر اعراب زنده به گورم! و قافیه‌ها همگی مثل من هرزه‌اند! صدای آه خودش را در من کش می‌دهد و چه می‌دانم که تو از من چه می‌دانی که کفش‌های پاشنه‌بلندم بر پله‌ها چرا جیغ می‌کشند؟ چرا؟.... ]بر پله‌ها چرا جیغ می‌کشد؟ چرا؟....] گاهی لحظات امام‌زاده‌ای در من است! وقتی گریه می‌کنم چادر نمازم! مادرم هستم به تو تهمت می‌زنم پدرم هستم! و چند مشت توی دهانم... کلید می‌شود دندان‌های مادرم بر قفل دنیا که بر لولای تنم جز دربه‌دری نمی‌چرخید خاک بر سرم سنگ قبرم! همیشه در شیون زندگی دارم و هر روز انگشت‌های مردی فاتح فاتحه می‌خواند بر تنم! هر که اشاره می‌کند منم! هزار اسم دارم هر نامی که می‌شنوم بر می‌گردم! مهتابم ستاره‌ام سحرم تا صبح نمی‌خوابم شبم! و هزار اسم دیگر باز منم! فقط گاهی در شناسنامه و در رویای مادرم فرشته‌ام! نیستم؟! ▨  بکتاش آبتین از مجموعه شعر «در میمونِ خودم پدربزرگم» Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.

    برای افزودن برچسب وارد شوید
  • اسماعیل خویی | رباعیات | بخش اول

    ⁨۱۷ شهریور ۱۴۰۵⁩ · ⁨۵ دقیقه⁩

    ▨ نام شعر: منتخبی از رباعیات خویی - بخش اول ▨ شاعر: اسماعیل خویی ▨ با صدای: اسماعیل خویی ▨ پالایش و تنظیم: شهروز ــــــــــــــــــــــــ دو بیتی‌هایی که در این بخش می‌شنوید، عمدتا به افتخار مهدی اخوان ثالث (م.امید) و دیدن دوباره‌ی او سروده شده است. ــــــــــــــــــــــــ گفت آزادی، گفتمش میرِ من است گفتا شادی، گفتم اکسیرِ من است گفت آینده، گفتم آنک پسرم گفتا که امید، گفتم او پیرِ من است ▨  جان‌پاره‌ی دل‌نوازی از میهنِ من می‌آید و جان فزاید اندر تنِ من می‌آید و من چنان به خود می‌آیم که انگار به من باز می‌آید منِ من ▨  نه‌ز حشمت و نه‌ز حکمت و نه‌ز جادوی ما کز لطفِ خود است رامِ ما آهوی ما نومیدی ما لاف و گزاف است و دروغ وقتی که امید خود می‌آید سوی ما  ▨  یک دشت مزار و جانِ غم‌باره‌ی من آن میهن من، این منِ آوراه‌ی من با این همه تا امید باشد، گو باش صد خنجر زخم و دلِ صد پاره‌ی من ▨  خورشید اگرچه ناپدید آمده است یک گوشه از آفاق سپید آمده است گوید دل من که: ناامید آمده‌آم گویم: دلِ من مگو! امید آمده است! ▨  نیمی بیم است زندگی، نیم امید زاید ز امید بیم و، از بیم امید ور زان که خلاف آمدِ این می‌جویی بنگر که من آمدم پس از میم امید ▨ اسماعیل خویی Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.

    برای افزودن برچسب وارد شوید
  • ابولقاسم حالت | بر لب شطّ العرب

    ⁨۱۵ شهریور ۱۴۰۵⁩ · ⁨۳ دقیقه⁩

    ▨ نام شعر: بر لب شطّ العرب ▨ شاعر: ابولقاسم حالت ▨ با صدای: ابولقاسم حالت ▨ پالایش و تنظیم: شهروز ــــــــــــــــــ هر زمان بر لبِ شطّ العرب افتد گذر من آرد آن منظره یکباره تو را در نظر من با تو روزی لبِ شط بودم و زان پس به همه شب بی‌تو شطّ دگری می‌رود از چشمِ ترِ من سحری پیش تو شب کردم و افسوس کزآن پس روزها رفت که بی‌رویِ تو شب شد سحرِ من شاخ هر نخل بَری داده و من نخلِ امیدم ندهد بَر مگر آن‌دم که تو آیی به برِ من قمر و شمس به شکل تو در آیند به چشمم زآن که دانند تو هم شمسِ منی هم قمر من خبرم هست که از خانه‌ی من با خبری تو خبرم نیست که بهرِ چه نگیری خبر من رحم اگر بر منِ بی‌دل نکنی، رحم به خود کن زان که ترسم زَنَد آتش به تو سوزِ جگر من  در تو روزی اثری می‌کند این شعر، ولیکن دیگر آن روز نمانده‌ست ز من جز اثر من دولت وصل نیاورده هنوزت به بر من لیک، هجرانِ تو آورده بلاها به سرِ من                 ▨ ابوالقاسم عبداللَّه فرد متخلص به حالت تیر ماه ۱۳۲۷ - آبادان Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.

    برای افزودن برچسب وارد شوید
  • شفیعی کدکنی |خونریزی خزان

    ⁨۱۳ شهریور ۱۴۰۵⁩ · ⁨۳ دقیقه⁩

    ▨ نام شعر: خونریزیِ خزان ▨ شاعر: محمدرضا شفیعی کدکنی ▨ با صدای: شهروز ▨ پالایش و تنظیم: شهروز ــــــــــــــــــــــــ چگونه دوست ندارم من این دیاران را که هر شقایقش آیینه‌ای است یاران را تمامِ هستیِ من در شطِ سَحَر جاری‌ست چو یاد آورم آن روشنی‌تباران را سپیده آینه‌گردانِ روحشان بادا! که روشنایِ دگر داد روزگاران را بهارِ زخمیِ این باغ، دلکش است هنوز اگرچه نغمه به لب خشک شد هزاران را قبایِ میرغضب سبز و خنجرش سُرخ است مخور فریبِ دروغ این سیاهکاران را بهوش باش که خونریزیِ خزان کوشد که روحِ باغ فرامُش کند بهاران را ▨  محمدرضا شفیعی کدکنی Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.

    برای افزودن برچسب وارد شوید
  • مهدی اخوان ثالث | اندوه

    ⁨۱۱ شهریور ۱۴۰۵⁩ · ⁨۳ دقیقه⁩

    ▨ نام شعر: اندوه (زیر بارانی که ساعت هاست می‌بارد) ▨ شاعر: مهدی اخوان ثالث ▨ با صدای: مهدی اخوان ثالث ▨ پالایش و تنظیم: شهروز ـــــــــــــــــــــــــــ نه چراغِ چشمِ گرگی پیر نه نفس‌های غریبِ کاروانی خسته و گمراه مانده دشتِ بیکرانه، خلوت و خاموش زیر بارانی که ساعت‌هاست می‌بارد در شبِ دیوانه و غمگین مانده دشتِ بیکران در زیر باران، آه، ساعت‌هاست همچنان می‌بارد این ابر سیاهِ ساکتِ دلگیر نه صدای پای اسب رهزنی تنها نه صفیر باد ولگردی نه چراغِ چشمِ گرگی پیر ▨ مهدی اخوان ثالث متخلص به میم امید Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.

    برای افزودن برچسب وارد شوید
  • سیمین بهبهانی | آه عشق ورزیدم

    ⁨۸ شهریور ۱۴۰۵⁩ · ⁨۳ دقیقه⁩

    ▨ نام شعر: آه عشق ورزیدم ▨ شاعر: سیمین بهبهانی ▨ با صدای: سیمین بهبهانی ▨ پالایش و تنظیم: شهروز _________ آه! عشق ورزیدم با چگونه حیوانی در چگونه کابوسی با چگونه هذیانی: خواب بود و بیداری، اشتیاق و بیزاری در جدال و آمیزش دستی و گریبانی نفرت و محبت بود، انزجار و لذّت بود با غزال خوش‌نقشی مرده در بیابانی. وای! حال قی دارم- تا چه شد که در مستی آبِ گند نوشیدم در بلور فنجانی. تاب شعله می‌شاید تا پلید پالاید تن فکندنم باید در تنور سوزانی. کاش مار می‌گشتم، پوست‌وار می‌هشتم می گریختم از خود با تن درخشانی. آه، نه! که شمشیری زنگ خورده را مانم با خلاف ممزوجی، از غلاف عریانی می گریزم اما تن پیش می‌دود با من تن من است و من از تن خسته‌ای، گریزانی... آه! عشق ورزیدم، سکّه را دو رو دیدم: روی، نقش جبریلی، پشت، شکل شیطانی. ▨ سیمین بهبهاتی Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.

    برای افزودن برچسب وارد شوید
  • خسرو گلسرخی | ای سرزمین من

    ⁨۵ شهریور ۱۴۰۵⁩ · ⁨۳ دقیقه⁩

    ▨ نام شعر: ای سرزمین من ▨ شاعر: خسرو گلسرخی ▨ با صدای: خسرو گلسرخی ▨ پالایش و تنظیم: شهروز ــــــــــــــــــــــــ این استعمار؛ این جامه‌ی سیاه معلق را چگونه پیوندی است با سرزمین من؟ ▨ آن کس که سوگوار کرد خاک مرا آیا شکست در رفت‌وآمد ِ حمل ِ این همه تاراج؟ ▨ این سرزمین من چه بی‌دریغ بود که سایه‌ی مطبوع خویش را بر شانه‌های «ذوالکتاف» پهن کرد و باغ‌ها میان عطش سوخت و از شانه‌ها طناب گذر کرد ▨ این سرزمین من چه بی دریغ بود ثقل زمین کجاست؟ من در کجای جهان ایستاده‌ام؟ با باری ز فریادهای خفته و خونین ای سرزمین من من در کجای جهان ایستاده‌ام؟ ▨ خسرو گلسرخی، این شعر را در آخرین دفاعیه‌ی خود در دادگاه نظامی خوانده که عینا اینجا آمده است. گلسری توسط همین دادگاه محاکمه و بلافاصله اعدام شد Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.

    برای افزودن برچسب وارد شوید
  • نادر نادرپور | کتاب پریشان

    ⁨۳ شهریور ۱۴۰۵⁩ · ⁨۳ دقیقه⁩

    ▨ نام شعر: کتاب پریشان (اشک پدر) ▨ شاعر: نادر نادرپور ▨ با صدای: نادر نادرپور ▨ پالایش و تنظیم: شهروز ـــــــــــــــــــــــــــــــ این شعر را شاعر برای دخترش، پوپک نادرپور نوشته است ـــــــــــــــــــــــــــــــ امید زیستنم، دیدن دوباره‌ی توست قراربخش دلم، تاب گاهواره‌ی توست تو ای شکوفه‌ی ایام آرزومندی بمان که دیده‌ی من روشن از نظاره‌ی توست نگاه پاک توام صبح آفتابی بود کنون چراغ شبم چشم پرستاره‌ی توست به یک اشاره مرا رخصت پریدن بخش که مرغ وحشی دل رامِ یک اشاره‌ی توست به پاره‌کردن اوراق هر کتاب مکوش دلم کتاب پریشان پاره‌پاره‌ی توست شبی نماند که بی‌گریه‌ام به سر نرسید زلال اشک پدر، برق گوشواره‌ی توست دلم چو موج، به سر می‌دود ز بیم زوال کرانه‌ای که پناهش دهد، کناره‌ی توست خجسته پوپک من، -ای یگانه کودک من-! امید زیستنم، دیدن دوباره‌ی توست ▨  نادر نادرپور از کتاب: گیاه و سنگ، نه آتش به تاریخ دهم اردی‌بهشت ۱۳۴۱ ـــــــــــــــــــــــــــــــ پی نوشت یک: این شعر توسط استاد محمدرضا شجریان اجرا شده است پی نوشت دو: ازوبسایت مستطاب پرند (راوی حکایت باقی) برای به اشتراک‌گذاری این شعر و جزییات آن، سپاسگزاریم Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.

    برای افزودن برچسب وارد شوید
  • ملک‌الشعرا بهار | ای وطن من | صدای فریدون فرح‌اندوز

    ⁨۱ شهریور ۱۴۰۵⁩ · ⁨۲ دقیقه⁩

    ▨ نام شعر: ای وطن من (بخشی از این قصیده‌) ▨ شاعر: ملک الشعرا بهار ▨ با صدای: فریدون فرح‌اندوز ▨ پالایش و تنظیم: شهروز ـــــــــــــــــ ای خطّهٔ ایران مِهین‌، ای وطن من ای گشته به مهرِ تو عجین جان و تن من {ای عاصمهٔ دنیی آباد که شد باز آشفته کنارت چو دلِ پُر حَزَن من} دور از تو گل و لاله و سرو و سمنم نیست ای باغِ گل و لاله و سرو و سمن من {بس خار مصیبت که خلد دل را بر پای بی روی تو، ای تازه شکفته چمن من ای بارخدای من گر بی‌تو زیم باز افرشتهٔ من گردد چون اهرمن من تا هست کنار تو پر از لشکر دشمن هرگز نشود خالی از دل محن من از رنج تو لاغر شده‌ام چونان کز من تا بر نشود ناله نبینی بدن من دردا و دریغا که چنان گشتی بی‌برگ کز بافتهٔ خویش نداری کفن من} بسیار سخن گفتم در تعزیت تو آوخ که نگریاند کسی (نگریانَد کس) را سخن من وآنگاه نیوشند سخن‌های مرا خلق کز خون من آغشته شود پیرهن من و امروز همی‌گویم با محنت بسیار دردا و دریغا وطن من‌، وطن من ▨  ملک‌الشعرا بهار ـــــــــ پی‌نوشت: این دکلمه فقط شامل بخش‌هایی از این قصیده است. بخش‌های دکلمه نشده در داخل آکولاد آمده است. Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.

    برای افزودن برچسب وارد شوید
  • ساعد باقری | ترانه‌ای بر لب

    ⁨۳۰ مرداد ۱۴۰۵⁩ · ⁨۳ دقیقه⁩

    ▨ نام شعر: ترانه ای بر لب ▨ شاعر: ساعد باقری ▨ با صدای: ساعد باقری ▨ پالایش و تنظیم: شهروز ــــــــــــــــــ بزن که هر نیش زخمت، ستاره‌ای در شبم شد بگو، که هر حرف تلخت ترانه‌ای بر لبم شد از آن شبِ گرمِ وحشی که شعله در خونِ من ریخت کدام برفِ زمین‌گیر حریف تاب و تبم شد کلیدِ قفلِ زبان تو، ترانه‌های جهان تو تفاوت از چشمم افتاد که عاشقی مذهبم شد ستایشِ هر چه زیبا سرودِ زیبایی‌ات بود سرودنِ هرچه ای تو، ترانهٔ یا ربم شد هزارها سال نوری مده فریبم به دوری  ببین که هر سنگِ راهی به سوی تو مرکبم شد دمیده صبحِ نگاهت هنوز باور ندارم چه لحظه‌های عزیزی که قسمت امشبم شد ▨ ساعد باقری Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.

    برای افزودن برچسب وارد شوید
  • یدالله رویایی | دلتنگی‌ها ۱۷

    ⁨۲۸ مرداد ۱۴۰۵⁩ · ⁨۲ دقیقه⁩

    ▨ شعر: دلتنگی‌ها ۱۷ ▨ شاعر: یدالله رویایی ▨ با صدای: یدالله رویایی ▨ پالایش و تنظیم: شهروز ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ آنگاه كویر ِمشكل را از فاصله ساختند آغاز مرغ بود آغاز بال پایدار و مرغ اول جهان ناگاه وقتی كه كویر مشكل را از فاصله ساختند فریادی سخت بركشید و سمت شن‌ها را آشفت فریاد میان آب افتاد و آب با زمزمه تارهای صوتی را لرزاند و حافظه‌ی قنات را باد آزرد وقتی كه تارهای صوتی در گوشت آب می‌لرزید ▨ شعر شماره ۱۷ از مجموعه دلتنگی‌ها شامل شعرهای ۱۳۴۵ و ۱۳۴۶ چاپ اول: ۱۳۴۶ ــــــــــــــــــــــــــــ تذکر: شماره شعرها ممکن است در چاپ های مختلف، متفاوت باشد. شماره‌گذاری ما بر طبق چاپ اول کتاب است. اما در کتاب ِ «مجموعه آثار یدالله رویایی» انتشارات نگاه، چاپ اول، به دلیل سانسور، این شعر شماره ۱۶ است Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.

    برای افزودن برچسب وارد شوید
  • پروین اعتصامی | مست و هشیار

    ⁨۲۶ مرداد ۱۴۰۵⁩ · ⁨۳ دقیقه⁩

    ▨ نام شعر: مست و هشیار ▨ شاعر: پروین اعتصامی ▨ با صدای: صدیقه کامور ▨ پالایش و تنظیم: شهروز _________ محتسب، مستی به ره دید و گریبانش گرفت مست گفت: ای دوست! این پیراهن است، افسار نیست! گفت: مستی، زان سبب افتان و خیزان می‌روی گفت: جرمِ راه رفتن نیست، ره هموار نیست گفت: می‌باید تو را تا خانهٔ قاضی برم گفت: رو صبح آی، قاضی نیمه‌شب بیدار نیست گفت: نزدیک است والی را سرای، آن‌جا شویم گفت: والی از کجا در خانهٔ خمار نیست؟ گفت: تا داروغه را گوییم، در مسجد بخواب گفت: مسجد خوابگاه مردم بدکار نیست گفت: دیناری بده پنهان و خود را وارهان گفت: کار شرع، کار درهم و دینار نیست گفت: از بهر غرامت، جامه‌ات بیرون کنم گفت: پوسیده‌ست، جز نقشی ز پود و تار نیست گفت: آگه نیستی کز سر در افتادت کلاه گفت: در سر عقل باید، بی‌کلاهی عار نیست گفت: می بسیار خوردی، زان چنین بیخود شدی گفت: ای بیهوده‌گو، حرفِ کم و بسیار نیست گفت: باید حد زند هشیار مردم، مست را گفت: هشیاری بیار، اینجا کسی هشیار نیست ▨ پروین اعتصامی متخلص به پروین Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.

    برای افزودن برچسب وارد شوید
  • قیصر امین‌پور | می‌خواستم که ولوله بر پاکنم ولی

    ⁨۲۴ مرداد ۱۴۰۵⁩ · ⁨۳ دقیقه⁩

    ▨ نام شعر: می‌خواستم که ولوله بر پاکنم ولی ▨ شاعر: قیصر امین‌پور ▨ با صدای: شاعر ▨ پالایش و تنظیم: شهروز ـــــــــــــ می خواستم که ولوله بر پاکنم ولی با شورِ شعر محشر کبرا کنم ولی با نی به هفت بند غزل ناله سر دهم با مثنوی رهی به نوا وا کنم ولی تا باز روح قدسی حافظ مدد کند دم می زدم که کار مسیحا کنم ولی فریاد را بکوبم پا بر سر سکوت یا دست کم به زمزمه نجوا کنم ولی دل بر کنم از این دل مرداب وار تنگ با رود رو به جانب دریا کنم ولی این بی کرانه آبی آیینه ی تو را با چشمِ تشنه، سیر تماشا کنم ولی «باید» به جای «شاید» و «آیا» بیاورم فکری به حال «گرچه» و «اما» کنم ولی Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.

    برای افزودن برچسب وارد شوید
  • محمد مختاری | هامون | پالایش شده

    ⁨۲۲ مرداد ۱۴۰۵⁩ · ⁨۷ دقیقه⁩

    ▨ نام شعر: هامون (بخشی از شعر بلند «منظومۀ ایرانی») ▨ شاعر: محمد مختاری ▨ با صدای: محمد مختاری ▨ پالایش و تنظیم: شهروز کبیری ___________________ میان‌مان صدایی تبخیر شد و مرگ جار زد درون خالی‌اش را بی‌تحاشی. گذشت عمر در گذر شن و بی‌قراری خون که پاشنه به خاک می‌کوبد و خاک، خاک، لایه لایه‌ی هزار ساله و خاکروبه‌هایی کز شیپوری بزرگ اکنون بر ما می‌افشانند. پناه بوته‌های گز بتلخی آبی از کناره‌های عمر می‌رود به سرنوشت شوره بر شیار برفگینه‌ی نمک نک می‌زنند کلاغ پیر و کبک کاهل. رباطهای یاوه‌ی کپک زده دهان گشوده‌اند به خمیازه و در ردای باد تاب می‌خورد پوسیدگی و روزنامه‌های زرد و آبدیده گاه از پر قبایی بیرون می‌پرد. -“زمان شکافته ست و نشت کرده است غبار و سایه‌های نخ نما و سرداریهای بیدخورده. خط غباری بر پوست آهو و شله‌های رنگ و رو رفته و چهره‌های فرسوده در قابهای کهنه که از کنارشان بی‌تاب گذشته بودیم و از درونمان اکنون سر بر می‌آورند تا ما را در قابی میخکوب کنند. -“کی اند و از کجا می‌آیند؟ که نیمی از من بوده‌اند و مادرانم در حلقه‌ی عذاشان گریسته‌اند. از آرواره‌ی افق بیرون می‌آید صفی از اندامهایی برهنه بی‌سر بی‌تاب صفی دگر که ابریشم به زیر  کرباس پوشیده‌اند. -“و پوستشان آمخته‌ی پرستو و باران نیست، وز چنبر عزایم و دندان مار نفس می‌کشند.” گشوده می‌شود طومارها و بوی نفتالین مشام باد را می‌آزارد کلاهی از کناره‌ی افق فرو می‌افتد و پوزخند خاک موج برمی‌دارد: … -“نگاه میهنم پیرم کرده است چراغ ماتم است گلایل. کسی توازن انسان و خاک را می‌خواهد برهم زند صدای زنجره می‌گیرد و کرم لای خط و گندم و شناسنامه وول می‌خورد شمایل کدر مرگ و هاله‌ای که گرداگردش بسته‌اند. نگاه نیم بسته بر دوایر فرا رونده گلوی آفتاب و شیشه‌ای شکسته که برق می‌زند. و خون روز و رودخانه در غبار و پلک‌های خسته گم می‌شود نمک دهان و زخم را فرو می‌بندد و گاه گاه خش خش مدادی بر کاغذی که مهره‌های پشت را می‌لرزاند. غبار جای گام‌های تند نشسته است. و گام‌ها که باد را مهار کرده بودند مساحت کویری حیات را اندازه می‌گیرند ▨ محمد مختاری بخشی از شعر بلند “منظومۀ ایرانی” Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.

    برای افزودن برچسب وارد شوید
  • محمدعلی بهمنی | آن بهاری باغ‌ها و این زمستانی بیابان

    ⁨۲۰ مرداد ۱۴۰۵⁩ · ⁨۵ دقیقه⁩

    ▨ نام شعر: آن بهاری باغ‌ها و این زمستانی بیابان ▨ شاعر: محمدعلی بهمنی ▨ با صدای: محمدعلی بهمنی ▨ پالایش و تنظیم: شهروز کبیری ___________ ناگهان دیدم كه دور افتاده‌ام از همرهانم مانده با چشمانِ من دودی به جای دودمانم ناگهان آشفت كابوسی مرا از خواب كهفی دیدم آوخ قرن‌ها راه است از من تا زمانم ناشناسی در عبور از سرزمین بی نشانی گرچه ویران خاكش اما آشنا با خشت جانم ها... شناسم! این همان شهر است شهر كودكی‌ها خود شكستم تک‌چراغِ روشنش را با كمانم می‌شناسم این خیابان‌ها و این پس كوچه‌ها را بارها این دوستان بستند ره بر دشمنانم آن بهاری باغ‌ها و این زمستانی بیابان ز آسمان می‌پرسم آخر من كجای این جهانم؟ سوز سردی می‌كشد شلاق و می‌چرخاند و من درد را حس می‌كنم در بند بندِ استخوانم می‌نشینم از زمینِ سرزمین بی‌گناهم مشت خاكی روی زخم خون‌فشانم می‌فشانم خیره بر خاكم كه می‌بینم ز كرت زخم‌هایم می‌شکوفد سرخ گل‌هایی شبیه دوستانم می‌زنم لبخند و بر می‌خیزم از خاک و بدین‌سان می‌شود آغاز فصل دیگری از داستانم ▨ محمدعلی بهمنی ___________ به شما پیشنهاد می‌کنم آلبوم صوتی «گاهی دلم برای خودم تنگ می‌شود» را از بیپ تیونز تهیه کنید. این آلبوم شامل ۱۳ غزل ناب، با صدای شاعر است. Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.

    برای افزودن برچسب وارد شوید
  • مهدی حمیدی شیرازی | نامه‌ای به دخترم

    ⁨۱۸ مرداد ۱۴۰۵⁩ · ⁨۷ دقیقه⁩

    ▨ نام شعر: نامه ای به دخترم ▨ شاعر: مهدی حمیدی شیرازی ▨ با صدای: مهدی حمیدی شیرازی ▨ پالایش و تنظیم: شهروز ــــــــــــــــــ توضیح خانواده‌ی شاعر: نازنین، تنها دختر و ارشد در میان سه فرزند مهدی حمیدی پس از دریافت دیپلم ادبی از دبیرستان نوربخش (رضا شاه کبیر) اصرار دارد برای ادامه تحصیل به نیویورک برود. پدر موافق نیست و می‌گوید اَبَرشهری است جنگل‌گونه و درهم‌تنیده که مردم از صبح تا شام به دنبال روزی و ثروت هستند، به طوری که مجالی برای دوستی و عشق ورزیدن ندارند که این شرایط مناسب روح لطیف نیست و پیشنهاد می‌کند اگر هم مصر است به خارج برود کشوری مثل سویس را انتخاب کند. نهایت این‌که نصیحت موثر نمی‌افتد و به نیویورک می‌رود. آن‌جا در دانشکاه مشغول به تحصیل می‌شود اما پس از حدود دو سال دوست پزشکی که در آن شهر طبابت دارد اطلاع می‌دهد که نازنین به افسردگی شدید مبتلا شده است و بهتر است زودتر به وطن بازگردد. در این زمان دکتر حمیدی که بسیار متاثر و نگران است این شعر را می‌سراید و برای وی ارسال می‌کند. ــــــــــــــــــ از تهران به نیویورک ــــــــــــــــــ نازنین، ای سپیدیِ روزم واپسین شادیِ شب‌افروزم ای ز یک لحظه اشتباهِ پدر چون پدر، غرق در گناهِ پدر بی‌گنه‌تفته ز آتشِ هستی داده کفارّهٔ دمی مستی از که نالم، که دشمنِ تو منم اهرمن کیست؟ من خود اهرمنم ما همه کشتگانِ یک نفسیم در قفس‌ماندگانِ یک هوسیم از بنِ خاک تا برِ افلاک خاک بر فرق هرکه آمد، خاک خرّما کشورا که آن عدم است نه در آن شام، نه سپیده‌دم است چند در بندِ این ریا بودن که نبودن به است یا بودن؟ گفت دانا که «بود» رنج‌کشی‌ست کاهشِ رنج، لذّت است و خوشی است هر که را در بلایِ بود شکی‌ست خوب‌وبدناشناخته محکی‌ست گر کسی بنگرد به باریکی  هست کمبودِ نور، تاریکی نور و ظلمت چو تار و پود نیَند ناخوشی و خوشی، دو بود نیَند ناخوشی‌ها همه ز هستی‌هاست دردِ هستی خمارِ مستی‌هاست گر مرا پایِ این خمار نبود دستِ تو در دهانِ مار نبود ور گناهی مرا به عالم نیست گر همین یک گنه بوَد کم نیست چه گناهی بتر ز کاشتن است؟ زرد کردن ز تشنه‌داشتن است؟ گر نه دانسته‌ای و نه دانی اینْت گفتارهای یزدانی خلقِ حوا و آدمِ شیدا رمزِ پنهان و قصهٔ پیدا معنیِ آن نکویِ زشت‌شده چون شده خلق، از بهشت شده معنیِ گول‌خورده و تفته چون به خود آمده ز خود رفته از بلندی خزیده زی پستی یعنی؛ از نیستی سوی هستی گندمی داده دردِ کاستنش یعنی؛ آتش کشیده خواستنش من تو را میلِ کاستن دادم هستی و دردِ خواستن دادم از حریم نهانی‌ات کندم در ضمیرِ جهانَت افکندم عینِ شیطان شدم به راه‌بری راندمت از بهشتِ بی‌خبری ▨ دکتر مهدی حمیدی شیرازی بیست‌ودوم اسفند ۱۳۴۴ - تهران ــــــــــ ▨ شعر: نامه ای به دخترم ▨ شاعر: مهدی حمیدی شیرازی ─────♬ ───── نازنین، تنها دختر و ارشد در میان سه فرزند مهدی حمیدی پس از دریافت دیپلم ادبی از دبیرستان نوربخش (رضا شاه کبیر) اصرار دارد برای ادامه تحصیل به نیویورک برود. پدر موافق نیست و می‌گوید اَبَرشهری است جنگل‌گونه و درهم‌تنیده که مردم از صبح تا شام به دنبال روزی و ثروت هستند، به طوری که مجالی برای دوستی و عشق ورزیدن ندارند که این شرایط مناسب روح لطیف نیست و پیشنهاد می‌کند اگر هم مصر است به خارج برود کشوری مثل سویس را انتخاب کند. نهایت این‌که نصیحت موثر نمی‌افتد و به نیویورک می‌رود. آن‌جا در دانشکاه مشغول به تحصیل می‌شود اما پس از حدود دو سال دوست پزشکی که در آن شهر طبابت دارد اطلاع می‌دهد که نازنین به افسردگی شدید مبتلا شده است و بهتر است زودتر به وطن بازگردد. در این زمان دکتر حمیدی که بسیار متاثر و نگران است این شعر را می‌سراید و برای وی ارسال می‌کند. ــــــــــــــــ پی‌نوشت : این شعر بسیار طولانی‌تر است و شاعر تنها ابیاتی از آن را به انتخاب خود دکلمه کرده است. Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.

    برای افزودن برچسب وارد شوید
  • اسماعیل خویی | به سوی من

    ⁨۱۶ مرداد ۱۴۰۵⁩ · ⁨۳ دقیقه⁩

    ▨ نام شعر: به سوی من (غزلواره‌ی شماره ۱۵) ▨ شاعر: اسماعیل خویی ▨ با صدای: اسماعیل خویی ▨ پالایش و تنظیم: شهروز ــــــــــــــــــــــــ غنیمتی ست تو را داشتن. در این گذار، که بر وحشت است و بر ظلمات، شبِ سترونِ دلگیر از زنجیر می‌گذرد. فدای گیسویت،اما: تو با منی و تو تا با من باشی شب از نوازشِ گیسویت، از حریر می‌گذرد. تو از کدام افق می‌آیی که پاکبازتر از خورشیدی؟ صنوبری چو تو چون می‌روید در پلشتی این لوش و لاشه‌زار؟ خدا را! بگو بدانم کدام گوشه‌ی این خاک پاک مانده نگارا؟ شب از کدام سو می‌وزد که روشنم من و تاریک و از ستاره و غم سرشارم؟ آه! باری! بگذریم... به سوی من چو می‌آیی تمامِ تن تپش و بال می‌شوم چو در تو می‌نگرم زلال می‌شوم سخن چو می‌گویی آفتاب برمی‌آید و می‌پذیرم من که هیچ زشت و دروغ و دغا نمی‌پاید و می‌سرایم با نایی از سکوت که مولوی حق داشت هماره عاشق بودن را هماره بسراید ▨  اسماعیل خویی Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.

    برای افزودن برچسب وارد شوید
  • نیما یوشیج | قو | صدای احمد کیایی

    ⁨۱۴ مرداد ۱۴۰۵⁩ · ⁨۵ دقیقه⁩

    ▨ نام شعر: قو ▨ شاعر: نیما یوشیج ▨ با صدای: احمد کیایی ▨ پالایش و تنظیم: شهروز ـــــــــــــــــ صبح چون روی می‌گشاید مهر روی دریای سرکش و خاموش می‌کشد موج‌های نیلی چهر جبّه‌ای از طلای ناب به دوش. صبحگه، سرد و تَر، در آن دم‌ها که ز دریا نسیم راست گذر، گل مریم، به زیرشبنم‌ها شستشو می‌دهد بر و پیکر. صبحگه، که‌انزوای وقت و مکان دل‌رباینده است و شوق افزاست، بر کنارِ جزیره‌های نهان قامت با وقار قو پیداست. آن‌چنانی که از گلی دسته پیش نجوای آب‌ها تنها، وسط سبزه‌ی خزه‌بسته تنش از سبزه بیشتر زیبا. می‌دهد پایِ خود تکان، شاید که کُند خستگی ز تن بیرون. بال‌های سفید بگشاید بپرد دربرابر هامون. بپرد تا بدان سوی دریا در نشیبِ فضای مثل سحر، برود از‌جهان خیره‌ی ما بزند در میان ظلمت، پَر. برود در نشیمن تاریک با خیالی که آن مصاحب اوست، در خطِ روشنی چو مو باریک بیند آن چیزها که در خورِ قوست. لکّ ابری که دور می‌مانَد موج‌هایی که می‌کنند صدا، وندر آن‌جا کسی نمی‌داند که چه اشکال می‌شوند جدا. لیک مرغ جزیره‌های کبود، در همین دم که او به تنهایی سینه خالی ز فکر بود و نبود می‌کند فکرهای دریایی. نظر انداخته سوی خورشید، نظری سوی رنگ های رقیق با تکانی به بال‌های سفید بجهیده‌ست روی آبِ عمیق. برخلافِ تصورِ همه، او مانده دیوانه‌ی حکایت آب گر کسی هست یا نه، ناظرِ قو قو در آغوشِ موج‌هاست به خواب. ▨  نیما یوشیج بیستم فروردین ماه ۱۳۰۵ Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.

    برای افزودن برچسب وارد شوید
  • سیمین بهبهانی | در حجمی از بی‌انتظاری (کودکی)

    ⁨۱۲ مرداد ۱۴۰۵⁩ · ⁨۳ دقیقه⁩

    ▨ نام شعر: در حجمی از بی‌انتظاری (کودکی) ▨ شاعر: سیمین بهبهانی ▨ با صدای: سیمین بهبهانی ▨ پالایش و تنظیم: شهروز ___________ درحجمی از بی انتظاری ؛ زنگ بلند و سوت کوتاه سیمین تویی ؟ آوای گرمش؛ آمد به گوشم زآن سوی راه یک شیشه مِی، پر نشئه و گرم، غل‌غل کنان در سینه شارید راه از میان انگار برخاست؛ بوسیدمش گویی به ناگاه -« آری!منم!» خاموش ماندم .- «خوبی؟ خوشی؟ قلبت چه طور است؟» _ چیزی نگفتم ؛ راه دور است - ؛ - «خوبم ! خوشم ! الحمدالله ! » کودک شدیم انگار هر دو؛ شش سال من کوچکتر از او باز آن حیاط و حوض و ماهی؛ باز آن قنات و وحشت و چاه قایم نشو! پیدات کردم؛ بی خود ندو! می گیرمت ها افتادم وپایم خراشید؛ شد رنگ او از بیم چون کاه زخم مرا با مهربانی، بوسید؛ یعنی: خوب شد خوب بنشست و من با او نشستم؛ بر پله‌ای نزدیک درگاه آن دوستی نشکفته پژمرد؛ وان میوه‌، نارس چیده آمد آن کودکی ها حیف و صد حیف؛ وین دیرسالی آه و صد آه حرفی بزن! قطع است؟ - نه نه! من رفته بودم سالها دور تا باغ های سبز پر گل ؛ تا سیب های سرخ دلخواه حالا بگو قلبت چه طور است؟» - قلبم ؟ نمی‌دانم! ولی پام روزی خراشیده است و یادش؛ یک عمر با من مانده همراه Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.

    برای افزودن برچسب وارد شوید
  • محمد زهری | به فردا

    ⁨۱۰ مرداد ۱۴۰۵⁩ · ⁨۴ دقیقه⁩

    ▨ نام شعر: به فردا (به گلگشت جوانان) ▨ شاعر: محمد زهری ▨ با صدای: محمد زهری ▨ پالایش و تنظیم: شهروز _________ به گل‌گشتِ جوانان ، یادِ ما را زنده دارید، ای رفیقان ! که ما در ظلمتِ شب ، زیرِ بالِ وحشیِ خفاشِ خون‌آشام ، نشاندیم این نگینِ صبحِ روشن را ، به رویِ پایهٔ انگشترِ فردا. و خونِ ما به سرخیِ گلِ لاله به گرمیِ لبِ تب‌داِر بی‌دل به پاکیِ تنِ بی‌رنگِِ ژاله ریخت بر دیوارِ هر کوچه و رنگی زد به خاکِ تشنهٔ هر کوه؛ و نقشی شد به فرشِ سنگیِ میدانِ هر شهری و این است آن پرندِ نرمِ شنگرفی که می‌بافید و این است آن گلِ آتش‌فروزِ شمعدانی که در باغِ بزرگِ شهر می‌خندد و این است آن لبِ لعلِ زنانی را که می‌خواهید و پرپر می‌زند ارواحِ ما اندر سرودِ عشرتِ جاویدتان؛ و عشق ماست لای برگ‌های هر کتابی را که می‌خوانید. شما یاران نمی‌دانید چه تب‌هایی تنِ رنجور ما را آب می‌کرد چه لب‌هایی، به جایِ نقشِ خنده، داغ می‌شد و چه امیدهایی در دلِ غرقآبِ خون، نابود می‌گردید . ولی ما دیده‌ایم اندر نمای دورهٔ خود ، حصارِ ساکتِ زندان ، که در خود می‌فشارد نغمه‌های زندگانی را {سرِ آزادِ مردان را فراز چوبه‌های دار} و رنجی که اندرونِ کورهٔ خود می‌گدازد آهنِ تنها ، تلسمِ پاسدارانِ فسون، هرگز نشد کارا کسی از ما، نه پای از راه گردانید و نه در راه دشمن گام زد . و این صبحی که می‌خندد به روی بام‌هاتان و این نوشی که می‌جوشد میانِ جام‌هاتان گواهِ ماست، ای یاران ! گواه پایمردی‌های ما گواه عزم ما کز رزم‌ها جانانه‌تر شد! ▨ محمد زهری Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.

    برای افزودن برچسب وارد شوید
  • بکتاش آبتین | خسرو خطر

    ⁨۸ مرداد ۱۴۰۵⁩ · ⁨۸ دقیقه⁩

    ▨ نام شعر: خسرو خطر ▨ شاعر: بکتاش آبتین ▨ با صدای: بکتاش ابتین ♬ از آلبوم: او یک فرشته بود ♬ پالایش و تنظیم از بنده نیست ــــــــــــــــ صورت نرمی دارد سمبادۀ پیر چه دیر افتادن چاقو از نفس چه زود ربود خالکوبی تو را از تن روزگار، ربود ببین چگونه مرگ تو را می‌کِشد زمین همین؟! جنگ همیشه در کمین تو بود؛ نبود؟ خط می‌کشند خودکار و چاقو با هم  و تو در نامه‌های فراوانی بد‌خط بوده‌ای و با دهان تفنگ، با دهان چاقو و با دهان عربده می‌نوشتی و نستعلیق تو را شکسته‌تر می‌نوشت و نوشت که در تو مردی پنجاه‌ساله روحی خوش‌نویس جا گذاشت و گذاشت تا الفبای جنگ را از دهان خمپاره‌ها بنویسی و نوشت که هنوز در تو مردان غیوری در سایه‌اند با آفتاب حرف‌های روشنی داشتی و هنوز که هنوز است در تو ایلی با سنگ‌های فراوان خواب‌های گرم می‌بینند می‌بینی چگونه آفتاب با سنگ قبر تو می‌جنگد؟! و تو خوابیده‌ای و خاک خواب تو را می‌بیند ببین چگونه مرگ تو را می‌کِشد زمین همین؟! (خطرناک بودی خسرو حسن گرگ سیاه رو یه‌جوری زده بودی که هیچ دکتری نمی‌تونس بخیه‌ش کنه بیچاره مجبور بود سه ماه آزگار با تخت رفاقت کنه) خطرناک بودی خسرو و تو عاشق جنگیدن بودی تمام کارهایت بهانه‌ای برای جنگیدن بود وگرنه پیش از جنگ نیز تو می‌جنگیدی با چاقویی در دست، مست! بعد از جنگ نیز تو می‌جنگیدی با چاقویی در دست، مست! و تو عاشق خندیدن بودی و تمام کارهایت بهانه‌ای برای خندیدن بود به خاطر بیاور به بسیج می‌رفتی و می‌خندیدیم به جبهه می‌رفتی و می‌خندیدیم هی مجروح می‌شدی و هی می‌خندیدیم بعد از جنگ را به خاطر بیاور با بسیجی‌ها می‌جنگیدی و می‌خندیدیم چاقو می‌کشیدی و می‌خندیدیم هی به زندان می‌رفتی و هی می‌خندیدیم می‌خندیدیم میـ   خکوب شده‌ام که چرا دیگر نمی‌خندی؟! بلند شو خسرو به چشمک من به دختر نابینا در بیمارستان فکر کن! نه؛ تو دیگر نمی‌توانی از خنده روده‌بُر شوی چرا که تو از مرگ روده‌بُر شده‌ای چرا که تو از جنگ روده‌بُر شده‌ای و ترکشی که بیست‌سال در مغز تو فکر می‌کرد تو را به فراموشی کشانده! تو نمی‌دانی که قرار است ترکش به زودی در مغز تو آمبولی کند خسرو! جنگ سایۀ شومی دارد یعنی وقتی تو در کُما هستی هم با تو می‌جنگد دارم از خنده روده‌بُر می‌شوم خسرو تو هنوز هم داری همۀ ما را می‌خندانی چگونه می‌توانم باور کنم خسرو خطر بیست‌سال بعد از جنگ با چاقویی در دست و زندانی در شصت شهید شده است؟! و بنیاد شهید بیهوده تو را انکار نمی‌کند چه کند هنوز هم خطرناکی خسرو و هنوز مردۀ تو بسیاری را می‌ترساند و ما هنوز می‌خندیدیم و هنوز گریه می‌کنیم و هنوز تو هستی که نیستی را به ما نشان می‌دهی جنگ است خسرو جنگ می‌بینی؟ نه! کسی که از دور شلیک می‌کند خون را نمی‌بیند تنها از دهان داغ تفنگ پوکه‌هایی سرد باقی می‌ماند خونریزی و آبروریزی برادران خونی دوری هستند شبیه تو و مصطفای مُشجّر که شیشه‌های ساده به او اقتدا می‌کنند جنگ را رها کن خسرو آب از سر جانماز‌ها گذشته و رزمندگان قدیمی بعد از جنگ گروهان‌گروهان عقب‌نشینی کرده‌اند! جنگ را رها کن خسرو و ای کاش جنگ نیز تو را رها می‌کرد! ▨  بکتاش آبتین از مجموعه شعر «تنهاییِ دسته‌جمعی» چاپ‌شده در فرانسه - نشر ناکجا Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.

    برای افزودن برچسب وارد شوید
  • ایرج میرزا | تسلیت به دوست پدر مرده

    ⁨۸ مرداد ۱۴۰۵⁩ · ⁨۱۰ دقیقه⁩

    ▨ نام شعر: تسلیت به دوستِ پدر مرده ▨ شاعر: ایرج میرزا ▨ با صدای: سبحان گنجی ▨ پالایش و تنظیم: شهروز ــــــــــــــــــ سخت است گرچه مرگِ پدر بر پسر همی هان ای پسر مخور غم از این بیشتر همی در روزگار هر پسری بی‌پدر شود تنها تو نیستی که شدی بی‌پدر همی اسکندرِ کبیر که می‌رفت از جهان گفت این سخن به مادرِ خونین جگر همی کز بعد من عزایی اگر می‌کنی به پای طوری بکن که باد پسندیده‌تر همی تنها مگِری، عدّه‌ای از دوستان بخواه کآیند و با تو گریه نمایند سر همی لیکن چه عدّه‌ای؛ که نباشند داغدار زان بیشتر به مرگِ کسانِ دگر همی با عدّه‌ای بگَری برایم که پیش از این ننموده مرگ از درِ ایشان گذر همی زیرا که داغ دیده بگرید برای خویش وآنگه تو را گُذارَد منّت به سر همی گر گریه‌ای کنند، کنند از برایِ من مرگِ کسی نباشدِشان در نظر همی چون خواست مادرش به وصّیت کند عمل با عدّه‌ای شود به عزا نوحه‌گر همی یک تن که داغ‌دیده نباشد نیافتند بشتافتند گرچه به هر کوی و در همی این گفت دخترم سرِ زا رفته پیش از این آن گفت مرده شوهرم اندر سفر همی آن دیگری سرود که از هشت ماهِ قبل دارم ز فوتِ مادرِ خود دیده تر همی آن یک بیان نمود که از پنج سالِ پیش مرگ پدر نموده مرا دربه‌در همی القصّه مرگ چون همه‌کس را گَزیده بود حاضر نشد به محضرِ او یک نفر همی چون مادرِ سکندر از این گونه دید حال دانست سّرِ گفتۀ آن نامور همی یعنی ببین که هیچکس از مرگ جان نَبُرد دیگر مکن تو گریه برای پسر همی بر هر که بنگری به همین درد مبتلاست بی‌داغ نیست لالهٔ باغِ بشر همی سختی چو بالسّویّه بود سهل می‌شود چون عامّ شد بلیّه شود کم اثر همی باری عزیزِ من همه خواهیم مُرد و رفت زاری مکن که هیچ ندارد ثمر همی یک مرده سر ز خاک نمی‌آورد برون صد سال اگر تو خاک بریزی به سر همی گفتند زلف کندی و بر خاک ریختی بر خاک ریخته است کسی مشکِ تَر همی؟ بر مالِ غیر دست تصّرف مکن دراز خود را مکن به ظلم و تعدّی سَمَر همی آن طرّه جایگاهِ دلِ اهلِ دانش است با این گروه جور مران این قَدَر همی آن آشیانِ مرغِ دل بی‌نوایِ ماست ای باغبان! مخواهش زیر و زبر همی آن طرّه را دو صاحبِ دیگر به غیرِ توست مالِ من است و مالِ نسیم سحر همی گر رفت بر سفر پدرت شُکر کن که هست آن مادرِ ستوده‌ات اندر حضر همی داری ز خود چهار برادر بزرگتر هر یک به جای خویش چو یک شیرِ نر همی بر کَن لباسِ ماتم و افسردگی ز بر کُن جامۀ شهامت و عزّت به بر همی از هر خیال بیهُده خود را کنار گیر مشغول شو به کسب کمال و هنر همی یک‌روز درس و مشق مکن ترک زینهار! مپسند وقتِ قیمتیِ خود هَدَر همی یک‌روز اگر ز درس گُریزی، به جان تو بگریزم از تو همچو لئیم از ضرر همی ور پندِ من به سمعِ ارادت کنی قبول دل بَندَمَت چو مفلسِ بی‌زر به زر همی با مادرت به رأفت و طاعت سلوک کن با خواهرت بجوش چو شیر و شکر همی پرهیز کن ز مردمِ بی‌عار و کم‌عیار همسر بشو به مردمِ نیکو سِیَر همی با آن قدم ز خانه برون نه اگر نهی کِت بر طریقِ عقل شود راهبَر همی باش از برایِ دیدۀ بدبین به جایِ تیر شو از برایِ حفظِ شرافت سپر همی در طبع ساده خویِ بَدان آن‌چنان دَوَد کاندر میانِ پنبه بیافتد شَرَر همی قدرِ مرا بدان که چو من هم به روزگار یک عاشقِ درست نبینی دگر همی ▨ ایرج میرزا Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.

    برای افزودن برچسب وارد شوید