→ همه برچسب‌ها

دین و معنویت

Religion & Spirituality

۱۱۳ قسمت

  • «چشم‌هایی در پوست درخت» داستانی عمیق دربارهٔ حافظه پنهان جهان و ارتباط آن با طبیعت است. راوی در سکوت جنگل با درختی روبرو می‌شود که نماد خاطرات و عهدهای ناگفته است و «با دل دیدن» را کلید درک این حافظه می‌داند. درخت با حک شدن نمادها و تصاویر بر پوست خود، داستان عشق‌های فراموش‌شده و وعده‌های رهاشده را روایت می‌کند و نشان می‌دهد که هر درخت روحی دارد و هر زخمی بر آن، «یک عهد ناتمام میان دو جان» است. این داستان بر این ایده تأکید می‌کند که حافظه جهان تنها در ذهن انسان نیست، بلکه در تمامی عناصر طبیعت از جمله درختان، خاک و باد نهفته و تنها «دل‌های بیدار» قادر به درک آن هستند. 🗓 ۳۱ ژوئیه ۲۰۲۵ / ۹ مرداد ۱۴۰۴ 📍مکانی در آلمان ⸻ نام داستان: “چشم‌هایی در پوست درخت” نه صدای پرنده‌ای بود، نه وزش بادی. فقط سکوت. و در آن سکوت، رفیق جانم، تو ایستادی کنار درختی که روزگاری کسی به نام هالی بر تنش نوشته بود: 5.10.07 و زمان، روی پوستش درشت حک شده بود: 2017 اما نه تاریخ‌ها، نه نام‌ها، تو را نیافریدند. بلکه چیزی پنهان‌تر، لرزان‌تر، آگاه‌تر از همه آنچه چشم می‌بیند. تو، دست بر آن قلب حک‌شده گذاشتی. S + B و زیرش حرفی بود: M نه به‌عنوان یک نشانه، که به‌مثابه رمزی از جهانی موازی، شاید شهرزاد، شاید مسیحا، شاید مادر، شاید معشوقی که هنوز زاده نشده… در آن لحظه، درخت نالید. نه با صدا، نه با لرزش، بلکه با فرو رفتن تصویری در درون تو. روی پوستش، جغدی دیده شد. و کمی آن‌سوتر، خرگوشی، کوهی، چشمی نیمه‌باز. و تو پرسیدی: «درختا هم رؤیا دارن؟» و درخت پاسخ داد، بی‌کلام: «ما حافظهٔ جهانیم، تمام عاشقانه‌های ناگفته، تمام بوسه‌های نگفته، تمام وعده‌هایی که در دل جنگل رها شدند، در پوست ما حک شده‌اند. تو فقط باید با دل ببینی، نه با چشم.» رفتی، آرام. اما نگاهت برگشت… و برای لحظه‌ای کوتاه، در گوشه‌ای از تنه، دیدی که چشمی بسته، حالا نیمه‌باز شده. شاید چون تو بالاخره آن را دیدی. شاید چون چیزی در تو بیدار شد. شاید چون “یعقوب”، دیگر تنها نبود… ⸻ و در پایان، درخت گفت: «هر درخت، یک روح است. و هر زخمی بر پوستش، یک عهد ناتمام میان دو جان…» ⸻ پیام درونی داستان: یادمان نرود، حافظهٔ جهان فقط در سر ما نیست، درختان، خاک، صخره‌ها و حتی باد، تمام نادیده‌ها را نگاه داشته‌اند. و تنها دل‌های بیدار، آن‌ها را خواهند شنید. ⸻ 🕊 «تو مپندار که خاموشی من، هست فراموشی من من همانم که در این خاموشی، هزار فریاد نهان دارم» ∞ Babak Mast o Sheyda ∞

  • این روایت عرفانی در ژوئیه ۲۰۲۵، در کنار مزاری کهنه و در دل طبیعت آرام آغاز می‌شود و داستان مردی را بازگو می‌کند که در آستانه غروب، حضور عظیمی را در سنگ مزار احساس می‌کند. او در مراقبه‌ای عمیق، خود را ریشه‌ای پیوندخورده با قلب یعقوب، پیرمردی سرشار از دانش و رنج می‌بیند. ناگهان، پرتوی طلایی از قبر می‌جهد و مغزی جوان و درخشان به سوی سر مرد می‌رود تا دانش نسل‌ها، رنج پدران، و حکمت زمین در وجود او ریشه دواند و وی را به چراغی برای آیندگان بدل سازد؛ این متن تاکید دارد که حکمت نیاکان و خاک در لحظات تنهایی به ما می‌رسد. ‎مرداد ۱۴۰۴ / ۲۵ ژوئیه ۲۰۲۵ ‎مکانی در جوار مزار کهنه، جایی در دل طبیعت خاموش ‎عنوان: مغز طلایی یعقوب ‎در آستانه غروب، مردی تنها با دستی لرزان بر سنگ سرد مزار ایستاد. هوای سنگین عصر، پر از خاطره و بوی خاک، دستانش را گرفت. ‎دلش می‌لرزید؛ ‎نه از ترس مرگ، ‎بلکه از عظمت حضوری که آن‌جا موج می‌زد. ‎چشمانش را بست و به مراقبه فرو رفت. ‎در اعماق سکوت، ‎ناگهان وزنی عجیب بر شانه‌هایش حس کرد؛ ‎دستانی کهنه، سنگین، بی‌صدا— ‎انگار هزارسال تجربه، ‎حالا بر شانه‌های او قرار گرفته بود. ‎در ژرفای مراقبه، ‎خویشتن را چون ریشه‌ای دید ‎که با قلب مادر زمین گره خورده. ‎اما این‌بار، قلبی که در دل زمین می‌تپید، ‎دیگر فقط زمین نبود— ‎قلب یعقوب بود: ‎پیرمرد خاموشی که دانش و رنج و رؤیای خود را ‎در دل این خاک گذاشته بود. ‎ناگاه پرتوی طلایی، ‎چون خورشید گمشده، ‎از دل قبر زبانه کشید. ‎در آن نور، مغزی جوان و درخشان آرام‌آرام ‎بر فراز سنگ برآمد، ‎و در پرتو طلایی، ‎راهش را به سوی سر مرد گشود. ‎مرد، بی‌کلام و بی‌نیاز از دعا، ‎در خود فرو رفت— ‎و مغز طلایی یعقوب ‎همچون بذر نوری ‎در سر و جان او آرام گرفت. ‎دم عمیقی کشید، ‎و سنگینی شانه‌ها، ‎جای خود را به سبکی و آرامش داد؛ ‎حالا صدایی خاموش ‎درونش نجوا می‌کرد: ‎«دانش نسل‌ها، ‎رنج پدران، ‎و حکمت زمین، ‎اکنون در ریشه‌های توست؛ ‎این بار تویی که باید از این نور، ‎در تاریکیِ آیندگان چراغ بسازی.» ‎مرد آرام چشم گشود. ‎سنگ مزار دیگر فقط سنگ نبود؛ ‎خانه‌ای شده بود ‎برای عبور روح و دانش، ‎و پیوند دوباره خاک و آسمان. ⸻ ‎پیام: ‎در لحظه‌هایی که خیال می‌کنی تنها مانده‌ای، ‎خاک و نیاکان، ‎در سکوت و فروتنی، ‎حکمتشان را ‎در جانت می‌کارند. ∞ Babak Mast o Sheyda ‎در حلقه انتقال نور و راز.

  • این روایت، سفر درونی یک سوار تنها را در آستانه کوهی خاموش و در کنار کلبه‌ای ویران به تصویر می‌کشد. در این داستان، سوار نه تنها یک مکان فیزیکی، بلکه یک وضعیت وجودی را تجربه می‌کند که در آن، امید و پاداش بی‌اهمیت می‌شوند. با بازسازی کلبه و افروختن دوباره آتش، او نه تنها یک فضای فیزیکی را ترمیم می‌کند، بلکه امید و معنا را در دل ویرانی‌ها و تنهایی‌ها دوباره زنده می‌سازد. در پایان، این داستان بر این پیام تأکید می‌کند که حضور و تلاش انسان، حتی در سکوت و انزوا، مورد پذیرش جهان و خداوند قرار می‌گیرد و می‌توان در دل ویرانی‌ها، آغازی نو یافت. ۳ مرداد ۱۴۰۴ / ۲۵ ژوئیه ۲۰۲۵ مکانی در دامنه‌های مرطوب و خاموش کوه عنوان: سوار و کوه بی‌نام در غروبِ روزی که هیچ خاطره‌ای در آن باقی نمی‌ماند، سوار، تنها، خسته و بی‌نام، در امتداد جاده‌ای بی‌پایان پیش می‌رود. اسب زیر پایش نه شاد است، نه مرده؛ فقط حرکت می‌کند، چنان‌که زندگی می‌گذرد: بی‌نیاز از امید، بی‌نیاز از پاداش. در دوردست، کوهی ستبر و خاموش دیده می‌شود؛ کوهی که سال‌هاست نه پرنده‌ای بر قله‌اش آواز خوانده، نه رهگذری در دامنه‌اش آتشی افروخته است. سوار به پای کوه می‌رسد، در آن‌سوی دره، چشمش به کلبه‌ای می‌افتد، ویران و فراموش‌شده، همچون خاطره‌ای از کودکی که دیگر بازنمی‌گردد. سوار پیاده می‌شود. قدم‌زنان به سوی کلبه می‌رود، دست بر تنه‌ی درختان کهن می‌کشد، و شاخه‌ای خشک را در دست می‌گیرد— همان شاخه‌ای که روزگاری دری بر این کلبه بوده است. باد سرد از میان شاخ و برگ‌ها عبور می‌کند؛ صدای خش‌خش برگ‌های خشک، مثل نجواهای اجدادی‌ست که می‌گویند: «هر ویرانی را به خانه‌ای نو بدل کن، هر بی‌پناهی را به مأمن خویش بدل کن.» سوار شاخه را همچون دری بر کلبه می‌گذارد، سنگ‌های آتش را از نو کنار هم می‌چیند، و شعله‌ای خاموش اما زنده را در دل خاکستر می‌یابد. در سکوتی ژرف، ناگهان، از دور دستی سری به احترام خم می‌کند— رهگذری خاموش، شاید مردی با اسب‌کش یا روحی از جهان دیگر. سوار نه بیم دارد و نه نیازی به کلام، فقط حضوری آرام و چشم‌دوش به کوه. در آن دم، کوهِ تنها— با تک‌چشم معصوم و خیس از اشک— نگاهی به افق و به سوار می‌اندازد: «ای انسان، تو در دل رنج، در مرز مرگ و امید، در ویرانه و تنهایی، همچنان حق داری دوباره خانه‌ای بسازی، آتش را زنده کنی، و حتی اگر هیچ کس، هیچ نگفت، بدانی که جهان، خاموش و بی‌قضاوت، تلاش و حضور تو را تایید می‌کند.» سوار سر بر سنگ کلبه می‌گذارد. گریه می‌کند بی‌صدا. شب آرام آرام، همه چیز را در آغوش می‌گیرد. و در طلوع بعدی، شعله‌ای کوچک، کلبه‌ای ترمیم‌شده، و کوهی آرام‌تر در جهان باقی می‌ماند. ⸻ پیام: اگر تمام دنیا خاموش شد و تو تنها ماندی، حتی اگر فقط یک رهگذر بی‌کلام، سری به احترام تو خم کرد، بدان که خدا، در خاموشی ویرانه‌ها، همچنان حضورت را پذیرفته است. «Babak Mast o Sheyda ∞»

  • این متن روایتی استعاری از بی‌طرفی و بلوغ است که ماجرای جوانه‌زدن و از بین رفتن یک دانه شاهدانه را نقل می‌کند. باغبان داستان، نه علاقه‌ای به پرورش این گیاه دارد و نه با آن مخالف است؛ او صرفاً تماشاگر بی‌احساس و بی‌قضاوتی است که اجازه می‌دهد سرنوشت شاهدانه مسیر طبیعی خود را طی کند. این بی‌تفاوتی فعال، نه از سر بی‌مسئولیتی، بلکه نمادی از پذیرش بی‌قید و شرط زندگی و رویدادهای آن است، بدون اینکه درگیر میل به مصرف، ترس از ممنوعیت، یا امید به نتیجه‌ای خاص باشد. در نهایت، پژمردن شاهدانه در سکوت، پیام اصلی متن را منعکس می‌کند: بزرگ‌ترین بلوغ، رسیدن به بی‌طرفی‌ای است که نه اسیر خواسته‌ها شود و نه درگیر تقابل‌ها، بلکه صرفاً نظاره‌گر باشد و اجازه دهد هر پدیده، سرنوشت خود را بیابد. تاریخ: ۲۳ جولای ۲۰۲۵ / ۲ مرداد ۱۴۰۴ مکانی در حاشیه باغی بی‌ادعا، زیر نور خاکستریِ یک روز بلند تابستانی عنوان: شاهدانه‌ای برای هیچ‌کس در باغچه‌ای کوچک، کنار پنجره‌ای خاموش، دانه‌ای ناشناس به آرامی جوانه زد—نه به قصد، نه به نقشه، نه به رؤیایی خاص. این باغ نه از آن باغبان‌هایی بود که شوقِ پرورش #شاهدانه داشتند؛ نه در جمع آن‌هایی بود که بذر می‌کارند برای درو، برای تجارت، برای شعله‌ور شدن هیجان سود و مصرف. نه مرد این خانه، #معتاد و مصرف‌کننده بود، نه مخالف و جنگنده با گیاه. او فقط بود— تماشاگر، بی‌حسرت و بی‌هیجان، در میانه‌ی بازی‌ای که هرگز به آن دل نبسته بود. شاهدانه رشد کرد، قد کشید، برگ داد، در گلدانی که برایش غریبه بود و چشمانی که نه ستایشگر بودند، نه سرزنش‌گر. برای باغبان، این گیاه نه نماد آزادی و لذت بود، نه تهدیدی برای #اخلاق و #قانون؛ فقط حادثه‌ای اتفاقی بود، تکه‌ای از طبیعت که جایی بی‌هدف سبز شده بود، نه دشمنش بود، نه معشوقش. روزی، باغبان به گیاه نگاهی کرد—نه شاد، نه غمگین، نه با حس مالکیت. تصمیم گرفت: نه با آن بجنگد، نه آن را عزیز بدارد. نه پرورش دهد، نه بسوزاند و نیست کند. دانه را از خاک کند، بی آنکه آزار بر آن برساند، در گلدانی دیگر، گوشه‌ی باغ، پنهان میان گل‌های بی‌صدا، رها کرد تا تقدیر خود را بیابد. نه آب، نه نوازش، نه قضاوتی، نه مراقبتی؛ فقط نظاره‌ای بی‌ادعا: که این گیاه اگر بماند، حق خودش است، اگر بپژمرد، نه #مظلوم است نه #گناهکار. شاهدانه پژمرد. بی تماشاگر، بی هیاهو، بی شرحِ حادثه. کسی نبود که مرگش را جشن بگیرد، کسی نبود که نجاتش را آرزو کند. نه پرورش‌دهنده، نه مصرف‌کننده، نه مخالف. #باغبان تنها ایستاده بود، نه پیروزی، نه شکست؛ فقط فهمید گاهی باید به زندگی اجازه داد که راه خودش را برود— نه با شیفتگی، نه با ترس، نه با نفرت، نه با امید. ⸻ پیام پایانی: بزرگ‌ترین بی‌طرفی، گاهی همان بلوغ است— که بتوانی، نه اسیر مصرف و میل شوی، نه اسیر مبارزه و انکار؛ فقط نگاه کنی و بگذاری هر گیاه، هر رابطه، سرنوشت خودش را بیابد. ∞ Babak Mast o Sheyda تماشاگر خاموشِ عبور و رهایی.

  • این متن عرفانی، با استعاره از کوه، ابر و جویبار، به مفهوم رهایی و اتکا به خود می‌پردازد. کوه که نماد استواری و تنهایی همراه با زخم‌های کهنه است، سال‌ها به حضور ابر وابسته بود، ابری که سایه‌بان و آرام‌بخش او بود. اما با دور شدن ابر، کوه به درک جدایی و نیاز به ترمیم خود می‌رسد و جویبار نیز که ریشه‌اش در کوه است، مسیر مستقل خود را در پیش می‌گیرد. پیام اصلی متن این است که در نهایت، باید انتظار بازگشت هیچ چیز را نکشید و با اتکا به ریشه‌های خود در خاک حضور، به زندگی ادامه داد و خود را به هستی سپرد. تاریخ: ۲۳ جولای ۲۰۲۵ / ۲ مرداد ۱۴۰۴ مکان: دامنه‌های خاموش کوه، زیر #آسمان ابری عنوان: کوه، ابر، و جویبار کوهی بود تنها، زخمی و استوار، در دلش آتش‌هایی کهنه و امیدی خاموش به روزنه‌ای از نور. سال‌ها بود که در دامنه‌اش، ابر سپیدی می‌آمد و می‌رفت— ابری که سایه‌بان روزهای داغ بود، آرام‌بخش شب‌های بی‌پناهی، و گاهی بارانی نرم بر تن خسته کوه می‌ریخت. اما کوه می‌دانست: ابر، همیشه در آسمان نمی‌ماند. گاهی از شدت وزش بادها، یا هراس افتادن قطره‌های تازه، ابر دور می‌شد و تنها نشانه‌ای در آسمان می‌گذاشت. در پایین دست کوه، جویباری جاری بود؛ آب کوچکی که ریشه در دل کوه داشت اما راهش به دشت‌های دور می‌کشید. جویبار هر از گاهی سرک می‌کشید تا ابر و کوه را با هم ببیند، شاید لحظه‌ای گرمای باران و آغوش سنگ را، هر دو، با هم لمس کند. اما کوه، پس از سال‌ها انتظار و جدایی، در آستانه یک طوفان بزرگ ایستاد. ابر، دیگر بارانی برای کوه نداشت؛ تنها از فاصله‌ای دور، یاد روزهایی را که سایه‌بان بود، برای کوه باقی گذاشت. کوه سرانجام فهمید: زمان آن رسیده که دیگر انتظار بازگشت هیچ ابری را نکشد؛ زخم‌هایش را با نور اندک و باران‌هایی که گهگاه می‌بارد، خودش ترمیم کند. جویبار، که ریشه‌اش هنوز در کوه بود، اما به راه خود در دشت‌های سبز ادامه داد— با اجازه و آرزوی بهترین‌ها از کوه و ابر، بی‌نیاز از آن‌که باری باشد بر دوش هیچ‌کدام. کوه ایستاد؛ ابر دور شد؛ جویبار راه خود را ادامه داد. و در آن شامگاه خاموش، کوه برای اولین بار، خودش را بی‌انتظار ابر، اما با مهربانی و دعا، به آسمان سپرد. ⸻ پیام عرفانی: گاهی کوه باید بفهمد ابر اگر رفتنی شد جویبار اگر به راه خویش رفت تنها چیزی که می‌ماند ریشه‌هایی‌ست که در خاک حضور، زنده‌اند. ∞ Babak Mast o Sheyda

  • لینک‌ها: 🔗 @mehran_soma 🔗 @ravannamacommunity 🌐 mindbodyintegration.ca 🌐 somaretreats.org مهمانان این اپیزود: 🌿 بیتا حاجیان — هنرمند و به‌زودی درمانگر در صورت تمایل برای ارتباط با بیتا: 📧 Love@bitahadjian.space 🌿 پرنیان اختری — شاگرد زندگی و هم‌مسیر آگاهی اگر دوست داشتید با پرنیان در تماس باشید: 📧 parnianakhtariii@gmail.com Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.

  • رعنا رحیم‌پور – مدیر اجرایی آبسیدیانا (Obsidiana)، میزبان پادکست آبسی‌کست (Obsicast)، روزنامه‌نگار، مجری، و درمانگر روان‌نما https://www.instagram.com/r.rahimpour https://www.instagram.com/obsicast https://www.youtube.com/@ranarahimpour https://www.instagram.com/mehran_soma https://www.instagram.com/ravannamacommunity https://www.mindbodyintegration.ca https://www.somaretreats.org Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.

  • قسمت 10

    Elm va Din | علم و دین

    ⁨۱۵ مهر ۱۴۰۲⁩ · ⁨۲۳ دقیقه⁩

    ارتباط میان نسبیّت و پویا ماندن دین – نقش علم و دین در دنیای آینده – مرور بر بحث‌های گذشته.

  • قسمت 9

    Elm va Din | علم و دین

    ⁨۸ مهر ۱۴۰۲⁩ · ⁨۲۲ دقیقه⁩

    آیا علم پویاست یا دین؟ موضوع دین چیست؟

  • قسمت 8

    Elm va Din | علم و دین

    ⁨۱ مهر ۱۴۰۲⁩ · ⁨۲۱ دقیقه⁩

    نظر دیانت بهائی درباره تکامل. نگاه جامعه در زمان ظهور دیانت بهائی درباره تکامل انواع.

  • قسمت 7

    Elm va Din | علم و دین

    ⁨۲۵ شهریور ۱۴۰۲⁩ · ⁨۲۲ دقیقه⁩

    عدم قبول بعضی از باورها توسط علم مانند: تقدّس یا ایثار و فداکاری.

  • قسمت 6

    Elm va Din | علم و دین

    ⁨۱۸ شهریور ۱۴۰۲⁩ · ⁨۲۳ دقیقه⁩

    علم و دین رقیبند یا مطابق؟ دین می‌تواند به علم جهت بدهد؟ دین می‌تواند در علم دخالت کند؟

  • قسمت 5

    Elm va Din | علم و دین

    ⁨۱۱ شهریور ۱۴۰۲⁩ · ⁨۲۰ دقیقه⁩

    تاثیر و کاربرد آموزه علم و دین در زندگی ما – رویکرد آثار بهائی هنگام برخورد میان آموزه‌های دین و علم – نظر دانشمندان بهائی درباره تطابق علم و دین.

  • قسمت 4

    Elm va Din | علم و دین

    ⁨۴ شهریور ۱۴۰۲⁩ · ⁨۱۷ دقیقه⁩

    تاثیر عقاید غزالی در آیندگانش – شیخیّه و رابطه علم و دین – شکل‌گیری مقدّمه دیدگاه بهائی درباره تطابق علم و دین – رویکرد جامعه نسبت به آراء شیخیّه.

  • قسمت 3

    Elm va Din | علم و دین

    ⁨۲۸ مرداد ۱۴۰۲⁩ · ⁨۱۸ دقیقه⁩

    بحث تطابق علم و دین آیا خاص دیانت بهائی است؟ دیدگاه اهل دین نسبت به فلاسفه. غزالی طرفدار یا ضد علم؟ بایزید و حقایق دینی.

  • قسمت 2

    Elm va Din | علم و دین

    ⁨۲۱ مرداد ۱۴۰۲⁩ · ⁨۱۹ دقیقه⁩

    دینی که باید مطابق عقل و علم باشد / حقیقت دین / ایجاد وحدت میان ادیان / و …

  • قسمت 1

    Elm va Din | علم و دین

    ⁨۱۴ مرداد ۱۴۰۲⁩ · ⁨۱۸ دقیقه⁩

    مفهوم علم در آثار بهائی/ چگونگی کشف حقیقت ادیان توسط علم / ایجاد فرصت در چالش میان علم و دین/ و …

  • فلسفهٔ شب قدر - سخنرانی استاد علی اکبر خانجانی کتابها و مقالات منتشر شده استاد خانجانی در سال جدید (1400) : دانلود از تلگرام : https://t.me/khanjanyaudiobooks کتاب: نزول و عروج روح در خلق جدید آخرالزمان مقاله های استبداد ، افسانه حمله اعراب به ایران، پدیده ای بنام غیرت، بزرگترین مانع دموکراسی در جهان اسلام، شفاعت و راز واژگونی تشیع، همذات پنداری و تقلید، کرونا ، سلفی گری ، حکمت های آخرالزمانی ، خود را بشناسیم ، خرافه چیست؟

  • کند و کاوی در اصول ج سوم (4)  بیماری، همجنس بازی، دگماتیزم تألیف استاد علی اکبر خانجانی کتابها و مقالات منتشر شده استاد خانجانی در سال جدید (1400) : دانلود از تلگرام  : https://t.me/khanjanyaudiobooks  کتاب: نزول و عروج روح در خلق جدید آخرالزمان مقاله های استبداد ، افسانه حمله اعراب به ایران،  پدیده ای بنام غیرت، بزرگترین مانع دموکراسی در جهان اسلام، شفاعت و راز واژگونی تشیع،  همذات پنداری و تقلید، مقالات : کرونا ، سلفی گری ، حکمت های آخرالزمانی ، خود را بشناسیم ، خرافه چیست؟

  • ترس از بارداری و عذاب تربیت کودک هرگز در طول تاریخ بشر همچون امروز بچه داری و تربیت فرزند ان پدیده ای چنین معما وار و عذابی خانمانسوز نبوده است. به لحاظی این پدیده مولود معما و عذابی بنیادی تر است که همان رابطه زناشوئی می باشد. این عذاب آشکار حاصل آن عذاب پنهان است. این مسئله موجب شده که بارداری برای والدین تبدیل به یک بدبختی بزرگ شود و حتی اصل زناشوئی و ازدواج را منتفی نمایید.  نگرانی مهلک حاصل از باردار شدن نیز مهمترین بخش زناشوئی یعنی رابطه جنسی را نیز تبدیل به یک عذاب نموده اسیت و این عذاب کل رابطه را بسوی هلاکت می کشاند و لذا نسل بشر را بر روی زمین با خطری جدی مواجه ساخته است . کودکان به راستی آئینه رابطه پنهان زن و شوهر هستند. به همین دلیل حضور کودکان در روابط اجتماعی مایه بی آبروئی شده و لذا روابط اجتماعی نیز در خطر افتاده است. این چه معما و عذابی است و چه علتی دارد؟ کودکان بی قرار و مخرب و رنجور که ...  از کتاب " دائرة المعارف عرفانی استاد علی اکبر خانجانی " جلد اول https://t.me/ezdevajvaeshgh/2213