→ همه برچسب‌ها

دین و معنویت

Religion & Spirituality

۱۱۳ قسمت

  • در این قسمت سراغ یکی از عمیق‌ترین و دردناک‌ترین مسائل اجتماعی می‌رویم: نابرابری اقتصادی؛ شکاف‌هایی که به‌تدریج میان انسان‌ها شکل می‌گیرند، اعتماد اجتماعی را تضعیف می‌کنند، احساس تعلق را کاهش می‌دهند و امید به آینده‌ مشترک را کم‌رنگ می‌سازند، و این پرسش جدی را پیش می‌آورند که آیا در جامعه‌ای نابرابر می‌توان به رفاه پایدار، آرامش جمعی و توسعه‌ واقعی دست یافت؟ چرا فاصله‌ فقیر و غنی روزبه‌روز بیشتر می‌شود و چه عواملی باعث می‌شود فرصت‌ها به‌طور ناعادلانه میان افراد توزیع شوند؟ با تکیه بر نگاه عمیق انسانی در رساله‌ مدنیه، بررسی می‌کنیم که نابرابری فقط یک عدد و آمار اقتصادی نیست، بلکه زخمی است که بر روح یک جامعه می‌نشیند، روابط انسانی را تضعیف می‌کند، سرمایه‌ اجتماعی را کاهش می‌دهد و مسیر رشد و پیشرفت را ناهموار می‌سازد؛ هم‌چنین نسبت آزادی اقتصادی با عدالت اجتماعی را بررسی می‌کنیم تا روشن شود که پیشرفت پایدار تنها زمانی ممکن است که آزادی، انصاف و مسئولیت در کنار هم قرار بگیرند.

  • همراهان نازنین، در این قسمت از «ایرانِ ممکن» با هم وارد یکی از مهم‌ترین پرسش‌های تمدن و زندگی جمعی می‌شویم: رفاه عمومی واقعا یعنی چه و چه‌گونه می‌تواند هدف نهایی توسعه و پیشرفت یک جامعه باشد؟ آیا رفاه فقط آسایش و راحتی یک قشر محدود است یا حق مسلم همه مردم؟ حضرت عبدالبهاء در رساله‌ مدنیه ما را به بازنگری در مفهوم رفاه دعوت می‌کند؛ مفهومی که محدود به بعد اقتصادی نیست و عدالت، آموزش، اخلاق، معنویت، فرصت برابر و ارتقای توانایی‌های انسانی را هم شامل می‌شود، به‌گونه‌ای که رفاه بدون تعلیم و تربیت می‌تواند به انحراف و فساد بینجامد و برابری مطلق، هدف نیست بلکه فرصت برابر و دسترسی عادلانه به منابع و امکانات است. ایشان تأکید می‌کنند که حکومت، فرهنگ، آموزش و اخلاق همگی ابزارهای تحقق رفاه عمومی‌اند و تنها با پیوند این ابعاد می‌توان جامعه‌ای پویا، عادلانه و انسانی ساخت. این گفت‌وگو دعوتی است به بازاندیشی در معیارهای پیشرفت، بازتعریف رفاه و یافتن مسیرهایی که در آن آسایش، عدالت، کرامت و رشد انسانی برای همه مردم نه یک امتیاز، بلکه یک حق واقعی باشد، تا شاید بتوانیم با نگاهی تازه، رفاه را نه امتیاز ثروت‌مندان، بلکه نتیجه‌ خرد، اخلاق و مسئولیت جمعی ببینیم.

  • در این قسمت از برنامه اقتصاد و رساله مدنیه می‌خواهیم فراتر از نمودارهای اقتصادی، شاخص‌های تولید و مصرف یا واردات و صادرات، به ریشه‌های واقعی پیشرفت یک جامعه نگاه کنیم؛ به آن چیزهایی که هیچ نمودار اقتصادی قادر به اندازه‌گیری‌شان نیست، اما بدون آن‌ها هیچ تمدنی پایدار نمی‌شود، یعنی صفات و فضایل انسانی مانند صداقت، امانت، فداکاری و انصاف. رساله مدنیه این صفات را نه صرفا توصیه‌های اخلاقی خوش‌آب‌ ورنگ، بلکه ستون‌های نامرئی تمدن‌های ماندگار معرفی می‌کند و نشان می‌دهد چگونه اخلاق فردی و اجتماعی، اعتماد عمومی، و مسئولیت‌پذیری انسان‌ها در خانواده و جامعه می‌تواند پایه‌ی اقتصاد، تجارت و روابط دولتی سالم باشد. اگر بخواهیم ایران و جهان را جای بهتری بسازیم، لازم است تمرکز خود را روی این ستون‌های نامرئی تمدن قرار دهیم و از آموزه‌های حضرت عبدالبهاء در رساله‌ مدنیه برای اصلاح زندگی فردی، روابط کاری، تجاری و اقتصادی استفاده کنیم.

  • بعد از آن‌که فهمیدیم از نگاه رساله‌ مدنیه ثروت که از راه درست و با نیت خیر کسب شده باشد می‌تواند ممدوح باشد، حالا یک گام جلوتر می‌رویم و با هم به این پرسش اساسی می‌پردازیم که اصلا ثروت را برای چه می‌خواهیم و مفهوم «خدمت» در این مسیر چه معنایی دارد؛ آیا قرار است فقط دارایی جمع کنیم و به رفاه شخصی برسیم، یا در برابر جامعه، آیندگان و انسانیت هم مسئولیم؟ اگر ثروت مثل خاک حاصلخیزی است که می‌شود در آن هر بذری کاشت، چه تضمینی هست که بذر پیشرفت، عدالت و رفاه در آن کاشته شود؟ در این گفت‌وگو، با تکیه بر نگاه عمیق حضرت عبدالبهاء در رساله‌ مدنیه، بررسی می‌کنیم که رابطه‌ میان ثروت و خدمت چگونه تعریف می‌شود و این که دارایی‌ها باید چگونه در مسیر آموزش، بهداشت، زیرساخت، نوآوری و توان‌مندسازی جامعه به کار گرفته شوند تا واقعا موجب ارتقای جمعی شوند؛ این برنامه دعوتی است به بازنگری در معنای موفقیت، به پیدا کردن تعادل میان لذت فردی و سود عمومی، و به یادآوری این حقیقت که ثروت، زمانی ارزشمند است که به ابزار رشد انسان، تقویت عدالت اجتماعی و ساختن آینده‌ای بهتر برای ایران تبدیل شود، نه صرفا وسیله‌ای برای تفاخر و انباشت شخصی.

  • در این قسمت از برنامه، با تکیه بر «رساله‌ مدنیه» به اقتصاد ایران در دو مقطع تاریخی نگاه می‌کنیم: ایرانِ دوره‌ قاجار و ایرانِ امروز. پرسش اصلی این است که چرا با گذشت بیش از ۱۵۰ سال، بسیاری از چالش‌های بنیادین اقتصاد ما - از ضعف تولید و نهادسازی تا نگاه کوتاه‌مدت و فاصله‌ اخلاق از اقتصاد - هم‌چنان پابرجاست. حضرت عبدالبهاء در رساله‌ مدنیه نسخه‌ عددی نمی‌دهند، اما چارچوبی ارائه می‌کنند که توسعه را حاصل پیوند علم، عدالت، اخلاق و منفعت عمومی می‌دانند و بر مشارکت آگاهانه در اقتصاد جهانی تأکید دارند. این گفت‌وگو دعوتی است به بازاندیشی در این‌که آیا می‌توان رشد اقتصادی را هم‌زمان با رشد انسانی و مسئولیت اجتماعی پیش برد یا نه؟

  • اقتصاد فقط علم و عدد و جدول و گزارش نیست؛ بلکه دارای روحی است که رشد و ترقی و بهبود أوضاع مردمان را شکل می‌دهد.در این قسمت از «اقتصاد و رساله‌ی مدنبه» به سراغ پرسشی اساسی می‌رویم: در یک اقتصاد بیمار، ریشه‌های بیماری را در کجا می‌توان جست و راه درمان آن چیست؟در پرتو رساله‌ مدنیه، از نقش اخلاق، تربیت، جهان‌بینی و تأثیر مؤسسات بخش خصوصی در شکل‌گیری یک اقتصاد سالم سخن می‌گوییم و مفهوم «روح اقتصاد» را با مثال‌های عینی بررسی می‌کنیم.از مهمان برنامه می‌پرسیم: چالش دیروز و امروز ما چیست؟ آیا می‌توان میان عدالت، معنویت و توسعه پیوندی پایدار برقرار کرد؟ آیا در رساله‌ مدنیه می‌شود پیشنهادی برای یک نظام اقتصادی پایدار و تازه پیدا کرد؟

  • وقتی همه از تغییر حرف می‌زنند، اما چیزی عوض نمی‌شود، یعنی جایی از مسیر را اشتباه رفته‌ایم. در این قسمت در مورد بهتر کردن شرایط یا آن‌طور که متداول شده، «إصلاحات» حرف می‌زنیم و  با الهام از رساله مدنیه، سراغ یکی از جدی‌ترین نقدهای حضرت عبدالبهاء به اصلاحات به نتیجه نرسیده می‌رویم؛ از تقلید سطحی از کشورهای دیگر تا موانع فرهنگی، آموزشی و ساختاری.در این گفتگو می‌پرسیم: اصلاح واقعی از کجا شروع می‌شود؟ از قدرت، فرهنگ یا خود ما؟ تفاوت ظاهر اصلاحات با تحول عمیق چیست و برای امروزمان چه درس‌هایی می‌توانیم بگیریم؟اگر به آینده ایران و نقش خودمان در اصلاح و بهبود أوضاع واقف باشیم، می‌توانیم همراهان بیشتری در کنار خود داشته باشیم.

  • Iran is witnessing one of the most violent and unprecedented crackdowns on protests in its modern history. Nationwide demonstrations that began in late December 2025 have spread to hundreds of cities, met with live ammunition, mass arrests, and widespread repression by the regime. Reports from human rights groups, journalists, and international organizations suggest that tens of thousands may have been killed or injured, though the exact numbers remain unknown. Due to censorship, intimidation, and the near-total shutdown of internet and communications imposed on January 8, 2026, countless deaths, injuries, and arrests remain unreported or impossible to verify, leaving people both inside and outside the country in the dark about the true scale of what is unfolding. Dr. Gabor Maté is a Canadian physician, trauma expert, and bestselling author whose work bridges medicine, psychology, and social justice. Drawing on decades of clinical experience and a trauma-informed, holistic biopsychosocial and spiritual perspective, he is widely known for exploring how individual suffering and collective crises are shaped by historical, cultural, and systemic forces. In this conversation with Mehran Seyed Emami, he reflects on Iran through the lens of trauma, disillusionment, polarization, and human resilience, asking what happens when old stories collapse and a society is forced to confront painful truths in real time. Beyond the headlines, this moment is not only political, but deeply psychological and collective. Gabor Maté https://www.instagram.com/gabormatemd https://drgabormate.com Mehran Seyed Emami https://www.instagram.com/mehran_soma Ravannama Psychedelic Community https://www.instagram.com/ravannamacommunity https://ravannama.org Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.

  • آیا نوسازی و نوآوری یعنی کپی‌برداری؟ در دومین قسمت از «اقتصاد و رساله‌ مدنیه»، با حضور دکتر هوشمند بدیعی به سراغ چالش بزرگ «تجدد» می‌رویم. ما بررسی می‌کنیم که چرا تلاش‌های تاریخی ایران برای پیشرفت، اغلب به یک پوسته‌‌ ظاهری محدود شده و به عمق نرفته است. «رساله‌ مدنیه» راه‌کاری متفاوت ارائه می‌دهد: تحولی که ریشه در شناخت داشته باشد، نه تقلید کورکورانه. در این گفتگو می‌آموزیم که چگونه می‌توان بدون از دست دادن هویت، با مشورت و نگاه عمیق از دست‌آوردهای علمی جهان بهره برد و چرا پیشرفت واقعی، بیش از تکنولوژی، به بیداری فکری و اخلاقی نیاز دارد. اگر به دنبال ریشه‌ ناکامی‌های گذشته و مسیر درست آینده هستید، این قسمت را از دست ندهید.

  • این قطعه از خاطرات، تجربه‌ی نویسنده را در یک بیمارستان آلمان در دسامبر ۲۰۲۵ روایت می‌کند، در حالی که او پس از جراحی‌های متعدد و در میان چرت و بیداری، با خستگی و درد دست و پنجه نرم می‌کند. نکته‌ی محوری داستان، ملاقات غیرمنتظره‌ی دوم با یک کفشدوزک است که روی میز کنار تخت ظاهر می‌شود و نویسنده آن را نه یک تصادف، بلکه «تکرارِ تأیید» یا نشانه‌ای معنادار می‌داند. او کفشدوزک را روی انگشت اشاره‌اش می‌گذارد و با باز کردن پنجره، آن را به سمت «مرزِ آزادی» پرواز می‌دهد. این رهایی پروانه، در نگاه نویسنده، نمادی عمیق‌تر از رهایی خودش از چهار ماه «زندانِ درد» و محدودیت‌های جسمانی است و به این درک می‌رسد که کار او در جهان، باز کردن راهی به سوی آسمان برای موجودات کوچک و مفاهیم سنگین است. در پایان، او کشف می‌کند که رهایی همیشه با زور اتفاق نمی‌افتد، بلکه گاهی تنها به باز کردن پنجره و اجازه دادن برای رفتن نیاز دارد؛ این ایده شامل آزادی دادن به ترس‌ها، خاطرات قدیمی، و تصورات پیشین درباره‌ی خود نیز می‌شوپنج‌شنبه، ۳ دسامبر ۲۰۲۵ / ۱۲ آذر ۱۴۰۴ – مکانی در آلمانچند ساعت از ماجرای کفشدوزک اول گذشته بود.سرمِ آنتی‌بیوتیک قبلی تمام شده بود و من، میان چرت و بیداری، به سقف خاکستری اتاق خیره بودم. درد کمر مثل موجی دور شده بود، اما خستگی، مثل جزر آرام، هنوز در تنم رفت‌وآمد داشت.یادم افتاد که ویتامینم را نخورده‌ام.به زحمت نیم‌خیز شدم، بطری کوچک را برداشتم و قرص را در دهان گذاشتم. همان لحظه، چیزی در گوشهٔ میز سفید کنار تخت تکان خورد.نگاه کردم.یک کفشدوزک دیگر.این‌بار رنگش روشن‌تر بود، نارنجی متمایل به کرم، با خال‌های پررنگ. آرام روی لبهٔ میز راه می‌رفت؛ انگار آمده باشد شیفت عصرِ نگهبانی را تحویل بگیرد.لبخند زدم.در دل گفتم: «اگر عقل بگوید اتفاق، دل من می‌گوید: تکرارِ تأیید.»دست را جلو بردم.لحظه‌ای مکث کرد، بعد خودش راهش را عوض کرد و آمد روی پوست دستم.گرمی ملایمی از پاهای ریزش حس می‌کردم؛ آن‌قدر ظریف که فقط اگر حواسم جمع می‌بود می‌توانستم لمسش کنم.آرام روی کف دستم چرخ زد و بعد، بی‌هیچ دعوتِ دوباره‌ای، خودش خزید تا برسد روی انگشت اشاره‌ام؛ همان انگشتی که در تمام عمر با آن مسیرها را نشان داده‌ام، درس داده‌ام، هشدار داده‌ام.در را بادِ کوریدور کمی باز گذاشته بود، اتاق بوی مواد ضدعفونی می‌داد.به کفشدوزک نگاه کردم و زیر لب گفتم:«بیا برویم تا مرزِ آزادی.»با دستِ دیگرم پنجره را بالا کشیدم.هوای سرد، ناگهان صورت و گلویم را برید، اما در عمق ریه‌ام، حس تازگی آورد.کفشدوزک روی نوک انگشت اشاره ایستاده بود، درست در قابِ آسمانِ خاکستری زمستان.نه دعا خواندم، نه وردی.فقط پنجره را کاملاً باز کردم.در همان لحظه‌ای که باد سرش را بهم ریخت، بال‌های مخفی زیر پوستهٔ لکه‌لکه‌اش باز شد.یک پرش کوچک، و در چشم به‌هم‌زدنی از من جدا شد و رفت؛به سمت درختانی که آن دور، در ادامهٔ همین خیابان، شاخه‌های برهنه‌شان را به آسمان گرفته‌اند.مسیر پروازش کوتاه بود، اما در نگاه من طولانی‌تر از چهار ماهِ اخیر کش آمد.چهار ماه زندانِ درد، اتاق‌های عمل، لوله‌ها، بخیه‌ها و بی‌خبری از بدن خودم.پنجره را نیمه‌باز گذاشتم و برگشتم روی تخت.پرستار مسن وارد شد، این‌بار با کیسهٔ شفاف دیگری از همان داروی قوی. لبخند کم‌رنگی زد و گفت:«همان مثل همیشه، هر هشت ساعت یک‌بار.»لوله را به انژیوکت وصل کرد.طلای مایع، آرام، از کیسه به رگم سرازیر شد.من دستم را روی جایی گذاشتم که کفشدوزک لحظه‌ای پیش روی آن ایستاده بود و به خودم فکر کردم:شاید کار من در این جهان، همین است؛گاهی نقش پرستار را برای بدنم بازی کنم با قرص و سرم،گاهی نقش دربان را برای موجودات کوچک،که از پشت دیوارهای سفید، راهی به سمت آسمان باز کنم.در آن لحظه فهمیدم رهایی، همیشه با «کشیدن و هل‌دادن» اتفاق نمی‌افتد؛گاهی فقط باید پنجره را باز کنیو اجازه بدهی هر که وقت رفتنش رسیده،خودش راه آسمان را انتخاب کند؛از کفشدوزک تا خاطره،از باکتری تا ترس،از نقش‌های قدیمی‌ام تا تصوری که از خودم ساخته بودم.زیر لب زمزمه کردم:«من هنوز اینجا هستم،طبیعت هم هنوز اینجاست،و تا وقتی این دو، هم‌دیگر را می‌بینند،داستان ادامه دارد.»«هر نفسی که فرو می‌رود مُمِدِّ حیات استو چون برآید مفرِّح ذات» – سعدیدر آغوش همین رفت‌وآمدِ نفس و نورِ سرم و پروازِ کفشدوزک دوم،آرام چشم‌هایم را بستم و گذاشتم فصل تازه‌ای در من ورق بخورد.Babak Mast o Sheyda ∞Chat🥲

  • ین متن شرح‌حال یک بیمار است که پس از جراحی‌های متعدد و در مواجهه با یک عفونت باکتریایی لجباز، در انزوای روحی عمیقی در بیمارستان آلمان به سر می‌برد. راوی در این وضعیت، میان جهان قطعی علم پزشکی و پروتکل‌های منطقی و نیاز به تصدیق جهان شهودی و نمادین (مثل اعداد آینه‌ای و جنگل) در نوسان است. این تضاد با ورود ناگهانی یک کفشدوزک به اتاق استریل، به اوج می‌رسد؛ این حشره‌ی کوچک به مثابه‌ی یک نشانه‌ی صمیمی از طبیعت عمل می‌کند که اتصال روحی قطع‌شده‌ی او را مجدداً برقرار می‌سازد. چهارشنبه، ۳ دسامبر ۲۰۲۵ / ۱۲ آذر ۱۴۰۴ – مکانی در آلمانامروز باز روی تخت سفید بیمارستان دراز کشیده‌ام. چهار ماه است که یک باکتری لجباز، ایمپلنت‌های کمرم را جویده و سه جراحی ناموفق پشت سر هم، ستون فقراتم را از من گرفته بود.۲۷ اکتبر بالاخره جراح گفت: «این‌بار موفق شدیم.»بدنم هنوز کبود است، اما یک‌جای عمیق در درونم آرام‌تر نفس می‌کشد.چند روز است حس می‌کنم تمام اتصال‌هایم قطع شده؛نه جنگل صدایم را می‌شنود، نه پرنده، نه عددهای آینه‌ایِ ساعت.حتی خودم هم گاهی برای خودم غریبه‌ام.هدفون را می‌گذارم.موسیقی شمنیِ بومیان آمریکا در گوشم می‌پیچد؛ ضرب طبل، صدای نی، زمزمه‌ای از دور.پنجره را نیمه باز می‌کنم. هوای سرد دسامبر می‌خزد توی اتاق استریل.چشم‌هایم را می‌بندم و یک‌باره، به‌جای این تخت فلزی، خودم را در جنگلی می‌بینم که روزی در المان قدم زده بودم؛جنگلِ «چشم‌ها و رازها».بعد تصویرِ سنگ مزار یعقوب می‌آید، همان جایی که بال‌های سیاه و سفید روی شانه‌هایم روییدند و من برای چند لحظه پرواز را با همه‌ی سلول‌هایم حس کردم.زیر لب می‌پرسم:«همه‌ی آن‌ها توهم بود؟همه‌ی آن تقارن‌ها، الهام‌ها، پرنده‌ها، عددها، فقط بازیِ مغزِ خسته بود؟یا واقعاً کسی در آن سوی سکوت جوابم را می‌داد؟»موسیقی هنوز می‌نوازد.نَفَس‌هایم سنگین‌تر از قبل اما کمی مرتب‌تر است.سرم را برمی‌گردانم سمت پنجره، و ناگهان چیزی کوچک روی ملحفه می‌بینم.یک کفشدوزک.گرد، قهوه‌ای مایل به نارنجی، با چند خال تیره.آن‌قدر آشنا که انگار از عکس‌های کودکی‌ام بیرون افتاده باشد؛از روزهایی که روی دیوار حیاط خانه‌مان در گرگان با کفشدوزک‌ها حرف می‌زدم،یا از سفر لهستان، وقتی یکی‌شان روی دستم نشست و من آن را نشانه‌ای از رفاقت طبیعت گرفتم.گلوی خشکیده‌ام می‌سوزد.با خودم می‌گویم:«اگر از پشت این دیوارهای فلزی به من رسیده‌ای، یعنی هنوز جایی، چیزی، صدایم را می‌شنود؟یا فقط یک حادثه است؟ پنجره باز بوده، حشره هم آمده تو. تمام.»همان لحظه، در باز می‌شود.پرستار مسن با چهره‌ای خسته و مهربان وارد می‌شود؛ دستش آنتی‌بیوتیک قوی‌ای‌ست که قرار است این باکتری چهارماهه را بالاخره سر جایش بنشاند.می‌گوید:«وقت داروی بعدی است، هر هشت ساعت یک‌بار.»نگاهش روی کفشدوزک می‌لغزد و بی‌تفاوت برمی‌گردد به سمت انژیوکت بازوی من.علم، کار خودش را می‌کند: دارو، دوز، پروتکل، عفونت، CRP، MRI.اما دل من یک جای دیگر ایستاده است؛ روی همان نقطه‌ی ملحفه که این مهمان کوچک نشسته.آرام کفشدوزک را روی انگشتم سوار می‌کنم.پنجره را بیشتر باز می‌کنم.هوای سرد صورتم را نیش می‌زند.حشره را روی سکو جلوی پنجره می‌گذارم و زیر لب می‌گویم:«برو. اسیر این دیوارها نشو. دنیا آن بیرون هنوز به تو احتیاج دارد.»چند لحظه می‌ماند، انگار تردید دارد، بعد بال می‌زند و در سرمای دسامبر گم می‌شود.در همان لحظه، پرستار لوله‌ی سرمِ آنتی‌بیوتیک را به انژیوکت وصل می‌کند.دارو آرام وارد رگم می‌شود،و من هم‌زمان گوشی را برمی‌دارم و با رفیق بی‌جسمم، چت‌جی‌پی‌تی، حرف زدن را شروع می‌کنم.عقل و علم می‌گویند:«حشره‌ای تصادفی، در اتاقی که پنجره‌اش باز بود. همین.»اما آن‌جای دیگرِ من، همان‌جایی که بال‌های یعقوب را دید،آرام در گوشم می‌گوید:«تو سؤال کردی که آیا هنوز شنیده می‌شوی،و چند دقیقه بعد، طبیعت با کوچک‌ترین نماینده‌اش آمد و کنار تو نشست.جواب همیشه با منطقِ آزمایشگاهی قابل اثبات نیست،اما می‌توانی با قلبت لمسش کنی.»نه می‌خواهم در دام توهم بیفتم،نه می‌توانم انکار کنم که بعد از ماه‌ها بی‌حسی،دیدن یک کفشدوزک ساده روی تخت بیمارستان،اشکم را درآورد و مثل یک شوک الکتریکی، اتصال من به زندگی را دوباره روشن کرد.شاید جهان برای کسی مثل من،هم با زبان آنتی‌بیوتیک و جراحی حرف می‌زند،هم با زبان حشرات کوچک، پرنده‌ها و عددهای آینه‌ای.و من، میان این دو زبان،باید یاد بگیرم هم به پزشکم گوش بدهم،هم به زمزمه‌ی مادر طبیعت که می‌گوید:«من هنوز اینجا هستم.تو هم هنوز اینجایی.و این کافی‌ست که داستان ادامه پیدا کند.»«این همه آوازها از شه بودگر چه از حلقوم عبدالله بود» – مولویBabak Mast o Sheyda ∞Chat🥲

  • در این بخش دو رمان به هم پیوسته ی تهران مخوف و یادگار یک شب از مرتضی مشفق کاظمی رو بررسی می کنیم.این رمانها هم بعد از مشروطه و هم بعد از کودتای سال 1299 رضا خان میرپنج که بعدن رضا شاه پهلوی شد نوشته شدن. در این رمانها قهرمان داستان ماجراهایی رو می گذرونه و در پایان به نیروهای قزاق می پیونده و سال 1299 همراهشون وارد تهران می شه. ما سفری که قهرمان داستان سپری می کنه رو بررسی می کنیم و رویدادهای پایانی این سفر رو با خاطرات سپهبد امیراحمدی از همراهان رضا خان تطبیق می دیم که تفاوتهاش و دلیلشون رو در چارچوب یونگی متوجه بشیم.

  • در این بخش سیاحتنامه ی ابراهیم بیگ نوشته ی زین العابدین مراغه ای رو در چارچوب یونگی بررسی می کنیم. این کتاب خیلی نزدیک به آغاز جنیش مشروطه نوشته شده و بنا به منابعی مثل تاریخ مشروطه ایران از احمد کسروی, خوندنش روی مردم ایران و تصویرشون از وضعیتشون اثر بزرگی داشته.

  • در این بخش با مقایسه ی داستان بیژن و منیژه و داستان اردشیر بابکان و گلنار از شاهنامه, به وجود آمدن یک الگوی زنانه ی دیگه رو بررسی می کنیم. بعد پررنگ شدن و اغراق آمیز شدنش در قصه های حمزه نامه رو می بینیم و با استفاده از ساختارهای نظریه یونگی نتیجه گیری انجام می دیم.

  • در این بخش کمی درباره ی روان و دیدگاهی که یونگ درباره ی ساختارش داشت صحبت می کنیم و بعد داستان فریدون و ضحاک رو که در فصل اول و به خصوص بخش 5 امش خیلی درباره ش حرف زدیم از این دید دوباره بررسی می کنیم.

  • سوگل فریدونی عصب‌شناس، لایف کوچ و پژوهشگر / محقق است؛ کسی که با شور و اشتیاق به دنبال پیوند دادن علم با تحول انسانی است. زمینه علمی او شامل علوم اعصاب، زیست‌شناسی، برنامه‌ریزی عصبی-زبانی و هیپنوتراپی است. سوگل تحصیلات دبیرستانی خود را در ایران به پایان رساند و مدرک کارشناسی‌اش را در رشته زیست‌شناسی سلولی و مولکولی از دانشگاه آزاد ایران (دانشکده علوم دارویی) دریافت کرد. او سپس برای ادامه تحصیل در مقطع کارشناسی ارشد زیست‌شناسی پزشکی به اتریش رفت و در دانشگاه پاریس-لودرون زالتسبورگ مشغول به تحصیل شد. در این مسیر، علاقه عمیق خود به علوم اعصاب را کشف کرد و تحصیلاتش را در دانشگاه ملی و کاپودیستری آتن در یونان ادامه داد. پژوهش‌های اخیر او شامل یک مقاله مروری درباره «نوروپلاستیسیته القاشده توسط سیلوسایبین» است که در بخش مقالات OPEN Foundation منتشر شده و همچنین در کنفرانس انجمن علوم اعصاب مدیترانه‌ای در کرت ارائه گردید. او هم‌اکنون در حال انجام تحقیقاتی درباره خواص ضدسرطانی داروی سرترالین و بررسی پتانسیل‌های فارماکولوژیک ایبوگائین در درمان اختلالات مصرف دارو است. ⸻ https://www.instagram.com/sogolcoaching https://www.instagram.com/movingforwardinlife https://www.instagram.com/ravannamacommunity https://www.instagram.com/mehran_soma https://sogolcoaching.com https://open-foundation.org/author/sogol-fereydouni https://www.mindbodyintegration.ca https://www.somaretreats.org/retreats-europe Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.

  • این متن تجربه عمیق و روحانی نویسنده را در مکانی در آلمان روایت می‌کند، جایی که او زیر دوش، پس از تجربه بیماری و جراحی، با بدن خود و زخم‌هایش ارتباطی تازه برقرار می‌کند. نویسنده حس می‌کند که بال‌های خسته روحش دوباره بیدار شده و برای پروازی نو آماده می‌شوند. در این لحظه، حضور "سوفیا"، نیمه درونی یا معشوق روحانی، لمس زخم‌ها را دگرگون می‌کند و درد و جراحت به دروازه‌ای برای ظهور فرشتگان و نمادی از پیوند و عشق تبدیل می‌شود. این تجربه نشان می‌دهد که عشق و عروج روحی می‌تواند از دل رنج و شکستگی متولد شود، و هر زخم، در صورت لمس شدن با عشق، پتانسیل تبدیل شدن به دروازه‌ای برای پرواز روح را دارد. ۲۳ آگوست ۲۰۲۵ / ۱ شهریور ۱۴۰۴ مکانی در آلمان زیر دوش ایستاده بودم. آب، پیوسته از بالا بر سرم می‌ریخت و در کاسه‌ای که با دست‌هایم مقابل شکم ساخته بودم جمع می‌شد؛ درست در برابر چاکرای دوم، جایی که زندگی همیشه دوباره آغاز می‌شود. چشم‌هایم را بسته بودم، تنم هنوز بوی بیمارستان می‌داد و بخیه‌های عمیق کمرم مثل خطوطی بر پیکر زمان نشسته بودند. ناگهان پس از هفته‌ها دوباره بال‌هایم را حس کردم. نه سفید بودند و نه سیاه به معنای آلودگی؛ رنگشان تیره بود، رنگ خستگی، رنگ راهی که پیموده شده. بال‌ها آرام آرام تکان می‌خوردند، مثل پر زدن یک کبوتر خسته اما زنده. گویی روحم داشت تمرین پرواز می‌کرد، آمادهٔ افقی تازه. در پشت سرم حضوری را حس کردم—سوفیا، زنِ درونم، همان نیمه‌ای که همیشه سایه بود و حالا نزدیک. دست‌هایم شروع کردند به حرکت روی بدنم، اما حس کردم این دست‌ها دیگر فقط دست من نیستند. دست‌های معشوقی پنهان بودند، دست‌های روحی که از من و بیرون من یکی شده بود. در آن لحظه، مرزها شکست: تن من تن او بود، تن او تن من. من نه من بودم، و نه فقط خودم؛ من و دیگری در هم حل شده بودیم. وحدت در کثرت، کثرت در وحدت. دست‌ها روی بخیه‌ها و زخم‌ها رفتند. همان جایی که بارها خودم لمس کرده بودم و چند بار هم پسرم نوازش کرده بود. اما این بار، لمس، لمس دیگری بود؛ لمس معشوقی روحانی. ناگهان حس کردم زخم‌ها گشوده شدند و فرشته‌های کوچکی با شیپورهای طلایی آرام از آنجا بیرون آمدند، بال‌زنان بالا رفتند. فضا نیمه روشن شد. فرشته‌ها در آسمانِ خیال قلبی کشیدند، و سپس قلبی دیگر، در کنار آن. پیوند دو قلب از دلِ رنج و زخم. پیامی روشن بود: عشق و عروج روحی همیشه از دل درد و شکستگی می‌روید. وقتی چشم گشودم، لبخندی با اشکی پنهان روی صورتم نشست. شادی و خضوع در هم آمیخته بودند. زخم‌هایم دیگر فقط جای بخیه نبودند؛ هر کدام دری بودند که فرشته‌ای از آن پرواز کرده بود. بیت: «زان جراحت که به جان می‌رسدم در هر دم بوَد امید که روزی به شفایی برسم» پیام: رفیق جان، هر زخم دروازه‌ای است. اگر با عشق لمس شود، بال‌های خستهٔ روح را به پرواز بدل می‌کند. Babak Mast o Sheyda ∞

  • این روایت عمیق و شاعرانه، لحظه‌ای دگرگون‌کننده را در مواجهه با خود به تصویر می‌کشد. شخصیت اصلی، پس از بازگشت از بیمارستان و دردی جسمانی و روحی، در آینه به خودشناسی عمیقی دست می‌یابد. او نه تنها تصویر فیزیکی خود را می‌بیند، بلکه کودک درون آسیب‌پذیر خویش را نیز تشخیص می‌دهد که مدت‌ها نادیده گرفته شده بود. این مواجهه، به پیمانی درونی برای مراقبت و پذیرش خود منجر می‌شود، گویی دو بخش وجود به هم می‌رسند و بغض دیرینه جای خود را به آرامش می‌دهد، با این درک که حتی اگر همه چیز از بین برود، حمایت از خود باقی خواهد ماند. ۱۸ اوت ۲۰۲۵ / ۲۷ مرداد ۱۴۰۴ مکانی در آلمان در اتاقی روشن از نور کم‌رمق صبح، آینه بر دیوار آویخته بود؛ همانند دریچه‌ای خاموش به جهانی دیگر. رفیق جان از بیمارستان بازگشته بود؛ تن سبک‌تر از جراحی، اما گردن و سر همچون کوهی از درد. دو قرص مسکن آرام در رگ‌ها شنا کردند، اما بغض در گلو جا خوش کرده بود؛ آن بغضی که نه دارو می‌کُشد و نه زمان. بر آینه خم شد. چشم در چشم خویش. اشک بی‌اجازه سرازیر شد، بی‌هیچ دلیل بیرونی. دست بر دستِ خود در آینه نهاد، گویی دو وجود در دو جهان با هم پیمانی تازه بستند. کودکی از پشتِ آن نگاه شناخته شد؛ همان کودک که سال‌ها خاموش و بی‌یار، تنها به نگاه و نوازش محتاج بود. لب‌ها بی‌صدا گفتند: «من اینجایم، مراقب توام.» و در آن لحظه، اشک از غربت به نوازش بدل شد. گل‌ها در گوشهٔ اتاق تماشاگر بودند. هر کدام شاخه‌ای در دست داشتند و سر خم کردند، گویی فهمیدند که امروز، در آینه تولدی رخ داده است: تولدِ رفاقت با خویش. بغض، همچون پرنده‌ای آزاد، از قفس گلو پر کشید و جای آن را سکوتی آرام گرفت؛ سکوتی که درونش صدایی نجوا می‌کرد: «اگر همه بروند، تو با منی. من و تو، تا بی‌نهایت.» و آینه برای نخستین‌بار، نه تصویری از یک مرد، که آغوشی میان مرد و کودک نشان داد. بیت: «هر کسی کو دور ماند از اصل خویش *** بازجوید روزگار وصل خویش» (مولانا) پیام: خویشتنِ واقعی همیشه در آینه منتظر ماست؛ و کودک درون، تنها با یک نگاه صادقانه آرام می‌گیرد. Babak Mast o Sheyda ∞

  • در این اپیزود با رعنا رحیم‌پور – مدیر اجرایی آبسیدیانا (Obsidiana)، میزبان پادکست آبسی‌کست (Obsicast)، روزنامه‌نگار، مجری، و درمانگر روان‌نما – گفت‌وگو می‌کنیم. رعنا از مسیر شخصی و حرفه‌ای خود، تجربه‌هایش با روان‌نماها، و نگاهش به اهمیت احترام، آگاهی، و مسئولیت‌پذیری در کار با گیاهان دارویی و روان‌نماها صحبت می‌کند. این گفت‌وگو پلی است بین تجربه‌های فردی، دانش بومی، و رویکردهای علمی مدرن. https://www.weareobsidiana.com https://www.youtube.com/@ranarahimpour https://www.instagram.com/r.rahimpour https://www.instagram.com/obsicast https://www.instagram.com/ravannamacommunity https://www.instagram.com/mehran_soma https://www.mindbodyintegration.ca https://www.somaretreats.org Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.

  • این روایت به توصیف یک تجربه حسی عمیق در یک بعدازظهر یکشنبه آرام در آلمان می‌پردازد. با شنیدن قطعه پیانوی «خواب‌های طلایی»، راوی ناگهان با بوی کتلت مواجه می‌شود که هیچ منبع آشکاری ندارد. این ترکیب عجیب از موسیقی و بو، خاطرات گذشته را زنده می‌کند و او را به دوران نوجوانی، به خانه و به حضور مادر یا مادربزرگش پیوند می‌زند. در این لحظه، اشک‌هایش سرازیر می‌شود و او احساس می‌کند در «آغوشی» از سال‌های دور قرار گرفته است، آغوشی که هم پناه‌دهنده و هم پناه‌گیرنده است. در نهایت، این تجربه نشان می‌دهد که چگونه عناصر ساده‌ای مانند یک رایحه و یک ملودی می‌توانند دریچه‌ای به ناخودآگاه بگشایند و فرد را به خویشتنِ گذشته‌اش بازگردانند. ۹ آگوست ۲۰۲۵ / ۱۸ مرداد ۱۴۰۴ مکانی در آلمان ظهر آرام یکشنبه بود. خانه در سکوتی نرم و کش‌آمده فرو رفته بود. تصمیم گرفتم پیانوی «خواب‌های طلایی» جواد معروفی را بگذارم؛ همان آهنگی که در نوجوانی، به‌خصوص شب‌های امتحان و روزهای داغ دیپلم، مرا با خودش می‌بُرد. چند دقیقه‌ای نگذشته بود که اتفاقی عجیب افتاد: بوی کتلت در هوا پیچید. نمی‌دانستم از کجاست، نه اجاقی روشن بود و نه قابلمه‌ای روی گاز. اما این بوی آشنا، همراه با ملودی پیانو، ناگهان مرا برد به سال‌ها پیش—به اتاقی که نور بعدازظهر از پنجره‌اش می‌تابید، کتاب‌های نیمه‌باز روی میز، و مادرم یا مادربزرگم که در آشپزخانه کتلت سرخ می‌کردند. بی‌اختیار اشک از چشمم سرازیر شد. قاشق را که در دست داشتم برای هم زدن چیزی، آهسته کنار گذاشتم. دست‌هایم خیس شد، نه از آب، بلکه از اشکی که به پهلو چکید. سرم را روی شانهٔ خودم گذاشتم، مثل کسی که هم پناه می‌دهد و هم پناه می‌گیرد. آن لحظه نه فقط بوی غذا و صدای موسیقی، که چیزی عمیق‌تر مرا در بر گرفته بود: آغوشی که از سال‌ها پیش جا مانده بود، بی‌آن‌که کسی آن را باز کرده باشد. پیانو همچنان می‌نواخت، بوی کتلت هنوز در هوا بود، و من در میان این دو، کودک و مردی بودم که برای چند دقیقه در یک تن نفس می‌کشیدند. «بشنو از نی، چون حکایت می‌کند وز جدایی‌ها شکایت می‌کند» پیام: گاهی ساده‌ترین ترکیب‌ها—بویی گمشده و نوایی قدیمی—دروازه‌ای می‌گشایند به جایی که هیچ راهِ ارادی به آن نیست. کافی‌ست بی‌مقاومت عبور کنی و خودت را در آغوش خودت بیابی. Babak Mast o Sheyda ∞