تازهترین قسمتها
قسمتی که به دنبالش بودید
در خانه غم بودن، مولانا
۱۱ مهر ۱۴۰۵ · ۱ دقیقه
------------------------------------------------------------------ در خانهٔ غم بودن، از همت دون باشد. و اندر دل دونهمت، اسرار تو چون باشد؟ بر هر چه همی لرزی، میدان که همان ارزی. زین روی دل عاشق از عرش فزون باشد. آن را که شفا دانی، درد تو از آن باشد. وان را که وفا خوانی، آن مکر و فسون باشد. آن جای که عشق آمد، جان را چه محل باشد؟ هر عقل کجا پرد، آن جا که جنون باشد. سیمرغ دل عاشق، در دام کجا گنجد؟ پرواز چنین مرغی، از کون برون باشد. بر گرد خسان گردد چون چرخ دل تاری. آن دل که چنین گردد، او را چه سکون باشد؟ جام می موسی کش، شمس الحق تبریزی. تا آب شود پیشت، هر نیل که خون باشد.
برای افزودن برچسب وارد شویدوطن، میرزاده عشقی
۱۰ فروردین ۱۴۰۵ · ۲ دقیقه
خاکم به سر ز غصه به سر خاک اگر کنم خاک وطن که رفت چه خاکی به سر کنم؟ آوخ کلاه نیست وطن تا که از سرم برداشتند فکر کلاهی دگر کنم مرد آن بود که این کلهش بر سر است و من نامردم ار که بی کله آنی بسر کنم من آن نیم که یکسره تدبیر مملکت تسلیم هرزه گرد قضا و قدر کنم زیر و زبر اگر نکنی خاک خصم ما ای چرخ زیر و روی تو، زیر و زبر کنم جائیست آرزوی من ار من به آن رسم از روی نعش لشکر دشمن گذر کنم هر آنچه می کنی بکن ای دشمن قوی من نیز اگر قوی شدم از تو بتر کنم من آن نیَم به مرگ طبیعی شوم هلاک وین کاسه خون به بستر راحت هدر کنم معشوق «عشقی» ای وطن ای مهد عشق پاک ای آن که ذکر عشق تو شام و سحر کنم «عشقت نه سرسری است که از سر به در شود» «مهرت نه عارضیست که جای دگر کنم» «عشق تو در وجودم و مهر تو در دلم» «با شیر اندرون شد و با جان به در کنم»
برای افزودن برچسب وارد شویدبا دل خونین لب خندان بیاور، حافظ
۸ فروردین ۱۴۰۵ · ۲ دقیقه
دوش با من گفت پنهان کاردانی تیزهوش وز شما پنهان نشاید کرد سر میفروش گفت آسان گیر بر خود کارها کز روی طبع سخت میگیرد جهان بر مردمان سختکوش وان گهم در داد جامی کز فروغش بر فلک زهره در رقص آمد و بربط زنان میگفت نوش با دل خونین لب خندان بیاور همچو جام نی گرت زخمی رسد آیی چو چنگ اندر خروش تا نگردی آشنا زین پرده رمزی نشنوی گوش نامحرم نباشد جای پیغام سروش گوش کن پند ای پسر وز بهر دنیا غم مخور گفتمت چون در حدیثی گر توانی داشت هوش در حریم عشق نتوان زد دم از گفت و شنید زان که آنجا جمله اعضا چشم باید بود و گوش بر بساط نکتهدانان خودفروشی شرط نیست یا سخن دانسته گو ای مرد عاقل یا خموش ساقیا می ده که رندیهای حافظ فهم کرد آصف صاحبقران جرمبخش عیبپوش
برای افزودن برچسب وارد شویدچیست دریا، هوشنگ ابتهاج
۸ فروردین ۱۴۰۵ · ۳ دقیقه
چیست دریا؟ چشم پر اشک زمین در نگاهش آرزویی ته نشین آرزوی پا گشودن، پر زدن بر فراز کوهساران سر زدن چشمه بودن، باز جوشیدن به کوه دم زدن با آن بلند با شکوه خویشتن از خویشتن انگیختن از درون خویش بیرون ریختن تشنگی نوشیدن از پستان خویش آب دادن تشنه را از جان خویش کوهسارا زان بلند دلنشین چون گیاهی در بن چاهم ببین در شب دریایی خویشم اسیر گر سراپا گریه ام بر من مگیر مانده ام با صبر دریا پای بند ماهتابا بر سرشک من مخند بگذر از دریا و راه خویش گیر شیوه دریا دلان در پیش گیر من همان نایم که گر خوش بشنوی شرح دردم با تو گوید مثنوی من همان جامم که گفت آن غمگسار با دل خونین لب خندان بیار من خمش کردم خروش چنگ را گر چه صد زخم است این دلتنگ را من همان عشقم که در فرهاد بود او نمی دانست و خود را می ستود در رخ لیلی نمودم خویش را سوختم مجنون خام اندیش را می گرستم در دلش با درد دوست او گمان می کرد اشک چشم اوست گر جهان از عشق سر گشته است و مست جان مست عشق بر من عاشق است ناز اینجا می نهد روی نیاز گر دلی داری بیا اینجا بباز
برای افزودن برچسب وارد شویدکس نگذشت در دلم تا تو به خاطر منی، سعدی
۲۶ اسفند ۱۴۰۴ · ۲ دقیقه
کس نگذشت در دلم تا تو به خاطر منی یک نفس از درون من خیمه به در نمیزنی مهر گیاه عهد من تازه تر است هر زمان ور تو درخت دوستی از بن و بیخ برکنی کس نستاندم به هیچ ار تو برانی از درم مقبل هر دو عالمم گر تو قبول میکنی چون تو بدیع صورتی بیسبب کدورتی عهد وفای دوستان حیف بود که بشکنی صبر به طاقت آمد از بار کشیدن غمت چند مقاومت کند حبه و سنگ صد منی؟ از همه کس رمیدهام با تو در آرمیدهام جمع نمیشود دگر هر چه تو میپراکنی ای دل اگر فراق او و آتش اشتیاق او در تو اثر نمیکند تو نه دلی که آهنی هم به در تو آمدم از تو که خصم و حاکمی چاره پایبستگان نیست به جز فروتنی سعدی اگر جزع کنی ور نکنی چه فایده؟ سخت کمان چه غم خورد گر تو ضعیف جوشنی؟
برای افزودن برچسب وارد شویدغریب در وطن، هوشنگ ابتهاج
۱۱ اسفند ۱۴۰۴ · ۲ دقیقه
پیش ساز تو من از سحر سخن دم نزنم که بیانی چو زبان تو ندارد سخنم ره مگردان و نگه دار همین پرده ی راست تا من از راز سپهرت گرهی باز کنم صبر کن ای دل غم دیده که چون پیر حزین عاقبت مژده ی نصرت رسد از پیرهنم چه غریبانه تو با یاد وطن می نالی من چه گویم که غریب است دلم در وطنم همه مرغان هم آواز پراکنده شدند آه ازین باد بلاخیز که زد در چمنم شعر من با مدد ساز تو آوازی داشت کی بود باز که شوری به جهان درفکنم نی جدا زان لب و دندان چه نوایی دارد؟ من ز بی هم نفسی ناله به دل می شکنم بی تو دیگر غزل سایه ندارد لطفی باز راهی بزن ای دوست که آهی بزنم
برای افزودن برچسب وارد شویدسوگند، شهید بلخی
۴ اسفند ۱۴۰۴ · ۱ دقیقه
مرا به جان تو سوگند و صعب سوگندی که هرگز از تو نگردم نه بشنوم پندی دهند پندم و من هیچ پند نپذیرم که پند سود ندارد به جای سوگندی شنیدهام که بهشت آن کسی تواند یافت که آرزو برساند به آرزومندی هزار کبک ندارد دل یکی شاهین هزار بنده ندارد دل خداوندی تو را اگر ملک چینیان بدیدی روی نماز بردی و دینار برپراکندی وگر تو را ملک هندوان بدیدی موی سجود کردی و بتخانههاش برکندی به منجنیق عذاب اندرم چو ابراهیم به آتش حسراتم فکند خواهندی تو را سلامت باد ای گل بهار بهشت که سوی قبلهٔ رویت نماز خوانندی
برای افزودن برچسب وارد شویدشب، نیما یوشیج
۴ اسفند ۱۴۰۴ · ۱ دقیقه
هست شب یک شب دم کرده و خاک رنگ رخ باخته است باد، نوباوهی ابر، از بر کوه سوی من تاخته است هست شب همچو ورم کرده تنی گرم در استاده هوا هم از این روست نمیبیند اگر گمشدهیی راهش را با تنش گرم، بیابان دراز مرده را ماند در گورش تنگ با دل سوختهی من ماند با تنم خسته که میسوزد از هیبت تب هست شب، آری شب
برای افزودن برچسب وارد شویدزردها، نیما یوشیج
۴ اسفند ۱۴۰۴ · ۱ دقیقه
زردها بیخود قرمز نشدند قرمزی رنگ نینداخته است بیخودی بر دیوار صبح پیدا شده از آن طرف کوه ازاکو اما وازنا پیدا نیست گرتهی روشنی مردهی برفی همه کارش آشوب بر سر شیشهی هر پنجره بگرفته قرار وازنا پیدا نیست من دلم سخت گرفته است از این میهمانخانهی مهمانکش روزش تاریک که به جان هم نشناخته انداخته است چند تن خوابآلود چند تن ناهموار چند تن ناهشیار
برای افزودن برچسب وارد شویدغمش در نهانخانه دل نشیند، طبیب اصفهانی
۲۲ بهمن ۱۴۰۴ · ۱ دقیقه
غمش در نهانخانه دل نشیند به نازی که لیلی به محمل نشیند به دنبال محمل چنان زار گریم که از گریهام ناقه در گل نشیند خلد گر به پا خاری آسان بر آرم چه سازم به خاری که در دل نشیند پی ناقهاش رفتم آهسته ترسم غباری به دامان محمل نشیند مرنجان دلم را که این مرغ وحشی ز بامی که برخاست مشکل نشیند عجب نیست خندد اگر گل به سروی که در این چمن پای در گل نشیند بنازم به بزم محبت که آنجا گدایی به شاهی مقابل نشیند طبیب از طلب در دو گیتی میاسا کسی چون میان دو منزل نشیند؟
برای افزودن برچسب وارد شویدنغمه سرا، پرویز ناتل خانلری
۲۰ بهمن ۱۴۰۴ · ۲ دقیقه
این نغمهسرا کیست؟ بگو تا نسراید بر این دل غمدیده دگر غم نفزاید صد محنت و درد است کز آواز وی امشب نیشم بزند بر دل و جانم بگزاید این نغمهی من بود و ز من گم شده دیریاست چشمم به رهش مانده مگر باز در آید نالنده و رنجور شتابد ز ره اینک در تیرگی شب سوی من ره بگشاید کی بود و کجا بود من و سرخوشی و شب حالی که دریغا نفسی بیش نپاید ایشان بربودند مگر این گهر از من نی نی که گمان بد بر دوست نشاید این نغمهی من بود که هرگز نسرودم وین مرغ رمیده به قفس باز نیاید
برای افزودن برچسب وارد شویدکاوه یا اسکندر، مهدی اخوان ثالث
۱۵ بهمن ۱۴۰۴ · ۶ دقیقه
موجها خوابیدهاند، آرام و رام طبل توفان از نوا افتاده است چشمههای شعلهور خشکیدهاند آبها از آسیا افتاده است در مزار آباد شهر بی تپش وای جغدی هم نمیآید به گوش دردمندان بی خروش و بی فغان خشمناکان بی فغان و بی خروش آهها در سینهها گم کرده راه مرغکان سرشان به زیر بالها در سکوت جاودان مدفون شده ست هر چه غوغا بود و قیل و قالها آبها از آسیا افتادهاست دارها برچیده خونها شستهاند جای رنج و خشم و عصیان بوتهها پشکبنهای پلیدی رستهاند مشتهای آسمانکوب قوی وا شده ست و گونه گون رسوا شده ست یا نهان سیلی زنان یا آشکار کاسهٔ پست گداییها شده ست خانه خالی بود و خوان بی آب و نان و آنچه بود، آش دهن سوزی نبود این شب است، آری، شبی بس هولناک لیک پشت تپه هم روزی نبود باز ما ماندیم و شهر بی تپش و آنچه کفتار است و گرگ و روبهست گاه میگویم فغانی بر کشم باز می بینم صدایم کوته است باز میبینم که پشت میلهها مادرم استاده با چشمان تر نالهاش گم گشته در فریادها گویدم گویی که: من لالم تو کر آخر انگشتی کند چون خامهای دست دیگر را بسان نامهای گویدم بنویس و راحت شو به رمز تو عجب دیوانه و خودکامهای من سری بالا زنم، چون ماکیان از پس نوشیدن هر جرعه آب مادرم جنباند از افسوس سر هر چه از آن گوید، این بیند جواب گوید آخر ... پیرهاتان نیز ... هم گویمش اما جوانان ماندهاند گویدم اینها دروغند و فریب گویم آنها بس به گوشم خواندهاند گوید اما خواهرت، طفلت، زنت؟ من نهم دندان غفلت بر جگر چشم هم اینجا دم از کوری زند گوش کز حرف نخستین بود کر گاه رفتن گویدم نومیدوار و آخرین حرفش که این جهل است و لج قلعهها شد فتح، سقف آمد فرود و آخرین حرفم ستون است و فرج میشود چشمش پر از اشک و به خویش میدهد امید دیدار مرا من به اشکش خیره از این سوی و باز دزد مسکین برده سیگار مرا آبها از آسیا افتاده لیک باز ما ماندیم و خوان این و آن میهمان باده و افیون و بنگ از عطای دشمنان و دوستان آبها از آسیا افتاده، لیک باز ما ماندیم و عدل ایزدی و آنچه گویی گویدم هر شب زنم باز هم مست و تهی دست آمدی؟ آن که در خونش طلا بود و شرف شانهای بالا تکاند و جام زد چتر پولادین ناپیدا به دست رو به ساحلهای دیگر گام زد در شگفت از این غبار بی سوار خشمگین ما ناشریفان ماندهایم آبها از آسیا افتاده لیک باز ما با موج و توفان ماندهایم هر که آمد بار خود را بست و رفت ما همان بدبخت و خوار و بی نصیب زآن چه حاصل، جز دروغ و جز دروغ؟ زین چه حاصل، جز فریب و جز فریب؟ باز میگویند فردای دگر صبر کن تا دیگری پیدا شود کاوهای پیدا نخواهد شد، امید کاشکی اسکندری پیدا شود
برای افزودن برچسب وارد شویدچه خلاف سرزد از ما، فروغی بسطامی
۴ بهمن ۱۴۰۴ · ۲ دقیقه
چه خلاف سر زد از ما که در سرای بستی بر دشمنان نشستی دل دوستان شکستی سر شانه را شکستم به بهانهٔ تطاول که به حلقه حلقه زلفت نکند درازدستی ز تو خواهش غرامت نکند تنی که کشتی ز تو آرزوی مرهم نکند دلی که خستی کسی از خرابهٔ دل نگرفته باج هرگز تو بر آن خراج بستی و به سلطنت نشستی به قلمروی محبت در خانهای نرفتی که به پاکیاش نرُفتی و به سختیاش نبستی به کمال عجز گفتم که به لب رسید جانم ز غرور ناز گفتی که مگر هنوز هستی ز طواف کعبه بگذر تو که حق نمیشناسی به در کنشت منشین تو که بت نمیپرستی تو که ترک سر نگفتی ز پیاش چگونه رفتی تو که نقد جان ندادی ز غمش چگونه رستی اگرت هوای تاج است ببوس خاک پایش که بدین مقام عالی نرسی مگر ز پستی مگر از دهان ساقی مددی رسد وگرنه کس از این شراب باقی نرسد به هیچ مستی مگر از عذار سر زد خط آن پسر فروغی که به صد هزار تندی ز کمند شوق جستی
برای افزودن برچسب وارد شویدموج موج خزر از سوگ سیه پوشانند، دکتر شفیعی کدکنی
۴ بهمن ۱۴۰۴ · ۱ دقیقه
موج موج خزر از سوک سیه پوشان اند بیشه دلگیر و گیاهان همه خاموشان اند بنگر آن جامه کبودان افق صبح دمان روح باغ اند کزین گونه سیه پوشان اند چه بهاری ست خدا را که درین دشت ملال لاله ها آینه خون سیاووشان اند آن فرو ریخته گل های پریشان در باد کز می جام شهادت همه مدهوشان اند نامشان زمزمه نیمه شب مستان باد تا نگویند که از یاد فراموشان اند گرچه زین زهر سمومی که گذشت از سر باغ سرخ گل های بهاری همه بی هوشان اند باز در مقدم خونین تو ای روح بهار بیشه در بیشه درختان همه آغوشان اند
برای افزودن برچسب وارد شویدتا ندانند حریفان که تو منظور منی، سعدی
۴ بهمن ۱۴۰۴ · ۲ دقیقه
من چرا دل به تو دادم که دلم میشکنی یا چه کردم که نگه باز به من مینکنی دل و جانم به تو مشغول و نظر در چپ و راست تا ندانند حریفان که تو منظور منی دیگران چون بروند از نظر از دل بروند تو چنان در دل من رفته که جان در بدنی تو همایی و من خسته بیچاره گدای پادشاهی کنم ار سایه به من برفکنی بنده وارت به سلام آیم و خدمت بکنم ور جوابم ندهی میرسدت کبر و منی مرد راضیست که در پای تو افتد چون گوی تا بدان ساعد سیمینش به چوگان بزنی مست بی خویشتن از خمر ظلوم است و جهول مستی از عشق نکو باشد و بی خویشتنی تو بدین نعت و صفت گر بخرامی در باغ باغبان بیند و گوید که تو سرو چمنی من بر از شاخ امیدت نتوانم خوردن غالب الظن و یقینم که تو بیخم بکنی خوان درویش به شیرینی و چربی بخورند سعدیا چرب زبانی کن و شیرین سخنی
برای افزودن برچسب وارد شویدوای باران، حمید مصدق
۳ دی ۱۴۰۴ · ۲ دقیقه
وای باران باران شیشه پنجره را باران شست از دل من اما چه کسی نقش تو را خواهد شست؟ آسمان سربی رنگ من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ میپرد مرغ نگاهم تا دور وای باران باران پر مرغان نگاهم را شست خواب رویای فراموشیهاست خواب را دریابم که در آن دولت خاموشیهاست من شکوفایی گل های امیدم را در رویا ها میبینم و ندایی که به من میگوید گر چه شب تاریک است دل قوی دار سحر نزدیک است دل من در دل شب خواب پروانه شدن میبیندمهر در صبحدمان داس بدست خرمن خواب مرا میچیند آسمانها آبی پر مرغان صداقت آبیست دیده در آینه صبح تو را میبیند از گریبان تو صبح صادق می گشاید پر و بال تو گل سرخ منی تو گل یاس منی تو چنان شبنم پاک سحری نه از آن پاک تری تو بهاری نه بهاران از توست از تو میگیرد وام هر بهار این همه زیبایی را هوس باغ و بهارانم نیست ای بهین باغ بهارانم تو
برای افزودن برچسب وارد شویدهمه عمر برندارم سر از این خمار مستی، سعدی
۳۰ آذر ۱۴۰۴ · ۲ دقیقه
همه عمر برندارم سر از این خمار مستی که هنوز من نبودم که تو در دلم نشستی تو نه مثل آفتابی که حضور و غیبت افتد دگران روند و آیند و تو همچنان که هستی چه حکایت از فراقت که نداشتم ولیکن تو چو روی باز کردی در ماجرا ببستی نظری به دوستان کن که هزار بار بهتر از آن که تحیّتی نویسی و هدیتی فرستی دل دردمند ما را که اسیر توست یارا به وصال مرهمی نه چو به انتظار خستی نه عجب که قلب دشمن شکنی به روز هیجا تو که قلب دوستان را به مفارقت شکستی برو ای فقیه دانا به خدای بخش ما را تو و زهد و پارسایی من و عاشقی و مستی دل هوشمند باید که به دلبری سپاری که چو قبلهایت باشد به از آن که خود پرستی چو زمام بخت و دولت نه به دست جهد باشد چه کنند اگر زبونی نکنند و زیردستی گله از فراق یاران و جفای روزگاران نه طریق توست سعدی کم خویش گیر و رستی
برای افزودن برچسب وارد شویدگلستانه، سهراپ سپهری
۱۶ آذر ۱۴۰۴ · ۳ دقیقه
دشتهایی چه فراخ! کوههایی چه بلند در گلستانه چه بوی علفی میآمد! من در این آبادی، پی چیزی میگشتم: پی خوابی شاید، پی نوری، ریگی، لبخندی. پشت تبریزیهاغفلت پاکی بود، که صدایم میزد. پای نیزاری ماندم، باد میآمد، گوش دادم: چه کسی با من، حرف میزند؟ سوسماری لغزید.راه افتادم. یونجهزاری سر راه.بعد جالیز خیار، بوتههای گل رنگ و فراموشی خاک. لب آبی گیوهها را کندم، و نشستم، پاها در آب: من چه سبزم امروز و چه اندازه تنم هوشیار است! نکند اندوهی، سر رسد از پس کوه. چه کسی پشت درختان است؟ هیچ، میچرخد گاوی در کرت ظهر تابستان است. سایهها میدانند، که چه تابستانی است. سایههایی بیلک، گوشه ای روشن و پاک، کودکان احساس! جای بازی اینجاست. زندگی خالی نیست: مهربانی هست، سیب هست، ایمان هست. آری تا شقایق هست، زندگی باید کرد. در دل من چیزی است، مثل یک بیشه نور، مثل خواب دم صبح و چنان بیتابم، که دلم میخواهد بدوم تا ته دشت، بروم تا سر کوه. دورها آوایی است، که مرا میخواند.
برای افزودن برچسب وارد شویدهنگام سپیده دم، ابو سعید ابوالخیر
۱۴ آذر ۱۴۰۴ · ۰ دقیقه
هنگام سپیده دم خروس سحری دانی که چرا کند همی نوحه گری؟ یعنی که نمودند در آیینه صبح کز عمر شبی گذشت و تو بی خبری
برای افزودن برچسب وارد شویدیاد آر ز شمع مرده یاد آر، علی اکبر دهخدا
۲۲ آبان ۱۴۰۴ · ۴ دقیقه
یاد آر ز شمع مرده یاد آر، علی اکبر دهخدا
برای افزودن برچسب وارد شویدآخرین فریب، نادر نادرپور
۲۰ آبان ۱۴۰۴ · ۲ دقیقه
گر آخرين فريب تو ای زندگی نبود اينک هزار بار رها کرده بودمت زآن پيشتر که باز مرا سوی خودکشی در پيش پای مرگ فدا کرده بودمت هر بار کز تو خواسته ام برکنم اميد آغوش گرم خويش به رويم گشادهای دانستهام که هرچه کنی جز فريب نيست اما درين فريب فسونها نهادهای در پشت پرده هيچ نداری جز اين فريب ليکن هزار جامه بر اندام او کنی چون از ملال روز و شبت خاطرم گرفت او را طلب کنی و مرا رام او کنی روزی نقاب عشق به رخسار او نهی تا نوری از اميد بتابد به خاطرم روزی غرور شعر و هنر نام او کنی تا سر بر آفتاب بسايم که شاعرم در دام اين فريب بسی دير مانده ام ديگر به عذر تازه نبخشم گناه خويش ای زندگی دريغ که چون از تو بگسلم در آخرين فريب تو جويم پناه خويش
برای افزودن برچسب وارد شویدای قوم به حج رفته، مولانا
۱۷ آبان ۱۴۰۴ · ۱ دقیقه
ای قوم به حج رفته کجایید؟ کجایید؟ معشوق همین جاست، بیایید بیایید معشوق تو همسایه و دیوار به دیوار در بادیه سرگشته شما در چه هوایید؟ گر صورت بیصورت معشوق ببینید هم خواجه و هم خانه و هم کعبه شمایید ده بار از آن راه بدان خانه برفتید یک بار از این خانه بر این بام برآیید آن خانه لطیفست نشانهاش بگفتید از خواجهٔ آن خانه نشانی بنمایید یک دستهٔ گل کو اگر آن باغ بدیدید؟ یک گوهر جان کو اگر از بحر خدایید؟ با این همه آن رنج شما گنج شما باد افسوس که بر گنجِ شما، پرده شمایید
برای افزودن برچسب وارد شویدکولی، سیمین بهبهانی
۱۴ آبان ۱۴۰۴ · ۱ دقیقه
رفت آن سوار کولی با خود تو را نبرده شب مانده است و با شب، تاریکی فشرده کولی کنار آتش رقص شبانه ات کو؟ شادی چرا رمیده؟ آتش چرا فسرده؟ خاموش مانده اینک، خاموش تا همیشه چشم سیاه چادر با این چراغ مرده رفت آنکه پیش پایش دریا ستاره کردی چشمان مهربانش یک قطره ناسترده در گیسوی تو نشکفت آن بوسه لحظه لحظه این شب نداشت ، آری، الماس خرده خرده بازی کنان زگویی خون می فشاند و می گفت روزی سیاه چشمی سرخی به ما سپرده می رفت و گرد راهش از دود آه تیره نیلوفرانه در باد پیچیده تاب خورده سودای همرهی را گیسو به باد دادی رفت آن سوار با خود، یک تار مو نبرده
برای افزودن برچسب وارد شویدخنک آن قمار بازی که بباخت هر چه بودش، مولانا
۴ آبان ۱۴۰۴ · ۲ دقیقه
همه صید ها بکردی، هله، میر بار دیگر سگ خویش را رها کن که کند شکار دیگر همه غوطه ها بخوردی، همه کارها بکردی منشین ز پای یک دم، که بماند کار دیگر همه نقدها شمردی، به وکیل در سپردی بشنو از این محاسب، عدد و شمار دیگر تو بسی سمن بران را، به کنار در گرفتی نفسی کنار بگشا، بنگر کنار دیگر خنک آن قمار بازی که بباخت هر چه بودش و نماند هیچش الا هوس قمار دیگر تو به مرگ و زندگانی هله، تا جز او ندانی نه چو روسپی که هر شب، کشد او به یار دیگر نظرش به سوی هر کس، به مثال چشم نرگس بُوَدش ز هر حریفی، طرب و خمار دیگر همه عمر خوار باشد، چو برِ دو یار باشد هله، تا تو رو نیاری، سویِ پشت دار دیگر که اگر بتان چنیناند، ز شه تو خوشه چینند نبده ست مرغ جان را، به جز او مطار دیگر
برای افزودن برچسب وارد شویدمن نگویم که مرا از قفس آزاد کنید، بهار
۳ آبان ۱۴۰۴ · ۲ دقیقه
من نگویم که مرا از قفس آزاد کنید قفسم برده به باغی و دلم شاد کنید فصل گل میگذرد، همنفسان بهر خدا بنشینید به باغی و مرا یاد کنید عندلیبان! گل سوری به چمن کرد ورود بهر شاباش قدومش همه فریاد کنید یاد از این مرغ گرفتار کنید ای مرغان چون تماشای گل و لاله و شمشاد کنید هرکه دارد ز شما مرغ اسیری به قفس برده در باغ و به یاد منش آزاد کنید آشیان من بیچاره اگر سوخت چه باک فکر ویران شدن خانه صیاد کنید شمع اگر کشته شد از باد مدارید عجب یاد پروانه هستی شده بر باد کنید بیستون بر سر راه است مباد از شیرین خبری گفته و غمگین دل فرهاد کنید جور و بیداد کند عمر جوانان کوتاه ای بزرگان وطن بهر خدا داد کنید گر شد از جور شما خانه موری ویران خانه خویش محال است که آباد کنید کنج ویرانه زندان شد اگر سهم بهار شکر آزادی و آن گنج خدا داد کنید
برای افزودن برچسب وارد شویددلم گرفته برایت، حسین منزوی
۳۰ مهر ۱۴۰۴ · ۱ دقیقه
به سینه می زندم سر، دلی که کرده هوایت دلی که کرده هوای کرشمه های صدایت نه یوسفم، نه سیاوش، به نفس کشتن و پرهیز کی آورد دلم ای دوست تاب وسوسه هایت تو را ز جرگهی انبوه خاطرات قدیمی برون کشیده ام و دل نهاده ام به صفایت تو سخت و دیر به دست آمدی مرا و عجب نیست نمیکنم اگر ای دوست، سهل و زود، رهایت گره به کار من افتاده است از غم غربت کجاست چابکی دستهای عقدهگشایت؟ به کبر شعر مبینم که تکیه داده به افلاک به خاکساری دل بین که سر نهاده به پایت «دلم گرفته برایت» زبان سادهی عشق است سلیس و ساده بگویم، دلم گرفته برایت!
برای افزودن برچسب وارد شویدجوانی شمع ره گردم، شهریار
۳۰ مهر ۱۴۰۴ · ۲ دقیقه
جوانی شمع ره کردم که جویم زندگانی را نجستم زندگانی را و گم کردم جوانی را کنون با بار پیری آرزومندم که برگردم به دنبال جوانی کوره راه زندگانی را به یاد یار دیرین کاروان گم کرده را مانم که شب در خواب بیند همرهان کاروانی را بهاری بود و ما را هم شبابی و شکر خوابی چه غفلت داشتیم ای گل شبیخون خزانی را چه بیداری تلخی بود از خواب خوش مستی که در کامم به زهر آلود شهد شادمانی را سخن با من نمی گوئی الا ای همزبان دل خدایا با که گویم شکوه بی همزبانی را نسیم زلف جانان کو که چون برگ خزان دیده به پای سرو خود دارم هوای جانفشانی را به چشم آسمانی گردشی داری بلای جان خدا را بر مگردان این بلای آسمانی را نمیری شهریار از شعر شیرین روان گفتن که از آب بقا جویند عمر جاودانی را
برای افزودن برچسب وارد شویدیک جام با تو خوردن، فروغی بسطامی
۳۰ مهر ۱۴۰۴ · ۱ دقیقه
یک جام با تو خوردن یک عمر میپرستی یک روز با تو بودن، یک روزگار مستی در بندگی عشقت از دست رفت کارم ای خواجهٔ زبر دست رحمی به زیر دستی بر باد میتوان داد خاک وجود ما را تا کار ما به کویت بالا رود ز پستی با مدعی ز مینا می در قدح نکردی تا خون من نخوردی تا جان من نخستی گفتی دهم شرابت از شیشهٔ محبت پیمانهام ندادی، پیمان من شکستی صید ضعیف عشقم، با پنجهٔ توانا بیمار چشم یارم، در عین تندرستی با صد هزار نیرو، دیدی فروغی آخر از دست او نرستی وز بند او نجستی
برای افزودن برچسب وارد شویدارغوان، هوشنگ ابتهاج
۳۰ مهر ۱۴۰۴ · ۴ دقیقه
ارغوان،شاخه همخون جدا مانده منآسمان تو چه رنگ است امروز؟آفتابیست هوا؟یا گرفتهاست هنوز؟من در این گوشه که از دنیا بیرون استآسمانی به سرم نیستاز بهاران خبرم نیستآنچه میبینم دیوار استآه این سخت سیاهآن چنان نزدیک استکه چو بر میکشم از سینه نفسنفسم را بر میگرداندره چنان بسته که پروازِ نگهدر همین یک قدمی میماندکورسویی ز چراغی رنجورقصه پرداز شب ظلمانیستنفسم میگیردکه هوا هم اینجا زندانیستهر چه با من اینجاسترنگ رخ باخته استآفتابی هرگزگوشه چشمی همبر فراموشی این دخمه نینداخته است.اندر این گوشه خاموش فراموش شدهکز دم سردش هر شمعی خاموش شدهیاد رنگینی در خاطرمنگریه میانگیزدارغوانم آنجاستارغوانم تنهاستارغوانم دارد میگرید…چون دل من که چنین خون آلودهر دم از دیده فرو میریزدارغوان،این چه رازیست که هر بار بهاربا عزای دل ما میآید؟که زمین هر سال از خونپرستوها رنگین استوین چنین بر جگر سوختگانداغ بر داغ میافزاید؟ارغوان پنجه خونین زمیندامن صبح بگیروز سواران خرامنده خورشید بپرسکی بر این دره غم میگذرند؟ارغوان خوشه خونبامدادان که کبوترهابر لب پنجره باز سحر غلغله میآغازندجان گل رنگ مرابر سر دست بگیربه تماشاگه پرواز ببرآه بشتاب که هم پروازاننگران غم هم پروازندارغوان بیرق گلگون بهارتو برافراشته باششعر خونبار منییاد رنگین رفیقانم رابر زبان داشته باش؛تو بخوان نغمه ناخوانده منارغوان شاخه همخون جدا مانده من
برای افزودن برچسب وارد شویدبه پایان رسیدیم اما نکردیم آغاز، شفیعی کدکنی
۳۰ مهر ۱۴۰۴ · ۱ دقیقه
به پایان رسیدیم اما نکردیم آغاز فرو ریخت پرها نکردیم پرواز ببخشای ای روشنِ عشق بر ما ببخشای! ببخشای اگر صبح را ما به مهمانی کوچه دعوت نکردیم ببخشای اگر روی پیراهن ما نشانِ عبورِ سحر نیست ببخشای ما را اگر از حضور فلق روی فرق صنوبر خبر نیست نسیمی گیاه سحرگاه را در کمندی فکنده است و تا دشتِ بیداریش میکشاند و ما کمتر از آن نسیمیم در آن سوی دیوار بیمیم ببخشای ای روشن عشق بر ما ببخشای! به پایان رسیدیم اما نکردیم آغاز فرو ریخت پرها نکردیم پرواز
برای افزودن برچسب وارد شوید